تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Imposed Fate.ep7

سلام چینگو های خودم!آه خدا پدرم جدی درومده به ساعتی که پستو گذاشتم نگاه کنین...تاحالا داشتم براتون تایپ میکردم...آخ دارم دیگه میوفتم

خب حالا خارج ازاین بحث...این قسمت ازنظر خودم زیااااااااااااااااده پس اگه گفتین کمه خودم شخصا جای سادو سرتونو از تنتون جدا میکنم

دوستان توی این قسمت وزرا یکم رواعصابن به اعصاب خودتون مسلط باشین چندتا نفس عمیق بکشین برین ادامه

نظرهم یادتون نره دوستان خوفم

part7

باتکون هایی که بهم میخورد آروم چشمامو باز کردم ولی اینقدر تاریک بود که هیچی معلوم نبود.مدتی طول کشید تا چشمام به تاریکی عادت کنه...بادیدن اینکه هیون هنوز جفتم خوابیده کمی آروم شدم لباسامو تنم کردم...صداش کردم ولی جوابی نداد...آروم شونشو تکون دادم تا بالاخره صداش درومد:"هوم؟"وبه دنبالش چشماشو باز کردوتو چشمام نگاه کرد.برای اولین بار ازنگاه هیون خجالت میکشیدم:"فکرکنم شب شده"هیون رواندازو روی تن برهنش بالاتر کشید:"خیله خب بروبیرون تا لباسامو بپوشم".بااینکه خندم میومد بلندشدمو رفتم بیرون...

جنگل تاریکِ تاریک بود...مثل اینکه کیوجونگ هم رفته بود.حق هم داشت بره هرچی بود اون منو دوس داشت وبراش سخت بود جلوی کلبه ای نگهبانی بده که من دارم با یکی دیگه توش میخوابم.به محض اینکه هیون اومد بیرون سرمو بطرف درکلبه چرخوندم

هیون:"اوه اوه برادر زنم پیداش شد".

_یااااااا اگه برادر زنت پیداش میشد که سرت الان بالای تنت نبود.

هیون بانیشخند:پس بالاخره به آرزوت رسیدیو بامن خوابیدی؟

_ببین!!...بازخودت داری شروع میکنیااا

هیون:بهرحال الان تو همه چیزت متعلق به منه منم تا حدودی متعلق به توئم.فعلا هم که قراره یه چندروزی باهم همینجا بمونیم پس میتونی برای من همون یوجین باشیو همون لباسای قبلیتو بپوشی اونجوری احساس میکنم به هم نزدیک تریم

به نظرم اومد همه چیزو باید برای هیون توضیح میدادم من نمیتونستم دیگه اون لباسارو بپوشم

_هیون اون مجلسی که برای برگشتن من یعنی مین هو برپاشده بود زیاد خوب پیش نرفت...به محض اینکه دیدن مین هو برگشته اون سادوی عوضی به این فکر افتاده که ولیعهد باید زن داشته باشه همونطور که پدرم ازقبل پیش بینی میکرد و وزیرا هم بخاطر آینده ی کشور حرفشو تایید کردن پدرمم ناچار قبول کرد ولی حیله های سادو که تمومی نداره...درجا اون چندتا دختری که مثلا قرار بود زن مین هو بشن وقابل اعتماد بودن رو کشت تا به همه ثابت کنه این همون ولیعهدیه که توی بچگیش گفتن سرنوشتش شومه.

بعداز این حرفم وناراحتیم از اینکه سرنوشت منو روی مین هو گذاشتن لحظه ای سکوت کردم.....

واینبار صدای کیوجونگ بود که منو از توی افکارم بیرون آورد

کیوجونگ:وطوری صحنه سازی کردن که انگار اون دخترا به نوبت بیماری ناعلاجی رو گرفتن ومردن درصورتی که بهشون سم میدادن.سادوخطرناک ترین ومرگ آورترین سم هارو از تجار چینی میخره وبخورد دشمناش میده.

_تواینجا چکارمیکنی؟مگه نرفته بودی؟

کیوجونگ ابرویی بالا انداخت:"من که قرار نبود برم فقط رفته بودم کمی هیزم جمع کنم"وبه هیزم های جمع شده ی کنار کلبه اشاره کرد

هیون نگاهی به چوب ها انداختو به قیافه ی درهم رفته ی کیوجونگ خیره شد:کیوجونگ متاسفم

کیوجونگ خیلی جدی:حرفشم نزن

هیون:و...همینطور ممنون

کیوجونگ:"فراموشش کن".....وبعداز کمی مکث:"این کلبه متعلق به شما دوتاس. اینو شاه برای یوجینو من درنظر گرفته بود ولی بدرد من نمیخورد"ولبخند زورکی ای زد:"گذشته ازاین حرفا یوجین تو باید ارادتو جمع کنی وانتقام کاری که سادو بابرادرت کردو بگیری.اول باید ازخودت دفاع کنی بعدشم یه درس درستو حسابی به سادو باید بدی...ویه خبر دیگه مین هو داره بهتر میشه...نبضش بهتراز قبل میزنه دکتر گفته میتونیم امیدوار باشیم".

بااین حرفش نقطه ی امیدی توی دلم روشن شد:یعنی خوب میشه؟

کیوجونگ:"مثل اینکه!...اگه اون خوب بشه خیلی خوب میشه یوجین!توهم اینقدر لازم نیست سختی تحمل کنی"دستی به شونم کشید:"من برم آتشو روشن کنم".ازکنارم رد شدو سمت هیزما رفت

هیون:مثل اینکه قدم رابطمون خوب بود اینطور فکرنمیکنی؟

_شاید همینطوره که تو میگی!اگه مین هو خوب بشه با اجازه ی پدرم میخوام باهات ازدواج کنم...مطمئنا اون بعداز این همه رنجو سختی اجازه میده

هیون:و اگه اجازه نداد چی؟

خنده ی نمکینی کردم:یعنی باید فرار کنیم؟

کیوجونگ آتشو روشن کردو صدامون زد:هی...بیاین اینجا کمی گرم شین

منو هیون هم رفتیمو نشستیم...هیون سرشو نزدیک گوشم آورد وآروم:تبریکمو یادم رفت بهت بگم

من متعجب:تبریک واسه چی؟

هیون خیلی آروم درحالیکه لبخند گوشه ی لبش داشت:دیگه دختر نیستی!

چوب کوچکی برداشتمو محکم زدم به بازوش

هیون باخنده:وحشی

نگاهی به کیوجونگ انداختم.همونطور که به اتش نگاه میکرد توی فکر بود...ازاینکه کیوجونگ رو اینطور میدیدم خیلی ناراحت میشدم...ای کاش بهم اعتراف نمیکرد و اِی کاش دوباره میتونستیم کنارهم مثل گذشته ها باشیم ولی فکرنمیکنم دیگه امکانش باشه.اتفاقیه که افتاده ونمیشه زمانو برگردوند.ازیه طرف خوشحال بودم که به هیون نزدیک تر شدم ازیه طرفم ناراحت ازاینکه همونقدر که به هیون نزدیک شدم از کیوجونگ دور شدم.بااینکه خودشو به اون راه میزد ولی ناراحتیش مثل روز برام روشن بود...چون اون نمیتونست احساساتشو از من مخفی کنه

کیوجونگ:نمیخواین بخوابین؟الان نصفه شبه.

هیون:من که زیاد خوابیدم فعلا بیدارم.

_بهترنیست اگه قراره بخوابیم همین بیرون بخوابیم؟

کیوجونگ:"پس من برم برای سه نفرمون ازتوی کلبه رخت خواب بیارم"وبلند شدو رفت توی کلبه...هیون هم یه چوب کوچیک دستش بودوداشت باچوب های دیگه بازی میکرد وجابجاشون میکرد...کیوجونگ رخت خوابارو آورد ومال خودشو پهن کردو دراز کشید:"شب بخیر."

هیون:هی واقعا داری میخوابی؟

کیوجونگ چشم بسته:آره خستم.

هیون با کلافگی بلندشد ورختخواب خودمو خودشو کنار همدیگه پهن کرد:"بیا حداقل دراز بکشیم"منم به تبعیت ازش کنارش دراز کشیدم...رومو به طرفش چرخوندم...اونم دقیقا روش طرفم بود...دستشو پشت کمرم گذاشت ومنو به خودش نزدیکتر کرد...صورتشو جلو آورد وخیلی کوتاه چونمو بوسید

هیون:حالا بخواب.

_خوابم نمیاد کل روزو خواب بودم

هیون بالبخند:"توبغل من خوابت میبره چشماتو ببند"کمی بهش نگاه کردمو مثل خودش چشمامو بستم...حتی نفهمیدم کی خوابم برد.راست میگفت بغلش درست برام مثل داروی خواب آور بود.

*****

بااولین تابش نور خورشید چشمامو باز کردم...هیون جفتم نبود.اونطرفو نگاه کردم...کیوجونگ خوابه خواب بود.ازجام بلندشدموطرف کیوجونگ رفتم وصداش زدم:هی کیوجونگ هیون کجاست؟

کیوجونگ:"گفت میره شهر کارداره بذار بخوابم"وپتوشو بالاتر کشید

_"اه بخواب"وبلندشدم...صدای خیلی ضعیفی که انگار از ته چاه درومیومد به گوشم خورد که انگار داشت منو صدا میکرد...رومو برگردوندم:گوب دان؟

گوب دان نفس نفس زنان بهم نزدیک شد:بانوی من!پدرتون...پدرتون...

من متعجب:پدرم چی گوب دان؟

گوب دان:پدرتون گفتن باید همین الان بیاین به قصر

کیوجونگ سریع پتوشو از روصورتش کنارزد:چی؟مگه چی شده؟؟

یه لحظه خوشحال شدم:مین هو بهوش اومده؟

گوب دان نفسی تازه کرد:نه!امروز روز نظافت قصره!مثل هرسال

کیوجونگ قیافه چندشی به خودش گرفت:چی؟؟...روز نظافت چه ربطی به شاهزاده یوجین داره؟

گوب دان:رسم براینه که ملکه خدمتکارای سرپرست رو انتخاب کنن وخود ایشون سرپرست اصلی باشن ولی ازاونجایی که عالیجناب ملکه ای ندارن واون دوتا همسراشون صیغه هستن وبخاطر دخالت عده ای از وزرا نمیتونن یکیشونو ملکه کنن شاهزاده یوجین باید سرپرست اصلی این برنامه رو قبول کنن

کیوجونگ:ولی شاهزاده یوجین که همسر عالیجناب نیست...یوجین دخترشونه

گوب دان:راستش سادو این درخواستو کرده که شاهزاده یوجین چون جوانتره ونیروش هم بیشتره این کارو انجام بده تا کارها به خوبی پیش بره

کیوجونگ:ایییییییششش بازم اون سادوی عوضی!ازروز نظافت هم استفاده میکنه...میدونستم اینجوری میشه

گوب دان:متاسفانه عالیجناب هم توی موقعیتی قرار نگرفتن که بگن شاهزاده یوجین هم توی کشور نیستن واحتمال داره دیگه برنگردن چون این احتمالو دادن که وزرا به شدت مخالفت کنن

_خب ما الان باید چیکارکنیم؟

کیوجونگ از جاش بلندشد:"اَه باید برگردیم"ورخت خوابارو جمع کردو سمت کلبه برد:"آماده شین بریم به قصر...باید خیلی سریع حرکت کنیم تا به موقع برسیم وکسی بویی نبره که شاهزاده یوجین خارج از قصر نیستن

نگاهی به سرووضع خودم انتداختم:من بااین لباسای پسرونه باید برگردم به قصر؟نمیشه که...ازطرفی مین هو خارجه!وازطرف دیگه من الان توقصرم...الان چطوری باید یواشکی بریم توقصر که کسی نفهمه؟امنیت قصر خیلی زیاده

کیوجونگ ازتوی کلبه اومد بیرون:چی؟ونگاهی به منو گوب دان انداخت:لباساتونو باهم عوض کنین

گوب دان با جیغ:"چی؟؟؟"وسریع دستشو رودهنش گذاشت که بیشتر ازاین جیغش گوش خراش نشه

کیوجونگ:هرچندلباس شاهزاده یوجین هم معمولیه ولی خب پسرونه ست زودباشین عوض کنین

منم سریع دست گوب دانو گرفتمو بردم توی کلبه.گوب دان هم با ترس لباس خدمتکاریشو بامن عوض کرد...قیافه ی گوب دان با لباسای پسرونه خیلی بانمک شده بود

*****

هرسه مون جلوی در ورودی قصر اییستادیم وبه محافظا نگاه میکردیمو دل تو دلمون نبود

کیوجونگ بااینکه خودشم میترسید ولی لبخند زنان:خداروشکرتازه کارن احتمالا شاهزاده یوجینو نمیشناسن

گوب دان همراه باجیغ:احتمالااااااااااا؟؟؟اگه بشناسن چی؟

کیوجونگ آهی کشید:فوقش حلقه آویزمون میکنن

گوب دان:بعله!چه خوب باآرامش میمیریم

دست گوب دانو گرفتمو همراه باخودم کشیدم:بیا بریم بالاخره یا میشناسنمون یا اینکه نه...غیراز این که نیست

کیوجونگ جلوترمون رفت وکارت شناساییشو به اون دوتا محافظ نشون داد

یکی ازاون دوتا محافظ:این دوتا همراهت کی هستن؟

کیوجونگ منو به اون دوتا محافظ نشون کرد:این که خدمتکاره...اون یکی هم جدیده

پسره که از جوونیش هم مشخص بود تازه کاره کمی جلوم اومد...منم سریع سرمو پایین انداختم...ولی به جای اینکه طرف من بیاد طرف گوب دان رفت:هی اینجارو!این دختره یا پسر؟!؟چه قیافه ی بامزه ای هم داره

کیوجونگ متعجب به گوب دان بیچاره نگاه کرد:بعله؟!؟....وبدون اتلاف وقت دست منو گوب دانو گرفتو بسمت داخل قصر کشیدو کارت شناساییشو از اون یکی محافظ قاپید:"ببخشید ما یکم عجله داریم"وبدون اینکه به واکنش اون دوتا محافظ نگاه کنه مارو بسمت اتاقم برد.

گوب دان نفس راحتی کشیدو سریع باهم رفتیم تواتاقم

کیوجونگ:آه بخیر گذشت اگه بانو رو میشناختن بدبخت بودیم

گوب دان:تو که نمیترسیدی

کیوجونگ:کی؟من؟...مرده بودم ازترس

گوب دان:پس ترسویی

کیوجونگ:"اوهو!من بااین کلمات ناخوشایند سازگار نیستما...وروشو طرفم کرد:سریع لباساتو عوض کنو بیابیرون...زودباش تا همین حالا هم حسابی دیر شده"اینو گفتورفت بیرون

منم سریع به کمک گوب دان لباسمو عوض کردم وسرو رومو مرتب کردموباگوب دان ازاتاقم خارج شدیم

_گوب دان بیا اول بریم آشپزخونه چون معمولا شلوغ ترین وشلخته ترین جا همون اشپزخونه ست

گوب دان:موافقم بانوی من

سرمو بطرف جلوم برگردوندم ولی بادیدن صورت شخص جلوم خشکم زد

سادو با نیشخند همیشگیه زشتش:چه عجب ما خانم ناپیدا رو زیارت کریدم!مدتی بود ازاتاقت بیرون نمیومدی شاهزاده یوجین

_یه سری کارای عقب افتاده داشتم...شایدم شماسرت شلوغ بوده که منو نمیدیدن!

سادو بانیشخند:نه ما که همش بیکار بودیم ومنتظر دیدن شخص جنابعالی...مگراینکه عالیجنابو زور کنیم تا حاضر شه دختر زیباشو به ماهم نشون بده...حالا داری کجا میری شاهزاده یوجین؟

_آشپزخونه

سادو کمی کناررفت:اوه بله!آشپزخونه

منم ازخدا خواسته ازاینکه سادو ازجلوم رفته کنار به راهم ادامه دادم

سادو:یه لحظه وایسا

باترس ایستادم ورومو طرفش برگردوندم:چیزی شده وزیرسادو؟

سادو دستمو گرفتو بالا آورد:این دستبد چقدر برام آشناست...ازکجا آوردیش؟

کم کم داشتم از ترس عرق میکردم:چی؟

سادو همونطورکه درحال فکرکردن بود:من اینو قبلا هم دست یک نفر دیدم ولی اینکه دست کی رو یادم نیست

.

.

.

خب دوستان نظر یادتون نره هاااااااااا!این قسمت خوب بود؟؟؟نظر بدین که منتظرم




طبقه بندی: Imposed Fate،

تاریخ : یکشنبه 3 شهریور 1392 | 02:33 ق.ظ | نویسنده : Sojoon ❤‿❤ | نظرات