تبلیغات
You And I...Hand To Hand - the purity of an angel_ep3
سلام سلام
ببخشید دیگه واقعا نتونستم بیام
تو این روزا پشت سر هم اوی میدی ترم داشتم بعد کوئیز و بعدم فاینال
پشت سر هم
خوب دیگه در هر صورت میا
بپرین ادامه



پارت3

نگاهی به دختر انداخت و روبه همسرش گفت:
-یعنی واقعا  لازمه ببیریمش  اون جا؟.
-آره..آسیب روانی که  این دختر دیده بیشتر از چیزیه که با مرابقت های ساده ی ما درمان بشه ، اون باید تحت مراقبت های ویژه ی دکترا باشه...کسایی که از این چیزا سر در میارن.
-اما..
-اما چی...دلت براش میسوزه؟..نگرانشی؟..پیش ما بدتر میشه..اون حتی حتی از دیشب تاحالا غذا هم نخورده..ما حتی نمیتونیم بهش غذا بدیم.
-نمیشه یکم واستیم..شاید حالش بهتر شد..امشب و بزاریم همینجا بمونه..یا نه..اگه دفعه ی دیگه که بیدار شد همینطوری بیتابی میکرد ببریمش.
آقای شین نفس عمیقی کشید و بعد گفت که موافقه.
لبخندی از خوشحالی زد ،نمیدونست چرا اینقدر به این دختر عادت کرده..با اینکه هنوز 24 ساعت هم نمیشه که دیدتش.
با خوشحالی دست هاش و به هم  زد:
-من میرم براش سوپ درست کنم تا بهش بدیم بخوره، داره از حال میره....کلی از انرژیش مصرف شده و دیگه نایی براش نمونده.
نیکون رفتن مامانش و نگاه کرد و بعد به اتاق خودش برگشت..چشمش به میز افتاد..کتاباش همه جای میز پخش شده بودن.
به سمت میزش رفت  و روی صندلی نشست..یکی از کتاب هاش و باز کرد...داستان دیو و دلبر..داستان بچه گانه ای بود ولی در هر حال داستان مورد علاقش بود...هر چقدر هم میخوندش ازش سیر نمیشد.
یاد اون روزی افتاد که تکیون این کتاب و دید و بهش گفت که کتاب مورد علاقشه..اینقدر خندید که نزدیک بود منفجر بشه.
کتاب و بست و توی قفسه ی چوبی میزش گذاشت و..چون خیلی دوسش داشت همیشه دم دست میذاشتش..بقیه ی کتاب هارو جمع کرد و توی کتابخونش جاداد.
به سمت تختش رفت و روش دراز کشید..سر و کله زدن با اون دختر  واقعا خستش کرده بود،چشماش و روی هم گذاشت و خیلی زود خوابش برد.
های مین:
سرم به شدت سنگینی میکرد و سوزشی روی گونش احساس میکردم.
میترسیدم...میترسیدم از اینکه دوباره چشمام و باز کنم و اون مرد کثیف و جلو روم ببینم..اما شجاعتم و جمع کردم ..نمیتونستم توی جام بمونم..اگه بیشتر میموندم مسلما میترکیدم چون نیاز شدید داشتم به دستشویی.
خیلی آروم توی جام نشستم،همزمان با نشستنم  حوله ای از روی پیشونیم پایین افتاد..با تعجب بهش نگاه کردم،این دیگه از کجا اومده بود.
سری تکون دادم و با تردید اطرافم و نگاه کردم..این مکان نا آشنا کجا بود دیگه..خدایا من چطوری از اینجا سر در آوردم..چیزی یادم نمیومد..چشمام و بستم و به مخم فشار آوردم اما خاطراتم دقیقا همون جایی که اون کثافت سر پیچ کوچه بهم رسید قطع شد..چشمام و باز کردم و یکبار دیگه اطرافم و نگاه کردم اما دقیقا زمانی که میخواستم امیدوار بشم..دیدمش..گوشه ی اتاق ایستاده بود و با لبخند مضحکش بهم خیره شده بود.
با ترس روی تخت عقب عقب رفتم و درست زمانی که شروع کرد به سمتم اومدن منم شروع کردم به جیغ زدن و کمک خواستن اما مثل بار های دیگه به جز صدای جیغ کلمه ی دیگه ای از گلوم خارج نشد.
با نزدیک شدنش جیغ های منم بلند تر شدن..صدای قهقهه های چندشش  توی مخم دنگ دنگ میکرد،با دو دستم محکم گوش هام و گرفتم تا صداش و نشنوم..دستش و به طرفم دراز کرد اما همون موقع محو و ناپدید شد.
صدای باز دن در اتاق و شنیدم و سرم به سمت در برگردوندم و اما همین که در باز شد اون شیطان پست در ظاهر شد..تمام امیدی که به وجود اومده بود به یکباره نابود شد،سرم و روی زانوهام گذاشتم و با بلند ترین صدای ممکن زدم زیر گریه..خدایـــــــا..یا عیسی مسیح..چرا این کابوس ترکم نمیکنه..با دستی که به شوم خورد جیغ زدن هام  و از سر گرفتم..اما چرا..چرا هر چقدر هم که جیغ میزدم کسی به دادم نمیرسه سرم و بالا آوردم و با نفرت بهش نگاه کردم.
همون موقع صدای پایی رو شنیدم و وقتی سرم و به سمت صدا برگردوندم یک دختر بچه رو دیدم..دختر بچه ای که به سمتم میومد،جیغ زدنم و تموم کردم و به اون دختر کوچولو چشم دوختم..آیا اون اومده بود من و نجات بده ..فرشته ی نجات من از دست این شیطان بود یا من باید اون و نجات میدادم و نمیزاشتم مثل من نابود بشه..دختر بچه به سمتم اومد ..به سمت مرد رفت و دستش و به سمتش دراز کرد...چیزی گفت اما نفهمیدم چی گفت..کاسه رو توی دستاش گرفت و به سمت من..منی که مثل بدبختا  خودم و یک گوشه جمع کرده بودم اومد.
توی سکوت به نزدیک شدنش نگاه کردم ،دختر بچه ی نازی بود ،موهاش بلند بود و تا جای کمرش میرسید..درست مثل موهای خودم.
با صدایی که از سمت در شنیدم سرم و به سمت در برگردوندم ودیدم که دوتا دیگه از همون مرد وارد اتاق شدن..یکی کم نبود که سه تا شدن..تا حد مرگ ترسیده بودم اما به خاطر فرشته کوچولویی که جلوم نشسته بود اجازه ی جیغ زدن و به خودم ندادم..در هر صورت اون سه تا دور واستاده بودن و تا وقتی هم که دور بودن در امان بودم،دختر بچه چیزی گفت که باز هم نفهمیدم چی گفت..کاسه رو روی میز گذاشت و یک قاشق پر سوپ و به سمت دهنم آومرد..صدای قار و قور شکمم رو به وضوح میشنیدم چون از وقتی که از صومعه بیرون اومده بودم چیزی نخورده بودم..نمیدونستم چقدر از اون زمان میگذره.
دهنم و باز کردم وقاشق اول و توی دهنم گذاشتم اما به محض قورت دادنش دردی توی دلم پیچید که باعث شد صورتم و از شدتش جمع کنم..با هعمون حالت به اون دختر کوچولو که حالا حتم داشتم که فرشته ی نجاتمه و حالا حتی بال های سفید رنگش رو هم میدیدم نگاه کردم،فرشته ها زرنگ هم هستن برای همین بلافاصله بعد از دیدن حالت صورتم دستم و گرفت و به سمت دری که توی همون اتاق بود دوید و بعد از اینکه در و باز کرد من و داخلش هل داد و در و بست..داشتم میمردم..خیلی سریع رفتم و کارم و انجام دادم اما وقتی میخواستم دستام و بشورم...
..........
سه تاشون با دهن نیمه باز به نیکی نگاه کردند.
خانم شین:چرا..اینجوری شد..اون با نیکی..خیلی عجیب بود..به نظرت لازمه که ببریمش آسا..
هنوز جملش کامل نشده بود که صدای جیغ هایی که از دستشویی میومد توی اتاق طنین چشمای همشون گرد شد و با دو به سمت دستشویی دویدن.
خانم شین جلو رفت و درو باز کرد و به محض اینکه در باز شد چشمشون بهش افتاد که خودش و گوشه ای جمع کرده بود و بدون هیچ وقفه ای جیغ میکشید.
صدای آقای شین میون صدای جیغ ها به زور شنیده میشد که گفت:
-بهتره هرچه زودتر ببریمش..ما واقعا نمیتونیم کاری براش انجام بدیم.
این بار کاری بهش نگرفتن و گذاشتن اونقدر گریه کرد که خودش خوابش برد.
خانوم شین بعد از اینکه آماده شد بیرون اومد و چشمش به نیکون افتاد که اونم حاضر شده بود.
-مگه تو هم میای؟.
-من میخوام با تکیون برم بیرون.
-پس نیکی رو هم با خودت ببر.
-جایی که من میرم جای بچه های شیش ساله نیست.
-پس یک یبار به جای اون بار خراب شده ی ه.ر.ز.ه دونی برو یک جایی که مخصوص بچه های شیش ساله باشه.
کمی مکث کرد ،خواست چیز دیگه ای بگه اما بعد نظرش عوض شد.
-پس منم میام همون آسایشگاه.
-خوبه اینجوری بهتره.
همون موقع آقای شین از اتاق خارج شد:
-بریم.
روش و به نیکون کرد:
-من دیگه پیر شدم و نمیتونم کاری بکنم پس یک غیرتی از خودت نشون بده و برو اون دختر و بیار پایین.
-چشم.
بعد از اینکه مامان و باباش بیرون رفتن به سمت اتاق مهمون رفت تا اون و با خودش به پایین ببره..وارد اتاق شد و به سمت تخت رفت.
خم شد تا بغلش کنه که صلیب چوبی گردنش توجهش و جلب کرد.
دستش و جلو برد و صلیب و توی دستاش گرفت ..چند ثانیه بهش خیره شد  و بعد به سمت پشتش برش گردوند و متوجه حروفی شد که پشتش حکاکی شده بود،آروم زیر لب زمزمه کرد:
-لینا...یعنی اسمش لیناست.
گردنبند و ول کرد و اون و روی دست هاش بلند کرد.
از خونه خارج شد و مامانش بعد از خروج اون در و بست،اون و عقب کنار مامانش گذاشت و خودش جلو نشست  و آقای شین به راه افتاد.
گوشیش و در آورد و بهش پیام داد که نمیتونه بره.
کمتر از یک دقیقه صدای گوشیش بلند شد..برش داشت و پیامش و خوند.
-اگه تا پنج دقیقه ی دیگه اون جا نباشی من میدونم و تو.
-نمیتونم بیام خوب.
-چرااااااااااا؟
-با مامان و بابا و نیکی سوار ماشینیم و داریم میریم آسایشگاه.
-چی ؟آسایشگاه برای چی؟
-میدونی..دیشب یک دختر و نجات دادم.
-از چی.
-حقیقتش یک نفر داشت بهش ت.ج.ا.ت.و.ز میکرد.
-چییییییییییی؟
-اوهوم..برای همین دختره روانی شده..از دیشب یکسره داره جیغ میکشه..برای همین میخوایم ببریمش آسایشگاه.
-حالا هرچی لازم بود که تو بری؟.
-مامان گفت اگه نیام باید نیکی رو هم با خوئم ببرم هرجا که میرم.
-خوب میاوردیش منم دلم برای عشقم تنگ شده.
-جک گفتی باز تو؟..بچه ی شیش ساله رو ببریم بار؟
-حالا من یک چیزی گفتم چرا پاچه میگیری؟
-خوب نگو.
-حالا دختره خوشکل هست؟
-به توچه؟
-اه لوس نشو دیگه.
-آره خوشکله.
-چقدر؟
-تا حد آری..شایدم بیشتر.
-جون من؟؟؟؟از آری خوشکل تر؟بابا خوش به حالت پسر.
-چه خوش به حالی؟
-دختر خوشکل.
-بلای جونم شده انگار.
-یکروز بریم باهم ببینیمش.
-تا چه شود...دیگه پیام نده..رسیدیم آسایشگاه این جاهم نمیتونم جوابت و بدم..
گوشی رو توی گذاشت و به جلو خیره شد.
..........
توی اتاق دکتر نشسته بودن.
دکتر:اوه..چه غم انگیز...با چیزهایی که شما در موردش گفتین مسلما باید بستری بشه...پس جای اسمش و خالی...
-لینا..
همه ی کله ها به سمت نیکون برگردید:
-اسمش لیناست.
خانوم شین:تو از کجا میدونی.
-آخه پشت صلیب گردنش نوشته بود.
دکتر:خوب با این حساب من جای اسمش میتنویسم لینا و جای نام خانوادگیش چون شما اینجا آوردینش میزارم شین.





طبقه بندی: the purity of an angel،

تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 | 02:03 ب.ظ | نویسنده : bada | نظرات