تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Forgotten Dream

سلام دوستان

یه داستان تک قسمتی غمگین به اسم "رویای فراموش شده" براتون آوردم امیدوارم دوست داشته باشن

نظر یادتون نره دوستان

نور خورشیدی که از شیشه ی پنجره میگذشت دقیقا توی چشمش بود.هربار کمی غلط میخورد تا کمتر اذیت شود ولی فایده نداشت.خورشید کاملا بالا آمده بود وباعث شده بود اخم غلیظی بین ابروانش ایجاد شود.چشمای جمع شده اش راکمی باز کرد...با دیدن عشقش که جفتش خوابیده بود لبخندی شیرین جای اخمش را گرفت.دستی به شانه ی برهنه اش کشید وکمی نوازشش کرد....گوشیش را از روی میز کوچکی که کنارش بود برداشت وبه ساعتش نگاه کرد...کمی هول شد...کمی از وقت قرارش گذشته بود...سریع از جایش بلندشد وشلوار کتون مشکی وپیراهن چهارخونه اش را پوشید واز عطر همیشگی اش کمی به خود زد...گوشی همراهش را از روی میز برداشت.از توی مخاطبینش شماره ای را گرفت...بعداز دوبوق طرف مقابلش گوشی را برداشت...ولی قبل از اینکه بگذارد طرف مقابلش حرفی بزند:"متاسفم خواب موندم.سریع خودمو میرسونم."وگوشی را قطع کرد.نگاهی به عشقش انداخت...چقدر دوست داشتنی خوابیده بود...غمگین تراز همیشه از خانه بیرون رفت.سوار ماشینش شد وپایش را روی گاز گذاشت...

***

باشنیدن صدای چفت شدن در چشمانش راباز کرد ولی اثری از هیون نبود.کمی احساس سرما میکرد.خودش را کمی روی تخت جابجا کرد تا بتواند لباس هایش را بپوشد.نگاهی به ساعت دیواری انداخت...ساعت دقیقا یک ونیم ظهر را نشان میداد ووقت زیادی تا نوبت دکترش نداشت...دوش عجله ای گرفت و لقمه ای از غذاهای بجامانده از دیشب برای خودش گرفتو توی دهنش چپاند...عجله ای لقمه را قورت داد وبرگشت به اتاق...موهای بلندش را کمی سشوار کشید ومشغول پوشیدن شد.

حس بدی داشت.انگار میترسید از خانه بیرون بزند ولی چاره ای نداشت.دلش نمیخواست راست راستی از این خانه خارج بشود ولی عقلش اجازه ی این کار را به او نمیداد.باید حتما دکترش را میرفت...میرفت تا بفهمد چه مشکلی دارد...موهای قهموه ای رنگش را بالا بست ولباس های بیرونی اش را بر تن کرد...از خانه خارج شد تا هرچه سریع تر تاکسی بگیرد...

حدودا ساعت 3 بود که رسید بیمارستان وبا رسیدن وقت دکترش وارد اتاق دکتر شد...دکتر با دیدنش لبخندی گوشه ی لبش نشست:"مادر آینده امروز حالش چطوره؟"

او هم به تقلید از دکترش لبخندی زد:"ممنون خوبـ....چی؟مادر آینده؟"

یک لحظه از حرف دکتر کپ کرده بود.نمیتوانست چیزی که میشنود را باور کند.

دکترش:"بله تبریک مییگم شما باردارین."

آرام آرام حرف هارا در ذهنش هجی کرد...مادرآینده؟...باورش نمیشد واقعا باردار باشد:یعنی من مریض نیستم؟

دکترش:اینکه حالتون بد میشه دلیلش این نیست که حتما مریضین درست نمیگم؟

نمیدانست باید خوشحال باشد یا ناراحت؟اگرهیون با این قضیه کنار نمیامد چی؟شاید بهتر بود بچه را بندازد تا باعث دردسر خودشو دوست پسرش نشود...ولی این درست نبود...باید هرجور شده به هیون میگفت...بهرحال این حقش بود که بداند...او هم پدر بچه بود وبه اندازه ی مادر بچه از این بچه سهم داشت.

دکترش:"خوشحال نشدین خانم لی؟"ناخوداگاه لبخندی گوشه ی لبش پدیدار شد.چندی پیش به سن 29 سالگی پا گذاشته بود ولی تا بحال این حس زیبا را تجربه نکرده بود.اصلا فکرش را هم نمیکرد دلیل این همه سختی ومریضی هایش این موجود کوچک باشد.

سویون:"راستی آقای دکتر من چند وقتمه؟"دکتر بالبخند نگاهی به برگه ی توی دستش انداخت:"تقریبا دوماه".تعجبش با این حرف دکتر بیشتر شده بود:"چی؟دوماه؟".دکترش:بعله دوماهه که مرتبا حالتون بد میشه!دلیلش این موجود زنده ی درونتون بود خانم لی.

حالا شوقش برای اینکه به پدربچه اش دراین باره بگوید بیشتر شده بود.باید به او میگفت که دوماه است که از او باردار است...باید هرچه زودتر او را میدید تا خوشحالیش را با او هم شریک شود...این حس مشکوکی که از موقع بیدار شدنش تا بحال گریبان گیرش بود در واقع همین بود.سریع کیفش را برداشتو بلند شد وبا خوشحالی:"ممنونم آقای دکتر!ممنون."...

3ونیم بود که از بیمارستان خارج شد.نگاهی به برگه ی آزمایشش انداخت.نمیتوانست چیزی را که جلویش میدید باور کند.تاکسی ای گرفت وآدرس خانه را به او داد.این موجود کوچک بدون شک باعث میشد ازدواجشان جلوتر بیوفتد.نگاهی به حلقه ی نامزدی توی دستش انداخت.اینقدر ذوق داشت که ثانیه ها خیلی دیر برایش میگذشت...به راننده گفت سریع تر برود تا هرچه سریع تر برسد.گوشیش را از توی کیفش بیرون آورد تا به هیون بگوید خودش را برساند ولی شاید اگه زنگ نمیزد سوپرایز بهتری را میتوانست برایش اماده کند...پس به منشی اش زنگ زد تا بگوید امروز هم نمیتواند به دفترش برود...

شروع به شمارش کرد...آرام آرام میشمرد تا متوجه گذر زمان نشود...تقریبا تا 156 شمارده بود که تاکسی روبروی خانه اش ایستاد.سریع کرایه را حساب کردو از ماشین پیاده شد.مثل همیشه کلیدش را درون در انداخت وبا یه پیچ در را باز کرد.ماشین هیون داخل حیاط بود واین یعنی اینکه قبل از او آمده.ارام در را باز کرد و وارد هال شد...خونه ساکته ساکت بود.عجیب بود...هیون هر موقع به خانه می آمد خونه پراز سروصدابود.همشه قبل ازاینکه لباس هایش را دربیاورد تلویزیون را روشن میکرد ولی حالا تلویزیون هم خاموش بود...شاید اتفاقی برایش افتاده.کمی نگران شد ولی با این فکر که حتما پیاده تا جایی رفته وزود باز میگردد خودش را آرام کرد.به سمت اتاقش رفت تا حداقل لباسش را عوض کند...بی خبر از همه جا دستش را روی دستگیره ی در گذاشت ودر را باز کرد...سرش پایین بود...با دیدن لباس های افتاده ی اطراف تخت وحشتزده سرش را بالا اورد...لحظه ای شوکه ماند...نمی توانست صحنه ی جلوی رویش را باور کند...تنها مرد زندگی اش با یکی دیگر بود...آرام وبا بغض اسم عشقش را صدا کرد:هیون؟

همزمان دوسر به سمت او برگشت...دختری که عشقش را از او دزدیده بود با عصبانیت رویش را بطرف هیون برگرداند:"اوپا!این کیه؟"...رنگ هیون پریده بود انگار که یه لحظه دستپاچه شده باشد.همانطور که به نامزدش نگاه میکرد از روی دخترک بلند شد:سویون بذار برات توضیح بدم!

اینقدر درک این واقعیت تلخ براش سخت بود که حتی توی اون حالت صدای عشقش را نمیشنید...سریع برگشت تا از خانه خارج شود..کاملا بغض کرده بود ولی بغضش به او اجازه گریه کردن را نمیداد...یا شاید هم نمیخواست جلوی او گریه کند...قبل ازآنکه دستگیره ی در را بگیرد دستی به عقب کشیدتش ومانعش شد...هیون:"بذار برات توضح بدم."

به چشمهایش دقیق شد:حتی فکرشم نیکردی این موقع روز بیام خونه نه؟

هیون با کلافگی:بذار برات توضیح بدم

بار دیگر سعی کرد بغضش را قورت دهد ولی هربار که بزرگتر میشد بیشتر گلویش را میفشرد:"هیون خواهش میکنم هیچی نگو!شاید تقصیر از من بوده...متاسفم که زن خوبی برات نبودم"با وجود خیانتی که به او شده بود ولی باز میخواست تقصیرش را گردن خودش بیندازد وهیون را بی تقصیر نشان دهد

هیون عصبی نیشخندی زد:"چی داری میگی؟تو فقط تو زندگیم اضاف بودی!من زیادی باتو مونده بودم...میدونی چرا؟چون دلم بحالت میسوخت.فکرمیکردم بدبخت بودی...ولی حالا میبینم جز یه لکه ی ننگ توی زندگیم هیچی نیستی."

شنیدن این حرفا واسش مثل یه شک بود.قلبش به شدت ونامنظم به سینش کوبیده میشدواضح صدایش را میشنید.اولین قطره ی اشکش روی گونه های خوش فرمش جاری شد.با لحن ملتمسانه ای:"هیون...چی داری میگی؟"...هیون جدی تراز قبل:"تو حتی سنت هم از من بیشتره.سویون من به این نتیجه رسیدم که اشتباه کردم،بچگی کردم.دوست نداشتم اذیتت کنم ولی مجبورم چون دوستت ندارم."

جمله ی آخرش بدجوری توش گوشش زنگ زد.نه...امکان نداشت!پس معنی اون همه حرفای عاشقونه اش چه بود؟...اون دوستت دارم های هرشبش؟...توی اون لحظه ارزو میکرد ای کاش همش فقط یه خواب بود...تمام عزمش را جمع کرد تا آخرین حرفش را بزند.تا حالا خیلی سعی کرده بود از مرد زندگیش وهمینطور پدر بچه اش متنفر نشود حالا حتی بخاطر بچش هم شده بود باید حرفش را میزد:"هیون توی چشام نگاه کن بگو دوسم نداری"

هیون با چشمای سرخش که عصبانیت ازشون میبارید توی چشمای سویون زل زد وپوزخند زنان:"از زندگیم گمشو برو بیرون!دیگه نمیتونم تحملت کنم!...گمشو"اینبار بی وقفه اشکایش شروع به باریدن کرده بودن...دستشو جلوی دهنش گذاشت تا صدای هق هقش بلند نشود...برای لحظه ای برای اینکه عاشق چنین مردی شده بود به خودش لعنت فرستاد.کاغد آزمایش توی دستش را مچاله کرد وپشتش را به هیون کرد.از ته قلبش برای بار اخر آرزو کرد که هیون جلویش را بگیرد ولی اینطور نشد واو بدون درنگ از خونه بیرون رفت...سریع وبا دو حیاط را گذراند وبه کل از خانه خارج شد.حتی نمیخواست نگاهی به پشت سرش بیندازد.

***

با رفتن تمام زندگیش زانوهایش شل شد وبر روی زمین نشست...دستش را جلوی صورتش گذاشت وبی وقفه اشک ریخت.گوشیش را از جیبش درآورد وشروع به تایپیدن کرد:"همچی تموم شد...مراقبش باش"ودرپشت گوشی را باز کرد و باطریش را درآوردو کناری انداخت...نمیدانست چطور توانسته با او چنین کار پستی را بکند ولی این را بخوبی میدانست که چاره ی دیگری نداشت.به هق هق افتاده بود که دستی بر روی شانه اش قرار گرفت:"متاسفم"...ولی هیون ناآرام تراز این حرفا بود که این حرف بتواند جلوی اشک هایش را بگیرد...آن دختر باز هم به شانه اش زد:عجله کن پروازت دیر میشه!اون مطمئنا حواسش بهش هست بلندشو بریم!

***

بی توجه به آنکه بداند کجا میرود فقط به مسیرش ادامه میداد.شهراوج شلوغیش بود.صدای ماشین ها از یه طرف وصدای همهمه ی مردم از سوی دیگر...ولی اون هیچ چیز نمیشنید.ترجیح داد مثل همیشه شروع به شمردن کند تا ازاین فکرلعنتی نجات پیدا کند ولی هرچه جلوتر میرفت بیشتر به فکرفرو میرفت:

1

عصر بود...توی قایق نشسته بودند...سویون برگ سبزدرختی تو دستش گرفته بود وآروم برای خودش میخندید...ولی این لبخندا از نگاه تیز هیون دور نموند:"واسه چی داری میخندی عزیزم؟الان به جای اینکه پارو بزنی داری دقیقا به چی میخندی؟"سویون باخنده:"هیچی"...هیون لبانش را کمی غنچه کرد:"شاید به اینکه من خیلی دوسِت دارم"...سویون:"هوم؟چی؟دوسم داری؟جدی میگی؟"...هیون با لحن قاطعی:"معلومه که آره؛میخوای ثابتش کنم؟"...سویون باخنده:"ثابت کن ببینم"...هیون محکم بلندشد وپارو رو جلوی دهانش گرفت وآروم:"فکرکن این میکروفنه"...سویون ریز ریز میخندید:"خب؟"...هیون این بار بلندتر:""ladies and gentlemans...

ولی قبل ازاینکه حرف دیگه ای جلوی این همه آدم بزنه سویون تقلایی کرد تا جلویش را بگیرد ولی قایق آنچنان تکانی خورد که هیون درجا پرت شد تو آب وسویون پشت سرش منفجر شد ازخنده...بعداز چند ثانیه سرش را از آب بیرون آورد ولبه ی قایق را گرفت:"به من میخندی ها؟؟؟دستمو بگیر بیام بالا تا نشونت بدم...

اینبار با بغض:

2

دست همو گرفته بودنو مثل دوتا کبوتر عاشق باهم راه میرفتند.هیون با خنده جایی را با دست به سویون نشون کرد:"هرکی زودتر به اونجا برسه برندست قبول؟"...سویون:"اوممممممم باشه"...وهردو شروع به دویدن کردن...پابه پای هم میدویدند که هیون با داد بلندی ایستاد...سویون هم پشت سرش ایستاد:"هی چی شد؟"...هیون:"فکرکنم یه چیزی رفته تو پام!اگه شیشه باشه چی؟"...سویون دستاشو به زانوش تکیه دادو روشون خم شد ونفس زنان:"کفشتو دربیار ببینم"هیون با یه حرکت حرفه ای لپشو بوسید ودوید رفت...سویون با عصبانیت:"یاااااااااااااا"...هیون با جیغ:"هوراااااااااااا تو باختی..."وهمزمان میپرید بالا وشوق میکرد...

دوباره اشکهایش یکی پس از دیگری شروع به باریدن کردن

3

سویون مشغول اشپزی بود.هیون تازه درخونه را باز کرده بود ووارد شد:"سلام عزیزم کجایی؟"...سویون:"توی آشپزخونه"...هیون اومد توی اشپزخونه ودرحالیکه سویون مشغول اشپزی بود یه شاخه گل قرمز رنگی را جلویش گرفت:"ماله تو.."...سویون متعجب به هیون نگاه کرد:"واقعا؟؟ممنون..."وگل را ازش گرفت...هیون خیلی سریع لپای سویون را فشار داد ولبای سویونو غنچه کرد و لبای خودشو رو لباش گذاشت...هرچی سویون تقلا کرد هیون ول کنش نبود وبزور لبای خودشو به لبای سویون چسبونده بود...

لحظه ای میون گریه هاش خندید:"چه روزایی بود!حیف که تمومش کردی هیون

4

بارون بشدت میبارید وهیون هنوز نیومده بود خونه.سویون هم نگرانش بود..اونطور که از دوستاش شنیده بود ماشینش وسط راه خراب شده بود ولی هرچی بهش زنگ میزد گوشیش در دسترس نبود...نگرانی امونش را بریده بود:"لعنتی پس جواب بده...."صدای در زدن آشنایی را شنید سریع چتری را برداشت وبا عجله به طرف درِ حیاط رفت.کمی ازاینکه اونموقع شب در را باز کند ترس داشت ولی به این امید که او هیونش باشد بازش کرد...قبل ازاینکه چیزی بگوید جسم سنگینی توی بغلش افتاد...خودش بود...سویون بانگرانی:"هیون حالت خوبه؟"...هیون با ناتوانی:"نه.."...سویون دستی به پیشانی هیون کشیدو با ترس:"هیون تب داری"...هیون دستاشو دورش حلقه کرد وبزور:خوبم....

لحظه ای ایستاد وبه اسمان خیره شد:خدایا...چرا؟...چرا این بلا باید سرما بیاد؟

5

کنار دریا توی ساحل نشسته بودن.بازم غروب بود

هیون:"متاسفم که زیاد نمیتونیم با هم باشیم!راستش کارام یخورده سنگین شده.کمتر وقت آزاد پیدا میکنم"...سویون ناراحت:"عیب نداره.مهم نیست"...هیون:"ازم دلگیری؟"...ولی سویون هیچی نگفت...هیون یه دستشو پشت کمر سویون گذاشت:"میدونی بیشتراز جونم دوست دارم؟"...سویون:"نچ"...هیون:"آها...خب میدونی بی تو میمیرم؟"...سویون خندشو خفه کرد:"نچ"...هیون:"پس بدون!سویون قول میدم تا آخر عمرپیشت بمونم"....سویون:"هیون برای چی منو انتخاب کردی؟"...هیون:"چون تو فرشتمی"...سویون با خنده:"چی؟"...هیون:"تو برای من فرشته ای!فرشته ای که خدا واسم فرستاده!هیچوقت نمیخوام از دستت بدم!اگه یه روز نبینمت دیوونه میشم!مطمئن باش اون روز،روزِ مرگ منه!"...سویون:"هیون راستش خیلی میترسم از هم جدا شیم"...هیون:برای چی آخه؟...مگه ما باهم مشکلی داریم؟"...سویون:"اگه مردم بخاطر اینکه من سنم از تو بیشتره مسخرت کنن چی؟"...هیون باخنده:"مردم غلط میکنن من برای خودم زندگی میکنم نه مردم"ومحکم پیشونی سویونو بوسید...

این بار به هق هق افتاده بود:

6

روی تخت دراز کشیده بودن وبدون هیچ دروغی راز هاشونو بهم میگفتن.سویون:"من یه بار نزدیک بود عاشق یه پسردیگه شم"...هیون:"خوشبحالت که تو نزدیک بودی بشی من چی بگم که شدم؟"...سویون ناراحت روشو به طرفش چرخوند:"جدی میگی؟حالا من چکارکنم؟اگه تو ازاینکه بامنی پشیمون بشی وبرگردی پیش اون دختره چی؟"...هیون یکم فکر کرد:"اومممممم اونوقت تو هم به تلافی برو با یکی دیگه تا من خودمو بکشم"...سویون باخنده:"واقعا بخاطر من خودتو میکشی؟"...هیون:آره...عاشقای واقعی وقتی عشقشونو از دست میدن خودکشی میکنن...

گریه داشت خفش میکرد.سرش را بالا آورد ومتوجه شد که به پل وسط شهر رسیده.بدون هیچ توجهی به چراغ سبز راهنما از جاده عبور کرد...چنیدن بار نزدیک بود زیر ماشین ها رود ولی آخرش ازکنار آن ها میگذشتو خوراک بوق ها وفحش های مردم میشد....

کنار رودخانه که رفت روی دوپانشست وزانوهاشو بغل کرد وسرشو روی زانوهاش گذاشت.حتی فکرشم نمیکرد کارش به اینجا برسد...لحظه ای دیگر دستی روی شانه اش قرار گرفتو بزور او را بلندکرد...

همونطور که گریه میکرد:جونگمین؟

جونگمین:"اوهوم"وبا انگشت شصتش دونه دونه اشکای سویونو پاک کرد:"گریه نکن وقتی گریه میکنی قلبم درد میگیره"...سویون:"جونگمین هیون ترکم کرد.اون...."ولی قبل ازاینکه بتواند چیز دیگری بگوید گریه هایش دوباره شدت گرفت...جونگ سعی کرد نگاهش را به اطراف پرت کند تا بخاطر عشق قدیمی اش گریه نکند ولی نتوانست طاقت بیاورد...سریع دست سویونو به طرف خودش کشیدو اونو محکم توی آغوشش فشرد

سویون باگریه:"اون گفت منو نمیخواست...بزور داشت تحملم میکرد فکرکنم فقط برای مدت کوتاهی بازیچش بودم"...جونگ که خودش هم گریه اش گرفته بود آروم سویون را نوازش کرد:"هیچی نگو...دیگه هیچی نگو!"....سویون:"جونگمین من بدون اون هیچم!نمیتونم ادامه بدم"....جونگ:"برت میگردونم به اون خونه ای که قبلا توش بودی!خونه ی خودت....هیونو فراموش کن"...ولی گریه های سویون باز هم عمیق شد.

جونگ آروم سویون را از بغلش فاصله داد ودستش را گرفتو بطرف ماشین برد...درماشین را برایش باز کرد تا سوار شود:"بشین داره شب میشه"...نمیخواست بیش از این جونگمین گریه هایش را بببیند سعی کرد بدون گفتن کلمه ی دیگری توی ماشین بنشیند اما بدون آنکه متوجه شود کاغذ مچاله شده ای ازکیفش برروی زمین افتاد که توجه جونگمین را جلب کرد...متعجب به سویون نگاه کردو خم شد وکاغذ را برداشت وآن را باز کرد...نگاهی به نوشته های درون کاغذ انداخت...با خوندنش ابروهایش بالا رفت:"سویون تو..؟"...سویون با چشای سرخش به جونگ خیره شد:"من چی؟"...جونگ:"تو بارداری؟"

سویون...اون میخواست خیلی زود بچه را سقط کند ولی الان مسلما جونگ نمیذاشت.ازشدت سرمساری سرش را پایین انداخت وهیچی نگفت

جونگ:"چرا چیزی بهم نگفتی؟"...سویون:"چون میخواستم بندازمش"

جونگ خیلی قاطع:"من نمیذارم ودرِ طرف سویون را محکم بستو خودش رفت وسوار شد...ماشین را روشن کرد...از ته دلش خوشحال بود که دوست چندین ساله اش دارد پدرمیشود...دوست داشت بهش بگوید که دارد پدر میشود ولی مسما اون تا حالا از کشور خارج شده بود پس تمام حرف هایش را توی دلش گفت.....تبریک میگم رفیق!بالاخره پدرشدی!...قطره ی اشکی از چشم سمت چپش پایین آمد...برای لحظه ای آرزو کرد که ای کاش بچه ی خودش بود...بچه ی خودشو سویون...

.

.

.

2سال ماه بعد

درخانه اش را زدن...همونطور که تلفن را روی گوشش نگه داشته بود وبا منشیش حرف میزد به سمت در رفت...این روز ها حتی لحظه ای بیکاری نداشت!مطبش از یه طرف وپسرش از یه طرف!این روز ها تنها کسی که درخانه اش را میزد میشناخت....دررا باز کرد...مثل همیشه یاروغم خوار همه ی تنهایی هایش بود

جونگمین:"من اومدم"وبی توجه به سویون که داشت با تلفن حرف میزد اومد توی خونه:"خوشگل عمو کجایی؟تسانگ؟"

تسانگ با ذوق ازاتاق بیرون امدو آرام آرام سمت جونگ قدم برداشت دستاشو بسمت جونگ دراز کرد...جونگ با خوشحالی بغلش کرد:"آی قربونش برم!تو چقد ماهی خدا...من خیلی تورو دوس دارما"...تسانگ ذوق زده:"منم خیلی دوست دارم بابا"...سویون که تلفنش تموم شده بود وگوشی را قطع کرده بود با شنیدن این جمله از زبون تسانگ یه لحظه ازاینکه پسرش پدر نداشت غمگین شد...جونگ سعی کرد خودش را به اون راه بزند..روبه تسانگ کرد:"یه بوس بده ببینم"...تسانگ ازبچگیش لباشو رو لبای جونگ گذاشتو بوسیدش...جونگ باچشای گرد شده سریع رفت عقب:"هییییییییییی...عمو به خودم رفتیاااا."...تسانگ هم خنده ای کرد وجونگ را بغل کرد:"خیلی دوستت دارم بابا"...جونگ توی گوشش:"جلو مامانت به من نگو بابا...مامان ناراحت میشه"...تسانگ:"باشه بابا"....سویون ازتوی آشپزخونه:"ناهار که اینجایی آره؟"...جونگ باخنده:"فعلا که اینجام"...همون لحظه پیامی سرگوشیش امد..گوشیشو ازتو جیبش درآورد وپیام را باز کرد...شماره نااشنا بود...شروع به خواندن پیام کرد:

من برگشتم

"هیون"

جونگ هم درجوابش مشغول تایپیدن شد...

تسانگ:"بابا کی بود؟"...جونگ:"تسانگ خودت که میدونی من عموتم پس همون عمو صدام کن هوم؟"....تسانگ:"باشه بابا"...جونگ:"یاااا بچه ی فضول"...تسانگ هم شروع به خندیدن کرد...

***

یکی یکی ظرف ها را از روی میز برداشت ودرون سینک ظرف شویی نهاد...جونگ:"حوصلت سرنمیره؟"...سویون:"هوم؟مثلا چیکارکنم؟"...جونگ:"بریم پارک؟"...سویون:"پارک؟"...جونگ:"اره تسانگ هم پارکو دوس داره...تسانگ باشنیدن این حرف نگاه عاشقانه ای به جونگ انداخت که دل جونگ با دیدنش ذوب شد...جونگ:"چی شد؟بریم؟"...سویون:"باشه ظرف هارو شستم من برم آماده شم"

***

آروم توی پارک قدم میزدن...تسانگ هم مثل همیشه بغل جونگ بود...تسانگ:"مامان بستنی میخوام"....جونگ:"تازه که ناهار خوردی شیکمو"...ولی تسانگ ول کن نبود:"نچ بستنی میخوام"....سویون:"باشه برات میخرم!جونگمین تو هم میخوری برات بگیرم؟"....جونگ باخنده:"نه من مثل این شکمو نیستم"....سویون هم بالبخند:"باشه"وبسمت بستنی فروشی رفت

تسان:"بذارم پایین"...جونگ هم گذاشتش پایین:"جای دوری نریا"...تسانگ:"اوهوم"وبه سمت تابو سرسره ها رفت

چشمش را به سویون که به اون ور خیابون رفته بود دوخت.از ته دلش دوست داشت همچی درست شود...سایه ای را جلویش دید آرام سرش را بالا آوردو به صورت دوست قدیمیش نگاه کرد

هیون:"سلام"...جونگ لبخندی زد:"سلام".....هیون:"مثل اینکه واقعا معجزه شده!من زنده موندم..وحالا اینجام"....جونگ:"خیلی خوشحالم که دوباره میبینمت"....هیون هم لبخندی زد ولی با دیدن پسر بچه ای که بسمت جونگ میومد متعجب شد...تسانگ گوشه ی پیراهن جونگ را گرفتو آرام میکشید:"بابا بیا تابم بده"....جونگ سرش را بالا آورد ونگاهش با نگاه هیون گره خورد....جونگ:"اشتباه نکن پسرخودته"....هیون شوکه:"چی؟؟؟؟پسرمن؟؟"....جونگ:"آره سویون اونموقع بارداربوده...هیون بد زمانی رو انتخاب کرده بودی!اون موقع اون اومده بود خونه تا بهت بگه بارداره وخوشحالت کنه"....قطره اشکی از چشم هیون روی گونه هاش جاری شد:"اسمش چیه؟"....جونگ:"تسانگ"....بغضی گلوشو گرفت

تسانگ خیلی آروم:"بابا این مرده کیه؟چرا داره گریه میکنه؟"....جونگ کمی کمرش را خم کرد وروبه تسانگ:"تسانگ اون مرده پدرته"....تسانگ متعجب به هیون نگاه کرد:"بابا؟"....هیون متعجب سرشو بالا آورد وبه تسانگ که کمی نزدیک تراومده بود چشم دوخت..با بغض:"جانم بابا؟"روی زانوهایش برروی زمین نشست...تسانگ با انگشتان کوچکش اشکای هیونو پاک کرد:"بابام تویی؟"....هیون با چشای سرخ:"اوهوم عزیزم....تسانگ محکم هیونو بغل کرد:"دوست دارم بابا"...هیون هم محکم بغلش کرد:"منم خیلی خیلی خیلی دوست دارم"

جونگ به سویون که هرلحظه نزدیک تر میشد چشم دوخت....سویون کمی نزدیک تر آمد تا اون شخصی که پسرش را بغل کرده ببیند:"جونگمین این مرده کیه؟"....هیون سرش را بالا آورد واز روی زمین بلندشدو مقابل سویون ایستاد:"منم".... با دیدنش لرزه ای به دلش افتاد که باعث شد بستنی از دستش برروی زمین بیافتد...سویون:"اینجا چیکار میکنی؟برای چی اومدی؟"....هیون:"من تازه از آمریکا اومدم".....سویون:"برو همونجایی که بودی اینجا کسی بهت نیاز نداره.".....هیون:"سویون من مریض بودم داشتم میمردم همه دکترا ازم قطع امیدکردن باید میرفتم!متاسفم که مجبور شدم دوسال پیش اون صحنه ی وحشتناکو برات بسازم ولی باور کن من راهی بهتر از این پیدا نکردم.نمیتونستم بهت بگم دارم میمیرم.پس ترجیح دادم ازم متنفر شی!جونگمین هم شاهده.من تورو به جونگ سپرده بودم الان که زنده موندم اومدم ازت تقاضای بخشش کنم که منو ببخشی!سویون من متاسفم منو ببخش."

اشکای سویون هم کم کم جاری شدن:"دوس دارم ببخشمت ولی وقتی به رنج هایی که تا بحال کشیدم فکرمیکنم عقلم این اجازه رو بهم نمیده"وحلقشو که تابحال توی انگشتش نگه داشته بود از دستش بیرون کشید وجلوتر اومد...دست هیونو گرفت وحلقه رو کف دستش گذاشت:"متاسفم".....هیون نگاهی به حلقه انداختو سرشو بالاآورد:"سویون چطور میتونی اینطوری باشی؟"....سویون:"تو منو اینطوری کردی!توبهم یاد دادی اینطوری باشم"

هیون:"به لحظه های خوشمون فکرکن".....این حرف هیون وادارش کرد تا کمی به گذاشته برگردد ولی چیزی برای فکرکردن نداشت تنها خاطره ای که به یاد داشت همون صحنه ی آخری بود:"اینقدر توی این 2سال به صحنه ی خیانتت فکرکردم که دیگه هیچ خاطره ای یادم نمیاد."

اشک دیگری از چشمان هیون سرازیر شد.آخرین امیدش را ازدست داده بود....سویون:"یادم بیار"

آروم سرش را بالا آورد وبه ذهنش رجوع کرد:"توی قایق...شاخه ی گل...بازیه رازهامون...ترس از جدایی...شرط هامون سرصداقت...اون بی تومیمیرمای شبونمون...اون بوسه های عاشقانه...خنده هامون...ناراحتی هامون..."اینبار کمی مکث کرد:"واون صحنه ی آخر...متاسفم"

سویون علنا گریش گرفته بود ودستش را جلوی دهنشو بینیش گذاشته بود...هیون آروم جلو اومد وبغلش کرد...بوسه ای به موهایش زد:"اگه میدونستم دارم زن زندگیمو درحالیکه بارداره واومده تا شادیشو با من شریک شه میرنجونم ترجیح میدادم بمیرم ولی اون کارو باهات نکنم.نمیدونستم این غم تا آخر عمر رومون میمونه وتو هرگز منو نمیبخشی"

سویون با بغض:"هیون بخشیدمت...خیلی وقته!همون دوسال پیش که ازاون خونه اومدم بیرون بخشیدمت"...هیون بیشتر سویونو تو بغلش فشرد:"دوست دارم....سویون:"منم همینطور"

پایان

خب نظرتون؟؟؟؟خودم خیلی این داستانو دوس داشتم!شما چی؟؟




طبقه بندی: Short Stories،

تاریخ : چهارشنبه 6 شهریور 1392 | 07:40 ب.ظ | نویسنده : Sojoon ❤‿❤ | نظرات