تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Birth Of Love

سیلاااااااااااااااااااااااااااااااام و صد سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
.
خوفید؟خوشید؟سیلامتید؟^^
.
عاااااااااقا!! من اولین پستمو افتتاح کردم!!خخخخخخخخخ
.


اومدم با یه داستان تک قسمتی به اسم "تولد عشق"
امیدوارم خوشتون بیاد^^
درامه و عاشقانه^^
.
جناب هویجم اینجا نقش دارن فقط

.
هم حاله و هم گذشته و خاطرات.....قسمتای گذشته با رنگ بنفشه^^
.
امیدوارم دوس داشته باشید^^
.
یه سورپرایز داشتیم واسه هوو  کوشیکه، سومی جون، که این سارای نامرد، ننه ی نی نی مزاحم، لو داد مارو!! خخخخخخخخخخخ
.
اب قند یادتون نره!!خخخخخخ^^
.
سومی مادر مراقب خودت باش!!خخخخخخ

عرض دیه ای ندارم مادر

.
خیلییییییییییییییییییی دوس دارم نظرای خوکشلتونو بدونم و خیلیییییی برام مهمه****

پس تهنام نذارید^^

بوووووووووووووووش وبخللللللللللللللللللللللل****










Birth Of Love




-یا!! پارک جونگمین! منو مسخره کردی؟!
با درماندگی روی زمین نشست و رو به مربی رقصش کرد: " میشه بمونه واسه ی بعد؟!  امروز اصلا امادگی ندارم!"
مربی نزدیکتر رفت و روبروی جونگمین ایستاد: " معلوم هست چته تو؟! بحث یه روز و 2 روز نیست! خیلی وقته اینطوری دارم تحملت می کنم! "  اخمی کرد: " ببینم این امادگی جنابعالی کی قراره برگرده؟! "
حق با مربی بود. 2 روز سهل بود، خودش هم میدانست که چندماهی است حالو اوضاع درست و حسابی ندارد. در این چندماه به گوشه گیری روی اورده بود و کسل تر از همیشه بود. به تمرین هایش اهمیتی چندانی نمی داد و یکی در میان غیبت می کرد. مدت ها می شد که رئیس کمپانی اش را برای ساخت یک البوم مدام سر می دواند. خودش هم نمی دانست چه مرگش شده! ... اما چرا!! خوب می دانست که با رفتن یا بهتر بگوییم جدا کردن او  از خودش به این حال و روز افتاده بود. دستش را لای موهایش فرو برد و با یک حرکت سریع از جایش بلند شد. اهی کشید و رو به مربی اش گفت: " یه مدت بهم فرصت بدین! قول میدم همه چی درس بشه! "
مربی سری تکان داد : " من که بعید میدونم! "
پوفی کشید. لباس هایش را عوض کرد و بی توجه به غرولندهای مربی با گام هایی سنگین از سالن بیرون رفت.
همانطور که با عصبانیت به رفتن جونگمین خیره بود، زیرلب غرید: " اخه تو چته پسر؟ کی می خوای به خودت بیای؟! "






طبق عادت همیشگی اش در خیابان های خلوت شهر پرسه می زد. تعجبی هم نداشت. همیشه برای فرار کردن از طرفدارانش به این جور جاها پناه می برد. خوب به یاد داشت همین خیابان ها او را با سومی اشنا کرده بود. دختری که با همه فرق می کرد. دختری که بی نهایت دوستش داشت! .... اما....
دندان هایش را روی هم فشرد.چه مرگش شده بود؟ چرا امروز خاطرات بیشتر از همیشه جلویش ظاهر شده بود تا عذابش بدهد. با پا گذاشتن درون کوچه ای، این خاطراتش تشدید شد. بی اختیار جلوی ساختمانی توقف کرد. باز هم همان پرورشگاه! با این تفاوت که این بار دیگر خبری از سومی و دلبری هایش نبود. اهی کشیدو برای لحظه ای چشمانش را بست. هیچ جوره نمی توانست حریف مرور خاطراتش شود.


.............................................................................


همانطور که با سرعت می دوید، وارد کوچه ی باریکی شد. از دست خودش لجش گرفته بود. او که همیشه در خیابان های خلوت رفت و امد می کرد، چرا این بار پا به جاهای شلوغ گذاشته بود که هم ماشینش جریمه شود، هم فن ها بر سرش بریزند که او هم با تمام سرعتش مثل بچه های کوچک پا به فرار بگذارد. وقتی مطمئن شد کسی دنبالش نیست، ایستاد تا نفسی تازه کند. برای لحظه ای به اطرافش خیره ماند. حتی نمی دانست دقیقا کجاست. تنها چیزی که چندلحظه قبل می دانست این بود که به هرقیمتی شده فرار کند و به یک جای امن پناه ببرد. هنوز از این اشفتگی های ذهنی اش خلاص نشده بود که با صدای نازکی که شنید، بی اختیار از جا پرید.
-اوپاااااااااا!!
سرش را بلند کرد و نگاهش به دختر بچه ی 5-6 ساله ای افتاد که روبرویش ایستاده بود. اخم شیرینی کرد: " جونم خانم کوچولو؟ شما اینجا چی کار میکنی؟"  اما قبل از این که جواب سوالش را بگیرد، دختر کوچولو به اغوشش پریده بود. گیج و غافلگیر از این حرکت، با دست لرزانش موهای دخترک را نوازش کرد: " پرسیدم اینجا چی کار میکنی؟ مامانت کجاست؟"

-من نه مامان دارم، نه بابا!
صدای پر از بغض دخترک برای لحظه ای دلش را لرزاند. مگر می شد؟ پس او به تنهایی این جا چه می کرد؟!
-یوری! یوری!! کجایی تو دختر؟!
با شنیدن صدای نااشنایی، برگشت و به دختر جوانی که روبرویش ایستاده بود خیره ماند. به ارامی دخترک را از اغوشش جدا کرد و روی زمین گذاشت: " تو که گفتی مامان نداری؟! "
دخترک با عجله خودش را در اغوش ان دختر جوان که تقریبا 25 ساله به نظر می امد، جا داد و رو به جونگمین گفت: " الانم میگم ندارم!! این اونی سومیه! نونای همه ی بچه های اینجا!! "
این بار با بهتی خاص به همان دختر جوان که سومی نام داشت خیره شد: " همه ی بچه ها؟! "
سومی با لحن ارامی گفت: " اینجا یه پرورشگاهه!!"  لپ یوری را کشید : " و این خانم کوچولو هم بی اجازه اومده بیرون!! که هم سرده و هم خطرناک! "  و چشمکی تحویل جونگمین داد.
جونگمین اخمی کرد: " یعنی من خطرناکم دیگه؟! "
سومی باز هم چشمکی زد و شانه ای بالا انداخت.
یوری با اعتراض گفت: " اونی! این که غریبه نیست!! اوپا جونگمینه دیگه!! "
جونگمین بی اختیار خندید: " خوب منو میشناسیا!! "
یوری با دست برایش بوسه ای فرستاد: " دوست دارم اوپا!! "
جونگمین بیشتر خندید. بی اختیار باز هم نگاهش به سمت سومی کشیده شد. می توانست گونه های گل انداخته اش را ببیند. سرش پایین بود و خودش را با وررفتن با موهای یوری سرگرم کرده بود. چیزی که به نظرش بدجوری عجیب می امد. برخلاف تمام دختران دور و برش، این دختر سر به زیر و خجالتی بود.
 نفس عمیقی کشید. بی ان که خودش بخواهد، بی اراده جمله ای را بر زبانش جاری ساخت: " هرکی عکس و امضا می خواد، بیاد جلو!! "
همین حرفش کافی بود تا یوری با عجله از اغوش سومی بیرون بیاید. خندید و با لحن بانمکی گفت: " میرم بقیه ی بچه ها رو صدا کنم! "
با رفتن یوری خنده ی شیرینی کرد و باز هم به سومی نگاهی انداخت: " شما اینجا کار می کنید؟ کنار این بچه های بی سرپرست؟ "
به ارامی سری تکان داد.
جونگمین باز هم خندید: " هی! چرا انقدر ساکتی!! خجالتی بودن خوب نیست دخترجون!! "
با این حرف جونگمین لبخندی روی لب های سومی نشست. کاغذی را از جیبش دراورد و با یک خودکار سمت جونگمین گرفت. با لحنی که پر از ذوق بود گفت: " برام امضا میکنی ؟ منم طرفدارتم اوپا!! "
لبخند گرمی زد. امضایی پای کاغذ کاشت و با چهره ای گشاده ان را به دست سومی داد. خواست چیزی بگوید، اما سر و صدای بچه ها مانعش شد. در ان واحد حدود 30-40 بچه ی قد و نیم قد دورش جمع شدند و اواز  "اوپا ! اوپا ! "  سر دادند.








با مرور این خاطرات، به دیوار پشت سرش تکیه داد. همه چیز تقصیر خودش بود. حتی رفتن سومی! ... لبش را گزید و اهی کشید. ای کاش می توانست گذشته را از سر بنویسد. حتی اگر می خواست هم دیگر نمی توانست، سومی را، عشق اول و اخرش را برگرداند. چیزی که مسببش فقط و فقط خودش بود. سومی به خاطر دور بودن از جونگمین، حتی حاضر شده بود کارش را که بی نهایت دوست داشت، کنار بگذارد و از این پرورشگاه برود. حالا دیگر حتی برای یک لحظه ی کوتاه هم نمی توانست سومی را ببیند.
-اوپااااااا!
تکیه اش را از دیوار گرفت و به سمت ان صدای به شدت اشنا برگشت. خودش بود! یوری! همان دخترک بانمک و شیطان! قبل از این که یوری به او برسد، خودش روی زمین زانو زد و یوری را در اغوش کشید. اما صدای پر از بغض یوری باز هم دلش را لرزاند: " اوپا! پس اونی کجاست؟ کی میاد؟ اصلا کجا رفته؟ میدونی چند وقته از اینجا رفته؟ مگه زن تو نیست؟ پس چرا با خودت نمی یاریش؟! "
این حرف های صادقانه اتشی به قلبش می زد. بغض یوری باعث شده بود، اشک سرکش راهش را بر روی گونه هایش باز کند. یوری را از خودش جدا کرد و در چشمانش دقیق شد: " بهت قول میدم زود برگرده! هوم؟! "
-اوپا! داری گریه می کنی؟!
سعی کرد رویش را از یوری  برگرداند. اما دیر شده بود. انگشتان ظریف و کوچک یوری  زیر چشمانش در حال حرکت بود.
ان دستان کوچک را در دست گرفت و بوسه ی کوتاهی بر ان ها زد. موهای یوری را نوازش کرد و با صدای گرفته ای گفت: " برو تو! اینجا هم خطرناکه، هم سرما میخوری!! "
یوری با مظلومیت خاصی گفت: " بچه ها! اونام دوس دارن تو رو ببینن اوپا!! "
پیشانی اش را به پیشانی یوری چسباند: " الان حالم خوب نیست یوری! اما...اما بازم میام! بهت قول میدم! "
خودش را از جونگمین جدا کرد و با همان بغض گفت: " قول دادیا!! "
چشمانش را به نشانه ی جواب مثبت بست و تا محو شدن یوری به او خیره ماند. با رفتن یوری، پاهای سنگینش را به دنبال خودش کشید. حالا قلبش اشفته تر از قبل به سینه اش می کوبید. تحمل این همه درد را  یکجا با هم نداشت. لبش را گزید و به خودش نهیب زد: " احمق به درد نخور! تو که انقدر بچه ها رو دوس داری، چرا  بچه ی خودتو نخواستی؟!...احمق لعنتی! خودت باعث شدی سومی بره، حالا عزا گرفتی؟! "    نگاهش را به سقف نارنجی بالای سرش داد. چیزی به تاریک شدن هوا نمانده بود. حتی حوصله نداشت به خانه برود. با دیدن بار خلوت و کوچکی درست ان سوی خیابان، لبخند کجی زد. مطمئنا سرخوشی و بی خبری می توانست درمان دردهای نهفته اش باشد. معطلش نکرد و بی ان که عنان رفتارهایش دست خودش باشد، گام هایش را تندتر کرد.


.................................................................................


سومین بطری را هم سر کشید. همانطور که با سرخوشی بطری ها را به هم می کوبید، نگاهش بین میزها در گردش بود. جای کوچکی بود، اما گرمای خاصی داشت. حداقل می توانست این را از چندین زوجی که سر میزها مشغول بگو و بخند بودند، بفهمد. باز هم دلش پر کشید به ان روزها ! به همان خاطرات شیرین !این روزها چقدر دلتنگ بود . ای کاش سومی کنارش بود .با تمام وجود به وجود او نیاز داشت . نفس عمیقی کشید و سرش را روی میز گذاشت. چشمانش را بر روی هم فرود اورد و باز هم به تونل خاطراتش پرت شد.







همانطور که به دنبال سومی می دوید، غرید: " یا! خسته شدم! داری منو کجا می بری؟! "
سومی خندید و چند قدم دورتر ایستاد: " بیا دیگه تنبل خان! "
اهی کشید و ان چند قدم باقی مانده  را هم طی کرد. حالا درست روبروی هم بودند.
سومی دستش را کشید و با هم به کنار درختی رسیدند.
با تعجب به درخت خیره بود: " منو اوردی اینجا چی کار؟! "
بینی جونگمین را کشید: " یه لحظه وایسا بهت می گم! "  در مقابل دیدگان متعجب جونگمین خم شد و بطری نسبتا کوچکی را بیرون اورد. درون بطری پر از کاغذهای رنگی بود.
-این چیه دیگه؟!
بطری را به دست جونگمین داد و چشمکی زد: " خودت ببین! "
با باز کردن بطری، یک سری از ان کاغذ رنگی ها را بیرون اورد. با دیدن نام ایدل های مختلف روی  ان کاغذ ها، بی اختیار خنده اش گرفت.تقریبا نیمی از ان ها نام خودش بود.
-اینا چیه دیگه؟! یه جور بازیه؟!
کاغذها را از دست جونگمین گرفت و با ذوق خاصی گفت: " من و این بچه ها، اسم ایدل هامونو می نویسیم و زیر این درخت قایم می کنیم! بعدش ارزو می کنیم که یه روزی بتونیم ببینیمشون!! "  نگاه پر از شیطنتش را به جونگمین داد و خندید: " که فعلا یکیش رویت شده!! "
جونگمین هم خندید. سرش را نزدیک تر برد و در گوش سومی نجوا کرد: " ببینم! ایدول تو کیه؟! "
لب های غنچه ای و خوشرنگش را روی هم فشار داد: " خصوصیه!! "
-عه؟ اینطوریه؟!
زبانکی به جونگمین انداخت: " بعله! "   و شروع کرد به دویدن.
جونگمین هم به دنبالش. ان قدر دویدند تا هردو خسته روی یکی از نیمکت های وسط محوطه نشستند. جونگمین دستی به موهای خوش حالت سومی کشید: " بچه ها رو خیلی دوس داری؟ نه؟ "
سری تکان داد: "اوهوم! من با این بچه ها زندگی می کنم!... چون...چون یه جورایی عین خودمن! "
نگاه جونگمین بی هیچ حرفی روی سومی ثابت ماند.
سومی با لحن  غریبی ادامه داد: " منم....منم یه بچه پرورشگاهی بودم! منم همین جا بزرگ شدم...! "  اهی کشید: " حالام تمام عشقم همین بچه هان!! "
جونگمین سرش را پایین انداخت و زیرلب زمزمه کرد: " متاسفم....! "
بی اختیار لبخندی زد و نگاهش را به جونگمین داد: " تو این یه ماهی که اومدی اینجا و بهمون سر میزنی، بچه ها خیلی خوشحالن! ازت ممنونم! قول بده از این جا نری!! "
سرش را بلند کرد و لبخند سومی را پاسخ گفت: " قول میدم!! "   چشمکی زد: " توچی؟ تو هم خوشحالی؟! "
-دوس داری بدونی؟!
-اوهوم!!
سومی دستانش را در هم قلاب کرد و باز هم به جلد همان دختر  خجالتی و لپ گلی برگشت: " من...راستش من دوستتت دارم جونگمین!...نمی دونم از کی...اما از وقتی خودمو شناختم طرفدارت بودم!...من...دوستت دارم! "
برای لحظه ای به سومی خیره ماند. باورش نمی شد. مدت ها بود با خودش کلنجار می رفت که چگونه احساسش را به دختری که بدجوری در قلبش جا باز کرده بود، ابراز کند. اما حالا دختری که با تمام وجود دوستش داشت، خودش پیش قدم شده بود و کارش را راحت کرده بود. دستان سومی را در دست گرفت و با لحن شیرینی گفت: " پس...پس ایدلت منم؟ نه؟ "
لبخند ملیحی زد. سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
قند در دل جونگمین اب شده بود. هنوز هم باورش نمی شد. سر سومی را بالا اورد. صورتش را قاب گرفت و در چشمان زیبایش غرق شد. به خوبی می توانست بالا رفتن ضربان قلب عاشقش را حس کند. کمی صورتش را نزدیک تر برد. اما سومی کمی صورتش را عقب کشید. جونگمین مکثی کرد و باز هم به چشمان سومی خیره شد: " من.....منم دوست دارم سومی! خیلی دوست دارم! "
حالا سومی هم به جونگمین خیره بود. برق عشق از چشمان هر دو به خوبی مشخص بود. جونگمین باز هم جلوتر رفت. اما سومی دیگر خودش را عقب نکشید. این بار چشمانش را بست و لبخند شیرینی صورتش را پر کرد.
جونگ مین باز هم نزدیکتر شد و لب های داغش، لب های داغ سومی را در بر گرفت. همین لمس کوتاه باعث شد قلب هردو اتش بگیرد. اتشی که لحظه به لحظه شعله ور تر می شد.


...............................................................................



-هی پسر! پاشو! داریم تعطیل می کنیم! نمی خوای بری؟! "
صدای بم و خش دار صاحب بار او را از خاطراتش بیرون کشید. سرش را از روی میز بلند کرد و با گیجی به مرد خیره ماند: " مگه ساعت چنده؟! "
-1 نصفه شبه! پاشو برو پسر!! دیگه انقدرم زیاده روی نکن!! "
نگاه گنگش را به بطری های روی میز داد. 6 تا!! کی وقت کرده بود این همه بنوشد؟.... خمیازه ای کشید و از جایش بلند شد. دسته ای اسکناس روی میز ریخت و تلوتلو خوران از بار بیرون رفت. با تمام اشفتگی اش، متوجه اوضاعش بود.خدا را شکر کرد که هنوز شناسایی نشده بود.
.
به محض ورود به خانه، درون اتاقش  چپید و خودش را روی تختش ولو کرد. بی حال تر از ان بود که حتی لباس هایش را عوض کند. به پهلو چرخید و به قاب عکس دو نفره ی روی پاتختی خیره ماند. دستی به جای خالی سومی بر روی تخت کشید و لبش را به دندان گرفت: " دلم برات تنگ شده دختر!! "


................................................................................


دستانش را از پشت روی چشمان جونگمین گذاشت.
با لمس دستان سومی، لبخند گرمی زد و به سمتش برگشت: " چی شده؟ مثل این که کبکت بدجوری خروس میخونه!! "
خنده ی شیرینی کرد و لبانش را غنچه: " چرا نخونه؟ هوم؟! "
جونگمین چشمانش را ریز کرد: " راستشو بگو وروجک! چی شده؟ ها؟"
این بار با ذوق خاصی دستانش را دور کمر جونگمین حلقه کرد: " من خیلی خوشحالم که تو رو دارم جونگمین!! ازت ممنونم!! "
رفتارهای سومی کمی برایش عجیب به نظر می رسید. سومی را از خودش جدا کرد و شانه هایش را به نرمی در دست گرفت: " دق کردم باباجان! میگی چی شده یا نه؟ "   و بینی قلمی و خوش فرمش را کشید.
این بار خودش را در اغوش جونگمین انداخت و  با صدایی که از شوق می لرزید، به حرف امد: " من....من دارم مامان میشم جونگمین! "  خودش را از جونگمین جدا کرد و در چشمان براقش غرق شد: " تو هم داری بابا میشی جونگمین! "
در کسری از ثانیه حالت چهره ی جونگمین تغییر کرد. با بهت گفت: " راس که نمی گی؟! "
-چرا باید دروغ بگم؟!
اخم های جونگمین به وضوح توی هم رفت. فقط همین را کم داشت. از چیزی که می ترسید، سرش امده بود.
سومی وا رفت: " خوشحال نیستی جونگمین؟! "
با همان اخم جواب داد: " به نظرت باید باشم؟! "
با گنگی به جونگمین خیره ماند: " اخه چرا؟ تو که بچه ها رو دوس داشتی!! "
زیرلب غرید: " اره!! اما نه بچه ی خودمو!!! "
صدایش رنگ بغض گرفت: " چرا؟ مگه دیوونه شدی جونگمین؟! "
حوصله ی کل کل نداشت. صورتش را نزدیک صورت سومی برد و با خشمی عجیب گفت: " اره! دیوونه شدم!" 
حتی اجازه ی اعتراض هم به سومی نداد. کتش را برداشت و در مقابل دیدگان بهت زده و خیس از اشک سومی خانه را ترک گفت.


...................................................................................



با بلند شدن  رینگتون گوشیش به یکباره از خواب پرید. هنوز هم به خاطر شب گذشته سر درد داشت و شقیقه هایش ذق ذق می کرد. کورمال کورمال به دنبال گوشیش گشت و بی ان که حتی نیم نگاهی به شماره اش بیندازد، دکمه را فشرد. بلافاصله صدایی اشنا که مدت ها بود نشنیده بود، در گوشش پیچید: " الو جونگمین! تو رو خدا جواب بده! حال سومی اصلا خوب نیست! می خواد تو رو ببینه! خواهش می کنم بیا! "
لبش را گزید و با صدای گرفته اش به حرف امد: " چی...چی شده؟! "
-میگم حال سومی خوب نیست! میخواد حتما تو رو ببینه!
اهی کشید: " اما اون که..."   حرفش را خورد: " مطمئنی که می خواد....! "
-الان وقت این حرفا نیست! تو رو خدا عجله کن جونگمین!
لحن برادر سومی فقط و فقط گاهی وقت ها به لرزه می افتاد. بی اختیار دلش لرزید و زیرلب زمزمه کرد: " سومی!! "  گوشی از دستش افتاد. بی توجه به حال اشفته اش، دستی به موهایش کشید و از تخت پایین پرید. با بیش ترین سرعتی که داشت خود را به در خانه رساند. باید عجله می کرد.








با ورودش به بیمارستان، از بخش پرستاری سراغ سومی را گرفت. با گرفتن ادرس، بی معطلی از پله ها بالا رفت. با دیدن مادر و برادر سومی با چشمانی قرمز و پف کرده، برای لحظه ای زانوانش سست شد: " چی...چی شده؟! "
مادر سومی نالید: " دیر کردی پسر! خیلی دیر کردی!! "
قلبش به یکباره فرو ریخت. دستش را به دیوار گرفت تا تعادلش را حفظ کند. لبش را گزید: " چی شده؟ سومی من کجاست؟! "
یوجین، برادر سومی نیشخندی زد: " سومی من؟!! فک میکنی همچین حقی هم داری؟! "  اما معلوم بود که حوصله ی کل کل و دعوا ندارد. با گام های ارامش به سمت جونگمین رفت: " تو اتاق عمله! اما دکترش میگفت حالش زیاد خوب نیست! "  کاغذی را به سمت جونگمین گرفت: " خیلی منتظرت موند، اما نیومدی!! خیلی دلش میخواست تو رو ببینه! "  اهی کشید: " اینو نوشت و ازم خواست بدمش به تو! بگیرش! "
با دستان لرزانش کاغذ را گرفت. حالا لبانش هم به وضوح می لرزید. با بی حالی خودش را روی یکی از صندلی ها انداخت و ان کاغذ تا شده را باز کرد. خود کاغذ و حتی دستخطش بوی سومی را می داد :


" سلام عشق من! نمیدونم کجای راهو اشتباه رفتیم!....اما...اما من همیشه دوست داشتم و دارم! شاید همه ی اینا تقصیر منه! شاید باید به حرفت گوش می دادم! شاید باید این بچه رو از بین می بردم!.... شاید نباید هیچ وقت ترکت می کردم!..ازت میخوام منو ببخشی! ببخش که عذابت دادم! ببخش که باعث شدم قلبت درد بگیره!.....ببخش که ب خاطر من، تو زجر کشیدی!!.... همیشه دوست داشتم و دارم!...نمیدونم بازم بتونم ببینمت یا نه! ولی حتی اگه دیگه نتونم ببینمت، همیشه دوستت دارم! دلم برات تنگ شده!! "

کاغذ از دستش افتاد. دیگر نمی توانست جلوی اشک های بی وقفه اش را بگیرد. با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و زیرلب نالید: " تو باید منو ببخشی سومی!! تو باید من احمقو ببخشی!! این من بودم که باعث شدم، تو زجر بکشی!! من باعث شدم هر 3 تامون عذاب بکشیم!! من احمق! "  با دو دستش صورتش را پوشاند: " تو نباید بری سومی! من باید ببینمت! من میخوام ببینمت!! "


.................................................................................


-معلوم هست چی داری میگی جونگمین؟ اخه چطور دلت میاد؟!
لبش را گزید: " می دونی بودن این بچه چه بلایی سر من میاره؟! "
سومی اخمی کرد: " چه بلایی؟ این طفلک که ازاری نداره؟ همه ی کاراش با منه!! "
نیشخندی زد: " اون که بله!!  اما کی می خواد جواب خبرا و حرف و حدیثای پشت سر همو بده؟ من الان تو اوج موقعیت کاریم هستم! میدونی این بچه چه لطمه ای به من میزنه؟! "
سومی بق کرده کنار جونگمین نشست: " نمی ذارم کسی بفهمه! خودم بزرگش می کنم! خوبه؟!  فقط تو رو خدا حرف از سقط نزن! من نمیتونم جونگمین!! "  دستی به شکم نیمه برامده اش کشید: " این بچه گناه داره جونگمین!! "
تحمل ناراحتی سومی را نداشت. اما چاره ای نبود. بین بچه و موفقیتش باید یکی را انتخاب می کرد. سومی را به سمت خودش برگرداند و شانه هایش را در دست گرفت: " به حرفام گوش کن سومی! ما هنوز خیلی وقت داریم! من و تو بازم میتونیم بچه دار بشیم! اما الان خیلی زوده! این بچه دست و پاگیره! بفهم سومی! "  پیشانیش را به پیشانی  داغ سومی  چسباند: " تا دیر نشده باید این بچه رو از بین ببری! بهت قول میدم که ما بازم میتونیم بچه دار شیم!! بهت قول میدم همه چی درس میشه!!"
جونگمین را به عقب هل داد: " نمی تونم جونگمین! نمیتونم!! "
این بار با جدیت در چشمان سومی دقیق شد: " پس باید از بین من و اون بچه یکی رو انتخاب کنی!! "
جا خورد. انتظار چنین چیزی را نداشت. جونگمین را با جان و دلش دوست داشت، این بچه هم یادگاری جونگمین بود. پس مسلما او را هم دوست داشت. بغضش سرباز کرد و اشک هایش فرو ریخت: " من هردوتونو با هم می خوام جونگمین!! "
-فقط یکی!!

گریه اش شدت گرفت. حالا دیگر به هق هق افتاده بود: " چطور دلت میاد جونگمین؟ هیچ وقت فک نمی کردم یه روزی اینطوری بشه!! "

تحمل گریه های سومی را که اصلا نداشت. به سمتش رفت و با تمام وجودش او را در اغوش کشید: " من دوست دارم سومی!! تو رو خدا به حرفام گوش بده!! "
لبش را گزید و خودش را از جونگمین جدا کرد: " اگه منو میخوای، باید این بچه رو هم بخوای! از این به بعد راه من و تو از هم جدا میشه! من نمیتونم این بچه رو از بین ببرم! کسی که وجودش با وجودم یکی شده!"  همانطور که به سمت در می رفت، ادامه داد: " طلاق نمی گیرم، چون نمی خوام شایعه ای پشت سرت باشه!! این که از هم جدا باشیم بهترین راهه! دیگه نمی خوام مزاحم موفقیتت بشم! دیگه دنبالم نیا!! "  با بغض خفه اش نالید: " همیشه دوستت دارم جونگمین! "
با بسته شدن در سرجایش میخکوب شد. باورش نمی شد. سومی به همین راحتی رفت. به همین راحتی اجازه داد عشقش او را ترک بگوید. سرش را به دیوار پشت سرش کوبید و چشمانش را بست. دیگر نمی توانست جلوی اشک هایش را بگیرد.


..............................................................................



با دستی که روی شانه اش قرار گرفت، چشمان خیس از اشکش را گشود و به سمت یوجین برگشت. لبخند کمرنگی که روی لب های یوجین بود، بی اختیار امیدوارش می کرد. لبش را به دندان گرفت و نگاه منتظرش را به یوجین دوخت.
-مثل این که خطر رفع شده! هم سومی و هم دخترت حالشون خوبه!! فک کنم خدا خیلی دوست داره! "
از شوق عجیبی که داشت به نفس نفس افتاده بود. از این بهتر نمی شد. یعنی دوباره می توانست سومی خودش را ببیند. کلمه ی "دخترت" در گوشش مدام تکرار می شد. حالا به طرز عجیبی به این موجود کوچک علاقمند شده بود. ته دلش خوشحال بود که بچه ی خودش را، کسی که از خون خودش بود، از بین نبرده. به ارامی از جایش بلند شد. قبل از هرچیز، تشنه ی دیدن سومی بود. بی توجه به دور و اطرافش، با قدم های لرزانش، پا به درون اتاق گذاشت. دیدن سومی که رنگ پریده و معصوم تر از همیشه به خواب رفته بود، قلبش را  می فشرد. می ترسید. می ترسید از این که پس زده شود، از این که بخشیده نشود.
جلوتر رفت و درست کنار تختش نشست. انگشتان لرزانش را بر روی پوست نرم و لطیفش حرکت داد و دستی به لب های خوش فرمش کشید. چقدر دلتنگش بود. بی اراده صورتش را نزدیک تر برد: " منو ببخش سومی! به خاطر همه چی متاسفم!  به خاطر تمام روزا و لحظه هایی که کنارت نبودم، منو ببخش."   بیشتر خم شد و با ذوقی عجیب، لب های داغش را روی لب های بی رنگ سومی گذاشت. همین لمس لب ها مساوی شد با باز شدن چشمان سومی! حالا نگاه گیرایشان در هم گره خورده بود. سومی دوباره چشمانش را بست. تن بی حالش را کمی بالاتر کشید و دستانش را دور گردن جونگمین حلقه کرد. بوسه های داغشان جان  دوباره ای به هر دو می بخشید. گویی عشقشان دوباره متولد شده بود. یک تولد دیگر!! "







-یا! جونگمینا! دو دقه نمی تونی اون بچه رو نگه داری؟!
همانطور که سعی می کرد می هی  2-3 ماهه را در اغوشش نگه دارد، غرید: " والا من تو عمرم بچه داری نکردم خانم!! " 

صدای ونگ ونگ بچه بلند شده بود. جونگمین هم هرکاری می کرد، نمی توانست ارامش کند. کلافه و عصبی، پستونکش را به زور دهانش فرو می کرد. اما طولی نمی کشید که تف کردن پستونک همان و بالارفتن جیغ و داد دوباره اش همان! ... با قیافه ای وارفته به سومی خیره ماند: " جون من بگیرش! پدرم دراومد!! "
سری از تاسف تکان داد و نوزاد را از دست جونگمین گرفت: " بده من بابا!! کشتی بیچاره بچمو!! "
-بیچاره منم به خدا!!
با رسیدن به پرورشگاه، دست جونگمین را کشید و غرید: " کم حرف بزن بابا!! برو تو!! "
با ورودشان به پرورشگاه، بارانی از کاغذ رنگی بر سرشان فرو ریخت. باز هم همان بچه های دوست داشتنی دورشان را گرفته بودند. چیزی بهتر از این نمی توانست خوشحالشان کند. امروز بچه ها مهمانشان کرده بودند تا برای می هی تازه وارد، تولد بگیرند. می هی هم بی خبر از همه جا، به پستونکش مک می زد و با نگاه گنگ و متعجبش اطراف را می پایید.



.....................................................................................................

خوووووووووووووووف شطولیاااااااا بوووووووووود؟

.
نظر فلاموووووووووش نشه!!^^
.
بووووووووووووووش و بخخخخخخخخخخخخخل***


یه نکته ی کنکوری
یادتون باشه سومی پرورشگاهی بود،.... این مادر و برادری که داشت به فرزند خوندگی قبولش کرده بودن^^




طبقه بندی: Short Stories،

تاریخ : یکشنبه 3 شهریور 1392 | 09:21 ق.ظ | نویسنده : *almas-shargh* | نظرات