تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.26
سلام به دوستای گل خودم . بر و بچ با عرض شرمندگی من وب خودم توسط میهن فیلی شد بنابراین دیگه اون وب سابق رو ندارم و از اونجایی که با کاربری اون وبم اینجا نویسنده شدم و دیگه قصد ندارم اونجا برم پس کل داستانم رو همین امشب براتون میذارم و بعد کاربری که اینجا دارم حذف میکنم . اگر کسی بهم لطف داشت میتونه بیاد به وب خودم و از داستان هایی که قبلا نوشتم دیدن کنه . خوشحال میشم . اینم آدرس وب جدیدم :

superstar501-stories.mihanblog.com


pic

روز بعد جونگمین با سرخوشی تمرین میكرد . پسرا كه هیچ كدوم نمیدونستن چه خبره با تعجب نگاهش میكردن . همش موقع رقص بدون هیچ دلیل خاصی لبخندهای ملیح میزد و سرش رو تكون میداد .

بالاخره آخرای تمرین هیون یواش طوری كه كاترین كه به نظر میرسید امروز عصبیه و منتظره به كسی بپره نشنوه پرسید : - چته جونگمین ؟ خیلی خوشحالی .

همون لحظه كاترین تمرین رو تموم كرد و بدون اینكه به هیچ كدوم نگاه كنه یا خداحافظی كنه رفت بیرون . جونگمین خودش رو ولو كرد رو زمین و خندید : - خب داشتم فكر میكردم امشب بالاخره منم متأهل میشم و میرم سر خونه زندگی خودم . میخوام بفهمم تو و نونا چه حسی دارین وقتی كنار هم میخوابین .

هر چهار نفر برگشتن و زل زدن به جونگمین كه داشت همونطور رو زمین برای خودش میخندید و به حلقه ی نامزدیش نگاه میكرد . هیونگ نمیتونست چیزی رو كه میشنوه باور كنه . این امكان نداشت . یونگ سنگ حس عجیبی داشت . پرسید : - آپارتمانتون آماده شد ؟

جونگمین برگشت به پهلو ، دستش رو گذاشت زیرسرش و بهش نگاه كرد : - آره . دیشب خبرش رو بهم دادن . امروز میرم كلید رو تحویل بگیرم . بنابراین از امشب منم دیگه نمیام خونه ی مشترك و اونجا دیگه مال تو و هیونگه . خوب دوتایی میتونین اونجا رو به توپ ببندین .

هیونگ میترسید سوال بعدی رو بپرسه . یونگ سنگ كه حالش رو میفهمید جای اون پرسید با اینكه خودش حدس میزد چی خواهد شنید : - كی قراره ماری همراهت بیاد اونجا زندگی كنه ؟

جونگمین با بیخیالی شونه بالا انداخت : - فكر كردی میخوام تنهایی برم اونجا زندگی كنم ؟ اونم قراره با من بیاد كه دارم امشب میرم . اگه اشتباه نكنم همین الان باید وسایل شخصی من و اون رو چیده باشن .

بدنش رو كشید و از جاش بلند شد و به طرف رختكن رفت و با شادی ادامه داد : - ماری الان منتظرمه برم دنبالش . پس من زودتر میرم . بای بای بچه ها . فردا با زنم میایم خونه ی مشترك شروع زندگی جدیدم رو جشن بگیریم . كاترین و سارا هم دعوت میكنم . راستی هیون تو هم نونا رو با خودت بیار . خیلی وقته با هم نبودیم . خوش میگذره .

چند لحظه بعد دوش گرفته و لباس پوشیده از رختكن بیرون اومد . كیفش رو برداشت و از اتاق تمرین بیرون رفت . كیوجونگ و هیون كه از هیچی خبر نداشتن همونطور هاج و واج مونده بودن . كیوجونگ حتی مشكل خودش رو هم فراموش كرده بود . یه دفعه گفت : - این جونگمین آب زیركاه . همه ی كارهاش رو میكنه و دقیقه ی نود بهمون خبر میده . شیطونه میگه بزنم لهش كنم .

یونگ سنگ هنوز تو فكر بود . داشت به هیونگ كه بغض كرده بود نگاه میكرد . اگه امشب جونگمین با ماری میموند دیگه كاری از دستش برنمیومد . این رو یونگ سنگ خیلی خوب درك میكرد . میخواست به هیون و كیو قضیه رو بگه اما آیا در اصل ماجرا تفاوتی ایجاد میكرد ؟ تا همین حالا هم اشتباه كرده بود قضیه رو به هیونگ گفته بود . گذشته از همه چیز اون این حقیقت رو كه جونگمین و ماری با هم نامزد كرده بودن رو نادیده گرفته بود .

حالا حقیقت داشت روح هیونگ رو میخورد و آزارش میداد و جونگمین ... هیچوقت انتظار نداشت اون اینقدر خبیث بشه و از همه ی امكاناتش برای كوبیدن هیونگ استفاده كنه . بر فرض كه به هیون و كیو هم میگفت . چیكار میتونستن بكنن . نذارن جونگمین نامزد رسمی و قانونیش رو ببره خونه ی خودش ؟

مشكلاتشون یكی دو تا نبود . نمیتونست بذاره گروه اینطوری از هم بپاشه . سر ماجرای اون شبش با سارا میترسید با اون حرف بزنه . مسلم بود سارا بهش میگفت تو كاری كه بهش مربوط نیست دخالت نكنه . هنوز سارا و ماری رئیسشون بودن و جونگمین هم كه فامیل نزدیكشون به حساب میومد . دیگه داشت خل میشد .

صدای هیونگ اون رو به خودش آورد كه با صدای بلند گفت : - جونگمین نامرد . آشغال عوضی . ازت بدم میاد . برو بمیر .

هیون و كیو داشتن با تعجب به هیونگ نگاه میكردن كه یه دفعه بلند شد و با عصبانیت از اتاق تمرین رفت بیرون . هیون با چشمای گرد شده برگشت طرف یونگ سنگ كه به نظر میرسید همه چیز رو میدونه و تعجبی نكرده : - این چه مرگش بود ؟ امشب برای جونگمین یه شب خاصه . اون الان باید برای برادرش خوشحال باشه .

یونگ سنگ پوزخند زد و ولو شد رو زمین : - برادر . كدوم برادر ؟ برو بابا دلت خوشه .

كیو هم به هیون ملحق شد . هر دوشون سردرگم بودن . هیون عصبانی شد : - مثل بچه آدم بگو چه خبره ؟

یونگ سنگ فكر كرد چه اشكالی داره ؟ مگه جونگمین از همون اول كار اصرار نداشت مثل گذشته باشن و هیچی رو از هم پنهان نكنن ؟ برای همین همه چیز رو برای اون دو تا هم تعریف كرد . كیوجونگ با عصبانیت گفت : - باورم نمیشه . جونگمین چطوری میتونه همچین كاری بكنه ؟

هیون آرومتر بود : - بر فرض كه اینطوریه . به نظر من هیونگ داره شلوغش میكنه . باید دیگه بیخیال بشه . ماری دیگه نامزد رسمی جونگمینه . سونگمین شی ازدواجشون رو تایید كرده و اجازه داده ماری از امشب بره پیش شوهرش بمونه . دست و پا زدن هیونگ دیگه فایده ای نداره . فقط به گروه و خودش صدمه میزنه .

یونگ سنگ با عصبانیت بلند شد : - نگو كه میخوای بذاری اوضاع همینطور بمونه .

هیون شونه بالا انداخت : - مثلا میخوای چه غلطی بكنم ؟ برم دم آپارتمان جونگمین و ماری كشیك وایسم و نذارم امشب ببرتش پیش خودش ؟ امشب این كار رو كردی فردا چی ؟ شب بعدش چی ؟ با شما كاری ندارم . شما دو تا مجردین و این چیزا سرتون نمیشه اما من كه متأهلم اگه كسی میخواست بین من و نارا قرار بگیره بدتر از این سرش میاوردم . برامم فرقی نمیكرد طرف كی باشه . حتی اگه تاپ یا جه جونگ هم بودن جلوشون رو میگرفتم .

كیوجونگ كمی فكر كرد : - من فكر میكنم حق با هیون جونگ هیونگه ولی به این معنی نیست كه مقابل نامردی جونگمین ساكت بمونیم . الان وضعیت چطوری مهم نیست . مهم اینه كه جونگمین به هممون دروغ گفته . من یكی كه نمیتونم ببخشمش .

با صدایی به خودش اومد : - چه جالب . ببین كی داره برای دروغ گویی دیگران خط و نشون میكشه .

سرش رو بلند كرد و با دیدن كاترین آب دهانش رو قورت داد . سارا و كاترین كنار هم جلوی در اتاق تمرین ایستاده بودن . سارا همونقدر ترسناك به نظر میرسید كه كاترین و حرف كاترین رو ادامه داد : - همه ی حرفهاتون رو شنیدیم . واقعاً كه شما خیلی احمقین كه بدون توجه به اطرافتون هر حرفی رو میزنین . اگه به جای ما دو تا یه خبرنگار این حرفها رو میشنید چیكار میكردین ؟

رو كرد به یونگ سنگ و ادامه داد : - بهتره هم تو و هم بقیه اتون حواستون رو جمع كنید . هر چی كه شده مهم نیست . از این لحظه هر حركتی علیه زندگی خواهر ما بكنین خودم به شخصه پوستنون رو میكنم و با كاه پرش میكنم و میذارم تو موزه ی حیات وحش . این رو به اون دوستتون هیونگ جون هم بگین . وقتی موضوع ماری وسط باشه با كسی شوخی ندارم . دلش بشكنه زندگیتون رو به خاك سیاه میكشم . روشن شد ؟

حتی هیون هم ترسیده بود . تو صورت سارا و كاترین یه حسی بود كه وحشتناكشون میكرد . حمایتشون از خواهر كوچكترشون غیرقابل باور و در عین حال قابل درك بود . سرش رو تكون داد و آروم گفت : - نگران نباشید . من خودم مراقب هیونگ جون هم هستم .

سارا سرش رو تكون داد و ادامه داد : - به مناسبت شروع زندگی مشترك جونگمین و ماری مادربزرگ فردا شب یه مهمونی داده . مهمونی بزرگی نیست . خودمونیم و چند نفر از افراد نزدیك . خانواده های شما هم هستن . بنابراین همگی فردا شب بیاید ویلای مادربزرگ . ما دیگه میریم . خداحافظ .

بعد از رفتن سارا و كاترین پسرا به هم نگاه كردن . حالا كی میخواست جلوی هیونگ رو بگیره ؟ یه دفعه هیون گفت : - راستی این احمق كجا رفت ؟ نرفته باشه دنبال جونگمین و ماری و یه گندی بزنه ؟ قسم میخورم اگه سارا و كاترین رو بندازه به جونم خودم میكشمش .

كیو بلند شد و گفت : - به جای خط و نشون كشیدن بلند شو بریم پیداش كنیم تا شر درست نكرده . از حرف زدن چیزی گیرت نمیاد . قبل از اینكه بچه ات بدون پدر بشه بلند شو راه بیفت .

با رفتن اونها یونگ سنگ در تنهایی به فكر فرو رفت . از نگاهی كه سارا بهش انداخته بود هیچ خوشش نمیومد . میترسید اون چیزی رو به خاطر آورده باشه . با این وجود تصمیم نداشت قبل از اینكه اون چیزی بگه خودش پیش قدم بشه . اینطوری برای همشون بهتر بود . یا شایدم فقط برای خودش بهتر بود . این رو با خودش گفت .

.

.

.

جونگمین با خوشحالی در رو باز كرد و دست ماری رو گرفت و كمكش كرد پیاده بشه . به طرف آسانسور پاركینگ هدایتش كرد و دكمه ی طبقات رو فشار داد و همونطور كه آسانسور پایین میومد دست ماری رو در دستش فشار داد . خوشحال بود امشب همه چیز به پایان میرسه و دیگه نیازی نیست نگران كارهای هیونگ باشه . هر چی میشد و هركاری كه اون میكرد دیگه فرقی نداشت . مسلما وقتی زندگیشون رو شروع میكردن ماری دیگه به حرفهای هیونگ توجه نمیكرد . حداقل امیدوار بود اینطوری باشه . آسانسور ایستاد و درها باز شدن . كمك ماری كرد سوار بشه و خودش هم سوار شد . درست لحظه ای كه دكمه ی طبقه ی 20 رو زد هیونگ رو دید كه داره با حالت عصبی به طرفشون میدوه .

نگران شد . آرزو كرد قبل از اینكه هیونگ برسه درهای آسانسور بسته بشن . هیچ دلش نمیخواست باهاش درگیر بشه . بخصوص كه الان هیونگ خیلی عصبانی بود و میدونست هیچی حالیش نیست . در همون لحظه بسته شد و جونگمین نفس راحتی كشید . با خودش فكر كرد هنوز پله ها باقی مونده ولی جای نگرانی نیست . تا هیونگ 20 طبقه رو میومد بالا كلی طول میكشید و تا اون وقت رفته بودن داخل آپارتمانشون .

فقط بدیش این بود كه ممكن بود هیونگ بیاد داد و فریاد راه بندازه و دیوونه بازی دربیاره . اونوقت از فردا اسمشون میرفت تو روزنامه ها . بازم استرس وجودش رو گرفت و كه همون وقت یه پیغام براش اومد . گوشیش رو باز كرد و به پیغام نگاه كرد.

.

.

.

هیونگ از قبل عصبانیتر شد . میخواست بره طرف در پلكان كه یه دفعه ماشین هیون با سرعت زیادی پیچید جلوش . ظرف یه صدم ثانیه هیون و كیو از ماشین پریدن بیرون و جلوش ایستادن . هیون با خونسردی پرسید : - میشه بگی اینجا چه غلطی میكنی ؟

هیونگ با عصبانیت میخواست ازش رد بشه : - به تو مربوط نیست . یه كار شخصی با جونگمین دارم .

با سوزش سیلی كه رو صورتش نشست یه دفعه یه قدم عقب رفت و با ناباوری به هیون كه هنوز داشت با خونسردی بهش نگاه میكرد خیره شد . هیون یقه ی لباسش رو گرفت و كشیدش طرف ماشین : - تو خیلی بیجا میكنی شب شروع زندگی مشتركش باهاش كار خصوصی داری . كارت رو میتونی بذاری برای فردا تو كمپانی .

در رو باز كرد و با شدت هلش داد داخل و اضافه كرد : - جرات داری در رو باز كن و پیاده شو اونوقت بهت نشون میدم عصبانیت یعنی چی . روشن شد ؟

هیونگ كه انتظار همچین رفتاری رو نداشت خوب میدونست هیون برخلاف رفتار ملایمش الان خیلی عصبانیه . بنابراین جرات نكرد مخالفت كنه . هیون در ماشین رو محكم كوبید و سوار شد . كیو هم نشست و كمربندش رو بست . هیون ماشین رو روشن كرد : - یه پیغام به جونگمین بده بگو هیونگ یه كاری باهاش داشت اما ترجیح داد فردا تو كمپانی راجع بهش صحبت كنه . پس اون راحت باشه . درضمن شروع زندگی مشتركشون رو از طرف من بهش تبریك بگو .

.

.

.

جونگمین با خوندن پیغام لبخند زد . به محض باز شدن درهای آسانسور پیاده شد و دست ماری رو گرفت و به طرف آپارتمان رفت . ماری با كنجكاوی پرسید : - تو پاركینگ وقتی سوار آسانسور شدیم یه لحظه احساس كردم نگرانی ولی وقتی برات پیغام اومد نگرانیت هم از بین رفت . میشه بگی چی شده ؟

جونگمین رمز در رو زد و بهش كمك كرد بره داخل : - چیز مهمی نیست . بهش فكر نكن عزیزم . امیدوارم از خونه خوشت بیاد .

ماری آهی كشید : - یه مدت طول میكشه بهش عادت كنم . تا اون موقع فكر كنم ده باری بخورم به وسایل .

جونگمین سرش رو نزدیك گوشش برد و زمزمه كرد : - من اینطور فكر نكنم . اینجا رو درست به شكل خونه ی مشترك تو و كاترین و سارا مبله كردن . وسایل دقیقا همون جاییه كه تو خونه ی خودتون بود . حتی یه سانتی متر هم اینورتر یا اونورتر نیست .

ماری با خوشحالی گفت : - واقعاً ؟

جونگمین كمی هلش داد جلو : - خودت برو امتحان كن .

ماری شروع كرد راه رفتن و سعی كرد درست مثل خونه ی خودشون رفتار كنه . به سرعت جای مبلمان و وسایل رو پیدا كرد و با خوشحالی گفت : - خیلی عالیه جونگمین . تو حرف نداری عزیزم .

صدای جونگمین رو دوباره از كنار گوشش شنید : - تو هم حرف نداری عزیزم . حالا حاضری من رو به عنوان شوهرت قبول كنی و باهام زندگی كنی ؟

ماری فقط لبخند زد . حلقه شدن دست جونگمین رو دور كمرش احساس كرد . چند لحظه بعد جونگمین بلندش كرد و بردش به اتاق خواب . اول میخواست به خاطر ماری چراغ رو خاموش كنه تا اون خجالت نكشه اما بعد یادش افتاد برای ماری روشنایی معنایی نداره . خودش رو سرزنش كرد . سمتش خم شد و اولین بوسه ی زندگی مشتركشون رو روی لبهای ماری نشوند .

سرش رو كه عقب كشید صورت ماری گل انداخته بود و این زیباییش رو چند برابر میكرد . دیگه در مقابل احساسش مقاومت نكرد و دوباره خم شد و این بار دیگه خودش رو پس نكشید . ماری گرمایی كه بهش هجوم میاورد رو حس میكرد . با خودش فكر كرد " پس اینطوری زندگی مشترك شروع میشه . "

خودش رو به دست جونگمین سپرد و از عشقی كه بهش میداد لذت برد .




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 09:06 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات