تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.28
pic

آروم تو حیاط ویلا قدم میزد . كاترین و دانیل هنی . ممكن بود كاترین بهش برای دوستی نخ بده ؟ بعید نبود . به هرحال دانیل هم خارجی بود كه تو كره زندگی میكرد و احتمال زیاد كاترین ترجیح میداد بعد از اتفاقی كه بینشون افتاده بود با یه غیر كره ای باشه. آهی كشید و به آسمون نگاه كرد : - خیلی بدبختی كیم كیوجونگ . حالا شاید بتونی احساس بقیه رو درك كنی . تمام اون دخترایی كه باهاشون بودی و بعد راحت ولشون كردی . شاید داری اینطوری تاوان گذشته ی سرخوشت رو پس میدی .

سنگینی دستی رو روی شونه اش احساس كرد . برگشت و هیون جونگ رو دید كه كنارش ایستاده : - میشه به من هم بگی چه مرگته كیوجونگ ؟ این چیه كه یونگ سنگ میدونه اما به من نمیگی ؟ بین تو و دوست دخترت چیزی پیش اومده ؟

كیوجونگ نفس عمیقی كشید : - باهام بهم زد .

هیون جونگ با حالت انتظار پرسید : - خب ؟

كیوجونگ سرش رو پایین انداخت و شروع كرد با نوك كفشش زمین رو سوراخ كردن : - خب كه خب . همین . باهام بهم زده و میخواد بره با یكی دیگه و من تحملش رو ندارم .

هیون جونگ عملا فكش باز موند : - هی . كیم كیوجونگ . نگو كه عاشق شدی .

كیوجونگ با حالت عصبی ازش فاصله و تقریبا داد زد : - چرا ؟ بهم نمیاد عاشق بشم ؟ چرا تو و یونگ سنگ هیونگ طوری رفتار میكنین انگار من قلب و احساسات ندارم ؟ درسته . عاشق شدم . دارم از دوریش دیوونه میشم . این رو میخواستی بشنوی ؟ خب حالا كه شنیدی دست از سرم بردار .

رو لبه ی دیوار كوتاه باغچه نشست و اشك هاش به آرومی سرازیر شدن . هیون جونگ با تأسف به طرفش رفت و سرش رو بین دستهاش گرفت و بلند كرد : - هی . باشه . من معذرت میخوام . قصد نداشتم ناراحتت كنم داداش كوچولو . معلومه كه تو هم قلب و احساسات داری . شاید خیلی بیشتر از همه ی ما . حالا بهم بگو اون كیه . شاید بتونم باهاش حرف بزنم و راضیش كنم برگرده .

كیوجونگ پوزخند زد : - نه . فكر نكنم واقعا بخوای بدونی كیه ولی بهت میگم . كاترین دیویدسون .

هیون جونگ دیگه این احساس رو داشت كه داره سرش سوت میكشه . چه اتفاقی داشت برای اعضای گروهش میفتاد ؟ این دخترا كی بودن كه باعث شده بودن به همچین حال و روزی دچار بشن ؟ اون از هیونگ جون و جونگمین كه سر ماری با هم دعواشون شده بود و جونگمین به همشون نارو زده بود تا بهش برسه و اینم از كاترین كه قاپ كیوجونگ سختگیر و دخترباز رو دزدیده بود و حالا ولش كرده بود . عجب اعجوبه ای بود .

دستش رو از روی شونه ی كیوجونگ برداشت و باكلافگی چند قدم ازش دور شد : - چی باعث شد با هم دعواتون بشه ؟

كیوجونگ دوباره سرش رو پایین انداخت : - یونگ سنگ فهمید من با اون دوست شدم و اومد خونه ام باهام حرف بزنه . وقتی با هم حرف میزدیم كاترین دقیقا فهمید من برای سرك كشیدن تو زندگی شخصی اون و خواهراش باهاش دوست شدم و قبل از اینكه بتونم به یونگ سنگ بگم دیگه واقعا عاشقش شدم هر دومون دیدیمش . بعد از اون هرچقدر سعی كردم براش توضیح بدم به حرفهام گوش نكرد .

هیون جونگ رو دیوار روبرویی نشست : - من نمیفهمم تو مگه پلیس یا كارآگاه خصوصی هستی كه تو همه جا سرك میكشی ؟ حالا چیزیه كه گذشته . به زودی فراموشش میكنی .

كیوجونگ سرش رو برگردوند تا هیون بیشتر از این اشك هاش رو نبینه : - موضوع دقیقا همینه . منم فكر میكردم فراموشش میكنم اما نتونستم . هربار كه میبینمش بیشتر از قبل دلم برای بغل كردن و بوسیدنش تنگ میشه . تو كمپانی وقتی با هم هستیم فقط به خاطر اینكه میتونم ببینمش یه كمی آروم میشم اما شبها كه تنهام ... الان چند وقته فقط با قرص خواب میتونم بخوابم .

هیون جونگ باورش نمیشد وضعیت كیوجونگ اینقدر بحرانی باشه . تقریباً داد زد : - چی ؟ با قرص خواب میخوابی ؟ مگه دیوونه شدی پسر ؟ میخوای معتاد قرص خواب آور بشی و نتونی دیگه بدون اون بخوابی ؟

كیوجونگ تحمل برخوردهای هیون جونگ رو نداشت . یه دفعه بلند شد و بهش رو كرد و خیلی جدی جواب داد : - آره . میخوام معتاد داروهای خواب آور بشم . این به تو چه ربطی داره ؟ خود تو نبودی كه میگفتی همه امون بزرگ شدیم و نباید تو زندگی هم دخالت كنیم ؟ ( این جمله رو هیون تو داستان Please be nice to me میگه . شما تو این داستان دنبالش نگردین . )

هیون جونگ یه كمی جابه جا شد . دوست نداشت كیوجونگ رو اینطوری ببینه : - باشه . آروم باش . من میرم با كاترین حرف میزنم . امیدوارم جواب بده . حالا بیا بریم تو . درست نیست وسط جشن اینطوری زدیم بیرون .

كیوجونگ سرش رو تكون داد و همراه هیون جونگ به طرف عمارت برگشت و هیچ كدوم متوجه كاترین كه پشت درخت های چاودار ایستاده بود و تا اون لحظه داشت به حرفهاشون گوش میكرد نشد . در حالی كه اشك هاش آروم روی گونه اش سر میخوردن با دست هاش بازوهاش رو گرفت و خودش رو بغل كرد و زمزمه كرد : - منم دلم برات تنگ شده كیوجونگ . من رو ببخش كه اینقدر مغرورم و نمیتونم برگردم پیشت . متأسفم .

همونجا روی سبزه ها نشست و صورتش رو بین دستهاش پنهان كرد . سارا كه دنبالش تا اونجا اومده بود و اون حرفها رو شنیده بود به طرفش رفت و محكم بغلش كرد : - ناراحت نباش عزیزم. همه چیز درست میشه . گریه نكن .

كاترین سرش رو در سینه ی خواهرش پنهان كرد و هق هقش بلند شد : - چرا زندگی من اینطوریه سارا ؟ چرا حالا كه بعد از این همه سال بالاخره یه عشق واقعی رو پیدا كردم اینطوری شد و نمیتونم مثل ماری ساده و خوشحال كنار عشقم باشم ؟ چرا ؟

این سوالی بود كه سارا هم جوابی براش نداشت . اگه كیوجونگ میفهمید كاترین هم دقیقاً بهش دروغ گفته و بدون علاقه باهاش شروع كرده میتونست اون رو ببخشه ؟ اگه كاترین این مدت باهاش مهربون بود شاید امكان داشت ولی حالا مردد بود شاید هرگز قبولش نكنه و برخلاف حرفایی كه به هیون زده با شنیدن واقعیت كاترین رو برای همیشه كنار بذاره . ذهنش مثل یه كلاف سردرگم بهم پیچیده بود و نمیدونست باید چیكار كنه .

.

.

.

تمام دو ماه بعد با بی محلی پسرها به جونگمین گذشت و هیچ كدوم باهاش حرف نمیزدن مگه اینكه واقعا لازم میشد اما جونگمین هیچ اهمیتی نداد . تمام مدت به كارهاش میرسید و شب تا تمرین تموم میشد سریع برمیگشت خونه پیش ماری . تا اینكه برنامه ی تور اروپاییشون مشخص شد و باید سفرشون رو شروع میكردن .

جونگمین ماری رو وادار كرده بود همراهشون بره تا همونطور كه اونها به كنسرتشون میرسیدن اون هم برای مشاوره پیش چند تا متخصص بره . كاترین و سارا هم به عنوان مربی رقص و طراح آهنگ همراهشون بودن . اولین مقصدشون فرانسه بود كه با استقبال چشمگیری مواجه شدن . به خصوص كه آهنگ هاشون خیلی جدید بود و رقصای منحصر به فردی داشت . كارشون در بقیه ی كشورها هم به همین خوبی پیش رفت .

وقتی به آخرین مقصدشون در اروپا یعنی انگلستان رفتن جونگمین اولین كاری كه كرد به بیمارستانی رفت كه شنیده بود تا اون زمان چند تا عمل اینطوری در اونجا با موفقیت انجام شده . وقتی با دكتر آدامز كه این جراحی رو انجام میداد حرف میزد دكتر بهش امیدواری داد : - بهتون اطمینان میدم اگه حتی یه درصد احتمال بهبودی همسرتون باشه ما همون یه درصد رو براشون انجام میدیم . كافیه قرنیه مناسب براشون پیدا بشه اونوقت بدون تلف كردن وقت جراحی رو شروع میكنیم .

جونگمین با خوشحالی از جاش بلند شد و به دكتر ادای احترام كرد و برگشت هتل . با اینكه پسرها هم همراه كاترین و سارا و ماری در سالن غذاخوری نشسته بودن ولی وقتی جونگمین برگشت چیزی ازش نپرسیدن و به جای اونها سارا بود كه سوال رو پرسید . جونگمین با خوشحالی جوابش رو داد : - دكتر بهم گفت به محض پیدا شدن یه قرنیه ی مناسب میتونیم جراحی رو شروع كنیم . فردا ماری رو میبرم تا آزمایش های مورد نیاز رو بده و اطلاعاتش وارد لیست انتظار بشه .

دست ماری رو گرفت و با امیدواری ادامه داد : - من مطمئنم حالت خوب میشه عزیزم . فقط امیدوارم قبل از اینكه برای تموم كردن كنسرتمون بریم آمریكا قرنیه پیدا بشه و بتونیم عملت كنیم . اینطوری تو آمریكا خواهی تونست زادگاهت رو از نزدیك ببینی .

اونقدر حرفهای جونگمین امیدبخش بود كه حتی ماری هم امیدوار شد . هیونگ جون با ناراحتی به اونها نگاه میكرد كه به شدت خوشبخت به نظر میرسیدن اما هیون جونگ در این فكر بود تنبیهی كه برای جونگمین در نظر گرفته بود عادلانه ست یا نه ؟ درسته كه هیونگ هم عاشق ماری بود اما واقعاً میتونست به اندازه ی جونگمین اون رو خوشحال كنه ؟ این سوالی بود كه هیچكس جوابش رو نمیدونست . با این وجود هنوز نمیتونست دروغگویی جونگمین رو بهش ببخشه .

روز بعد جونگمین و ماری همراه سارا به بیمارستان رفتن تا آزمایشات انجام بشه . وقتی داشتن ماری رو به طرف آزمایشگاه میبردن جونگمین یه لحظه دستش رو گرفت و به لبش برد و بوسید . دم گوشش زمزمه كرد : - همه چیز درست میشه عزیزم . من اینجا منتظرتم .

ماری لبخند زد و همراه پرستار رفت . همون موقع دكتر آدامز بهشون نزدیك شد . جونگمین با دیدن دكتر به سمتش رفت تا سوالی كه دیروز از فرط خوشحالی یادش رفته بود بپرسه رو ازش سوال كنه : - ببخشید دكتر . این قرنیه كی ممكنه پیدا بشه ؟

دكتر آدامز عینكش رو روی چشمهاش جا به جا كرد : - زمان مشخصی نداره . ممكنه همین كه اسم همسرتون وارد لیست شد یه قرنیه ی مناسب براشون پیدا بشه و ممكن هم هست كه تا چندین سال همچین اتفاقی نیفته .

جونگمین یه دفعه كپ كرد . انتظار این یكی رو نداشت . یعنی ممكن بود براشون پیدا كردن قرنیه چند سال طول بكشه ؟ به دكتر خیره شده بود كه ادامه ی حرفش دوباره امیدوارش كرد : - البته اگه نخواید منتظر بشید میتونید یه قرنیه از بازار سیاه بخرید . میدونم كار كثیفیه اما خب یه سری افراد اعضای بدن عزیزانشون رو هدیه نمیكنن و میفروشنشون . یه سری از این اعضای بدن رو هم قاچاقچی های اعضای بدن انسان به فروش میرسونن برای همین من این شیوه رو پیشنهاد نمیكنم . معلوم نیست عضوی كه میخرید اعضای بدن یه آدم بیگناه كه به وسیله ی اون جانیها به قتل رسیدن نباشه .

جونگمین بدون اهمیت به آخرین حرف دكتر مصمم شد در بازار سیاه دنبال عضوی كه میخواست بگرده بنابراین به محض اینكه جواب آزمایشات ماری مشخص شد و بیمارستان مدارك رو برای سازمان بهداشت عمومی فرستاد تا در لیست قرارش بده جونگمین هم یه كپی از مدارك رو در اینترنت قرار داد تا اگه تونست زودتر برای ماری قرنیه پیدا كنه .

دو روز بعد یه نفر باهاش تماس گرفت و بهش گفت عضوی كه مدنظر اونه داره . خبری كه باعث خوشحالی بینهایت جونگمین شد . سریع به بیمارستان رفت و ترتیب بستری شدن ماری رو داد . قرار بود سه روز بعد قرنیه همراه یه سری اعضای دیگه از آسیا با هواپیما به انگلستان منتقل بشه . جونگمین اونقدر خوشحال بود كه سر از پا نمیشناخت .

.

.

.

مرد آروم پرونده رو گذاشت جلوی رئیسش . رئیس بازش كرد و بعد از خوندن نگاه سردی بهش انداخت : - مطمئنی اون سه تا میخوان كاری بكنن ؟ به نظر میرسه فقط دارن به كارهای شركت موسیقیشون میرسن .

مرد سری تكون داد : - ما همه ی كارهاشون رو در این مدت تحت نظر داشتیم . مطمئنم اون سه تا دارن سعی میكنن كار پدرشون رو دنبال كنن .

رئیس به پشتی صندلیش تكیه داد : - و احیانا میدونی اون مدارك دستشونه یا نه ؟

مرد جواب منفی داد : - مطمئنم كه نه . اگه اینطور بود خیلی وقت پیش دست به كار شده بودن .

رئیس كمی فكر كرد : - بسیار خوب . با اون دختر كور مشكل چندانی نخواهیم داشت ولی دو تا خواهرهاش خطرناكن . ترتیبی بدین اون هم نتونه بیناییش رو به دست بیاره . هرچند مشكل چندانی نمیتونه ایجاد كنه اما باز هم نمیخوام ریسك كنیم . همین الان به مامورمون در انگلستان بگو جلوی رسیدن اون قرنیه ها رو به بیمارستان بگیره .

مرد سری تكون داد و از دفتر بیرون رفت . رئیس بعد از رفتن اون كمی فكر كرد و بعد تلفنش رو برداشت و شماره گرفت . وقتی ارتباط وصل شد و بعد از حرفای معمولی با نیشخند گفت : - تبریك میگم فرانك . بچه هایی كه بیست و پنج سال قبل نذاشتی بمیرن الان بزرگ شدن و میخوان بیان انتقام باباشون رو بگیرن . فكر كنم وقتشه اشتباهت رو اصلاح كنی .

و گوشی رو قطع كرد . طرف دیگه خط مردی كه اسمش فرانك بود با ناراحتی دستش رو روی صورتش كشید و از جاش بلند شد . اشتباهش بعد از 25 سال داشت دامنش رو میگرفت . حق با اون بود . باید اشتباهاتش رو جبران میكرد . به افرادش زنگ زد و آماده باش داد . وقتی به آمریكا میومدن اون هم دست به كار میشد .

.

.

.

جونگمین با خوشحالی ماری رو تا پشت در اتاق عمل همراهی كرد . جلوی در اتاق قبل از اینكه اون رو داخل ببرن از پرستارها خواست برانكارد رو چند لحظه نگه دارن . كمی خم شد و بوسه ای روی لبهای ماری نشوند و گفت : - تو موفق میشی عزیزم . مطمئنم .

ماری لبخند زد و برانكارد به داخل اتاق عمل برده شد .

.

.

.

آمبولانس آژیركشان داشت با سرعت خیابون رو طی میكرد . یه ساعت قبل اون قرنیه هایی كه با هواپیما رسیده بود رو تحویل گرفته بود و حالا باید خودش رو به بیمارستان میرسوند . پیراپزشكی كه عقب ماشین نشسته بود و ظرف اعضا رو در دست داشت به ساعتش نگاه كرد و به راننده گفت : - زود باش . الان دیگه عمل شروع شده . باید خودمون رو به ...

حرفش با صدای انفجار آمبولانس ناتموم موند و چند لحظه بعد فقط لاشه ی آمبولانس در حال سوختن بود كه وسط جاده به چشم میخورد . راننده و پیراپزشك هر دو در دم مرده بودن .

جونگمین كه داشت در راهرو قدم میزد متوجه پرستاری كه داشت با نگرانی به طرف اتاق عمل میدوید شد . جلوش رو گرفت و ازش پرسید چی شده . با حرف پرستار زانوهاش خم شدن و با ناباوری روی زمین نشست : - متأسفم آقا . آمبولانسی كه داشت قرنیه ها رو میاورد بین راه دچار حادثه شده و منفجر شده .

بعد هم سریع وارد اتاق عمل شد و در رو پشت سرش بست .


طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 08:10 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات