تبلیغات
You And I...Hand To Hand - اپارتمان پر درد سر قسمت هفتم
سلام دوستای گلم

خوبین؟

حرفی ندارم فقط بدونین با شروع شدن مدرسه ها این داستان تموم میشه

بفرمایید ادامه


بعد از این كه غذای بچه هارو چیدم رو میز و صداشون زدم ، اومدم بشینم كه یه چیزی زیرم له شد...پاشدم زیرمو نگاه كردم ولی چیزی نبود...دوباره نشستم ولی بازم حس كردم یه چیزی زیرم له شد...دوباره پاشدم نگاه كردم ولی بازم چیزی نبود...صدای جونگمین منو به خودم اورد:
- كیو صندلیت میخ داره؟بشین دیگه!
- جون..گ..مین...شاید فكر كنی خیالاتی شدم ولی...ولی احساس می كنم خونمون جن داره!
بچه ها قهقهه زدند و كلا منو فراموش كردن...
هیون: كیو! حالت خوبه؟ و دوباره خندید...
- هیون باور كن..باور كن وقتی میشینم احساس می كنم یه نفر زیرمه...
اینبار بچه ها بلند تر خندیدند و یونگ سنگ با خنده گفت: بعد به من بگید تپلی ... این كه فك كنم انقد تپلی شده خودشو دو نفر حساب می كنه....
با عصبانیت خطاب به همشون گفتم: باور ندارید بیاین خودتون ببینید...
هیونگ با خنده اومد و خودشو انداخت رو صندلی من بعدم گفت:
- كو؟ اقا جنه؟ كیو بیخیال پسر...خیالاتی شدی...
دیگه كارد میزدن خونم در نمیومد...خیلی حرصم گرفته بود...رفتم تو اتاق و شلوارمو دراوردم....همینطور داشتم شلوارمو میزدم به دیوار كه باران سفید رنگی بارید....با تعجب به زمین نگاه كردم....تكه های تخم مرغ روی زمین ریخته بود...قبضه روح شده بودم...داد زدم:
بچه هااااا.....بیاین اینجاااا!!
بچه ها با حالت دو اومدند تو اتاق و پرسیدند: چی شده؟
- داشتم شلوارمو درمیاوردم كه این تخم مرغ ها اومد رو زمین!
هیون: از كجا؟
- از تو شلوارم!
- ها؟ تخم مرغ تو شلوارت بوده؟
- اره....دیدی؟ دیدی گفتم خونمون جن داره؟ مگه نه اینا از كجا قراره بیاد؟
- خب شاید وقتی داشتی غذاهارو میپختی اشتباهی گزاشتی تو جیبت!
- هیون! الان وقت شوخیه؟
- خب چه می دونم ... شلوار تویه!
هیونگ : هیون ! یه بار دیگه حرف بزن
- چرا؟
هیونگ: مطمئن نیستم ها...ولی...ولی هیون دهنت بوی تخم مرغ میده!
هیون جا خورد...خودشو كشید عقب و سعی كرد نشون بده اصلا اتفاقی نیفتاده ولی اصلا موفق نبود...هممون ترسیده بودیم...من كه دیگه حالم داشت از بوی تخم مرغ ها بهم می خورد...بلند گفتم:
- چرا همتون مردید؟ د حرف بزنید ! 
جونگ مین حركتی كرد و گفت: بچه ها بیخیال شید...هیچ اتفاقی نمیفته...الان باید بریم بخوابیم!
با این كه جونگ مین خیلی بی منطق این حرفو زد ولی چاره دیگه نداشتیم...بدون هیچ حرفی پاشدیم رفتیم و خوابیدیم...حتی من كه انقد گشنم بود، هیچی نخوردم!
صبح كه از خواب پا شدم اولین چیزی كه ذهنمو مشغول كرد مسئله دیشب بود.... ینی كار كی می تونه باشه..؟؟!! تصویر یونسو تو ذهنم نقش بست... نه كار اون نمی تونه باشه....اون كه اصلا رمز رو نداره ، چجوری می خواد وارد بشه؟یاد اون روز افتادم كه وقتی داشتیم از خونه بیرون میرفتیم ، یونسو جای نگهبانی بود و هی سرشو خم می كرد...بازم تصویر یونسو! نه كار اون نمی تونه باشه!....بی خیال كیوجونگ دیشب زیلدی حرص خوردی زده به سرت....الان همه پا میشن و هیشكدوم از موضوع دیشب خبر نداشتد...اره...همه ی اتفاقات دیشب خواب بوده.....هرچی به خودم تلقین می كردم راضی به بیرون كردن فكر دیشب از سرم نمیشدم....
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
با وحشت از خواب پریدم.. خیس عرق بودم و دستام یخ كرده بود...خواب خیلی بدی دیده بودم....ولی چی بود؟ هیچی یادم نمیومد....فقط می دونم كه خیلی بد بود....
در همون حال اشفته نا خوداگاه خیز برداشتم به سمت موبایلم....یك تماس از بابا داشتم و یازده تا از شیوو!
مو به تنم سیخ شد...به ساعت نگاه كردم ، ساعت ٨ صبح بود و اونا حدودا ساعت ٢ صبح به من زنگ زده بودند....دیگه كنترلم دست خودم نبود....می لرزیدم....همه جام می لرزید....مطمئن بودم یك اتفاقی افتاده...
سریع شماره شیوو رو گرفتم....یك بوق ، دو بوق ، سه بوق...بردار دیگه لعنتی....
بعد از كلی بوق خوردن صدای درهم شیوو بلند شد...
- بله؟
- الو؟ الو شیو خوبی؟
- یونسو..! پاشو ... بیا امریكا!
صداش گرفت و این نشون میداد داره گریه می كنه...
 با نگرانی گفتم:
- چی شده؟ شیو؟مامان طوریش شده؟بابا خوبه؟حرف بزن دیگه
- نه هول نكن چیزی نیس....دیشب...دیشب یكی از دشمنای بابا به مامان زد...با ماشین...
دیگه منتظر نموندم چی میگه... تا ته ماجرا رو خوندم...اشكام بی وقفه می ریخت رو صفحه موبایل كه حالا قطع شده بود...
سریع پا شدم و لباسامو عوض كردم و از خونه زدم بیرون....نمیدونم كجا ... فقط می خواستم برم مامانمو ببینم....
محكم ترمز زدم روی اولین اژانس مسافرتی....برام اهمیت نداشت كیم...الان عكسم تو روزنامه تا چاپ میشه یا نه...چه بلایی سر دابل اوردم....نه....فقط می خواستم برم...انگار كه یكی داشت هولم میداد و منم باهاش همراهی می كردم....
راننده اژانس ببخشید كارمند اژانس كه منو شناخت سریع یه بلیت با هواپیمای شخصی تا یك ساعت دیگه حاظر كرد...
________________________^^_________
یونگ سنگ عین این پلیسا جلومون وایساد و با طلبكار گفت:
- سریع اعتراف كنید این نقشه زیر سر كدومتونه؟ در یك روز هم كلاه من تبدیل به تخم مرغ بوگندو شده و هم عینكم گم شده!
با به یاداوری اتفاق چند لحظه پیش خنده اومد رو لبام ولی سریع لبمو گاز گرفتم...یونگ سنگ كه متوجه این حركت و بماند بقیه شده بود با حالتی تهدید امیز گفت:
- به جان خودم بخندید تیكه بزرگتون گوشتونه...
انقد با مزه با اون قیافه تخسش این حرفو زد كه یهو همه منفجر شدیم...بخند و بخندی بود كه راه انداخته بودیم.....
یونگ سنگم داشت حرص میخورد و سعی می كرد از ما فاصله بگیره كه نشون بده قهره.....
دوباره یاد چند دقیقه پیش افتادم....یونگ سنگ دیشب كلاهشو سرش كرده بود و خوابیده بود و خبر نداشت اون زیرش چه خبره و صبحم كه پاشد با اون قیافه ....دیگه ادامه ندم بهتره ، خودتون قیافشو تصور كنین!
وقتی هم كه دنبال عینكش می گشت و و عینكش پیدا نمی شد كه دیگه بد تر....رسما می خواست هممون رو سر به نیست كنه....
رو به هیون كردم و اروم گفتم:
- هیون پاشو برو از دلش دربیار ، گناه داره...یه ساعته از اتاقش نیومده بیرون...
- وا؟ كیو جونگ خوبی؟ مگه ما اون كار هارو كردیم كه بعدم بریم از دلش دربیاریم؟ خودش لوسه...به جای این كه مشكلشو حل كنه رفته قهر كرده....
هیونگ: 
- عجیب تر از اون این بود كه رفت تو اتاق من....
- اولا كه الان این چه ربطی داشت؟، دوما این كه اتاق تو نزدیك ترین اتاق بود!
هیونگ : خیل خب چرا میزنی؟
چشم غره ای بهش رفتم و رفتم تو فكر....در عرض چند ساعت اتفاق هایی افتاده كه حتی فكرشم نمی كردم....مطمئنم یه نفر این كارو كرده....حتی اگه خونه هم جن داشته باشه نمیشه چون تا اون جایی كه اطلاع دارم جن و روح ها به چیزی نمی تونن دست بزنن!
پس به احتمال نود و نه درصد كار یونسوئه.....باید یه فكری به حالش بكنم...
<><><><><><><><><><><><>
هواپیما به ارومی رو زمین امریكا فرود اومد....قلبم تند تند میزد....خودمو برای هر اتفاق و رفتاری اماده كرده بودم....
بعد از این كه ساكمو از قسمت بار گرفتم رفتم و اژانس گرفتم كه برم....از تو ماشین به شیوو زنك زدم و ازش ادرس بیمارستانی كه توش مامانم بود و پرسیدم......دلم گرفت! طاقت هر اتفاقی رو داشتم جز این كه مامانمو در بستر بیماری ببینم.......مامانم به جونم وصل بود.....هر اتفاقی براش بیفته برای منم میفته....هر وقت ناراحت بشم اونه كه همدرد دردام میشه.....هیچ كس جز مامانم برام انقد عزیز نیس...
با توقف ماشین از فكر بیرون اومدم و كرایه حساب كردم و رفتم داخل بیمارستان.....عینك افتابیمو با كلاه كپ دارمو هم سرم كردم كه اگه منو شناختن برام دردسر نشه....همین كه پامو وارد بخش ویژه گزاشتم بی حس شدن....به زور خودمو به جایی كه بابا نشسته بود رسوندم...با دیدنش بغض به گلوم چنگ انداخت .... به خودم قول داده بودم كه گریه نكنم....به اندازه كافی حال داداشم و بابام بد بود ، دیگه اگه منم پا به پای اونا گریه می كردم خیلی افتضاخ میشد....
دستمو گزاشتم رو شونه بابام ... سرشو اورد بالا و غمگین نگام كرد...به زور بلند شد و بعد از چند وقت دستمو گرفت ... خودمو انداختم تو بغلش....بعد از چند ثانیه بیرون اومدم و در حالی كه داشتم نگاش می كردم پرسید:
- خوبی بابا؟ دلم برات تنگ شده بود...
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- منم خیلی بیشتر....مامان....مامان حالش خوبه؟
صدام بدجور میلرزید .... بابا كه پی به حال خرابم برد دستمو گرفت و نرم نوازش كرد و گفت: 
-نمیدونم...نمیدونم...هیچ كس هیچی نمیگه...همه میگن به سرش ضربه بدی وارد شده و الان تو كماس...!
اهی كشید....اهی كه تا جیگر منو سوزوند....ای كاش زمین دهن باز كنه و منو بخوره ولی خانوادم و رو تو همچین وضی نبینم...
<><><><><><><><><><><><><><>
جونگ مین داد زد:
- یاااا یونگ سنگ! اگه از اون اتاق بیرون نیای خودم میام میبرمت بیرون! 
یونگ سنگم از همون اتاق داد زد:
- به تو هیچ ربطی نداره...تا جریان كلاه و عینك من درست نشه من بیرون بیا نیستم!
جونگ مین باز از تو اشپزخونه داد زد:
- پسره ی بزغاله....مگه ما كردیم؟ خب یه تكونی بخور پاشو بیا دنبالش بگرد....
جونگ باز خواست داد بزنه كه هیون مانع شد و با یه اخم غلیظ رو به جونگ مین گفت:
-بسه دیگه! خودش گشنش بشه میاد میخوره....ای بابا! خودتونو لوس كردین هی برای هم عشوه میاین؟ 
من كه تموم اون مدت ساكت بودم به حرف هیون یه پوزخند زدم و گفتم:
- او لالا! باز تو حس لیدر بودنت گل كرد؟
هیون سرشو از رو بشقاب بلند كرد و همیچین یه چشم غره بهم رفت كه نگو! پیش خودمون بمونه خیلی ترسیدم! ولی از رو نرفتم و یه لبخند دندون نما بهش تحویل دادم!



طبقه بندی: آپارتمان پردردسر،

تاریخ : یکشنبه 3 شهریور 1392 | 06:09 ب.ظ | نویسنده : ❤❤❤ melika ❤❤❤ | نظرات