تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Imposed Fate.ep6

سوپرایززززززززززززززززززززز

سلام سلام سلام دوستان خوبید؟؟؟؟الان همه کنجکاوید من بگم سوپرایزم چی بوده!ولی خب دلم نمیاد به این سادگی بگم

نمیدونم بگم یا نه ولی باید بگم که یهو وسط خوندن داستان وحشت نکنین بگین قلم عوض شده

دوستان عزیز اهم اهم این قسمتو من ننوشتم.....الان میگی وویی مادر په کی نوشته؟؟؟آقا هیون اومده نوشته خخخخخخ

شوخی کردم بازم!بزن به افتخارششششششششششش

جناب مادرِ فندق مین این قسمت رو زحمتشو کشیده!دستش بسیار بسیار درد نکنه

الماس خیلی ماهی خخخخ!آره دوستان الماس این قسمتو نوشته

بعد از این که به کمک گوب دان اماده شدم و لباسامو عوض کردم، یه نگاه به خودم کردم و یه چرخ دور خودم زدم! به این لباسای پسرونه عادت داشتم، پس مشکلی نبود! اما با همه ی این حرفا یه ترسی رو تو ناخوداگاه وجودم داشتم که درکش نمی کردم! مگه نه این که من قبلا هم تو این موقعیت بودم؟ مگه نه این که من بارها پسر بودنو تجربه کرده بودم؟...پس این ترس دیگه چی بود؟!... خودمو زدم به بی خیالی تا شاید یه کم خلاص شم از این حس لعنتی! اما نه! انگار هرکاری می کردم نمی شد. لب پایینمو به دندون گرفتم و دست راستمو مشت کردم. شاید این ترس به خاطر موقعیت جدیدی بود که باید باهاش روبرو می شدم و دست و پنجه نرم می کردم. شایدم ترس از این که ممکنه یکی بفهمه و همه چی خراب شه! بدتر از همه این بود که باید تا یه مدت کاملا نامشخصی علنا یه پسر می شدم. با این که عادت داشتم، اما ایندفه فرق می کرد! الان و از این ساعت که تبدیل به پسر می شدم، خدا می دونست کی دوباره بشم همون یوجین سابق! تازه باید هرلحظه هم مواظب می بودم که مچم باز نشه! .... بالاخره صدای گوب دان منو از این افکار ناامیدکننده بیرون کشید: " داره دیر میشه! دیگه باید بریم! "
به گوب دان نگاه کردم. نباید می ذاشتم چیزی از ترسم بفهمه. ای بابا من چم شده بود؟ بابا من همون یوجین بودم! همون دختر سرسخت! با این فکرای قر و قاطی  توی سرم سعی کردم صاف وایسم! مثل یه شاهزاده! اما اول از هرچیز باید خونسردیمو حفظ می کردم. یه نفس عمیق کشیدم و جلوی گوب دان وایسادم. صدامو که سعی می کردم نلرزه از حنجرم ازاد کردم و گفتم: " بریم! من امادم! "
یه نگاه بهم انداخت و لبخند تلخی زد. فک کنم اونم فهمیده بود که چه بلاهایی که قراره سرم بیاد. انقدر تو خودم و این افکار تموم نشدنی غرق بودم که نفهمیدم کی رسیدیم به اون تالار! همون جایی که کل وزیرا گردهمایی می کردن! همون جایی که قرار بود برم و نقش بازی کردنمو شروع کنم! بازم با ایما و اشاره های گوب دان به خودم اومدم و با وجود همه ی ترسی که داشتم، پا گذاشتم توی اون اتاق! به وضوح میتونستم تعجب و حتی ترس و وحشتو توی چشمای همشون بخونم و همینطور کلمه ی اشنایی که مدام تو گوشم زنگ می زد: " شاهزاده مین هو! اون شاهزاده مین هوئه!! "  حالا پچ پچ هاشونم بالا گرفته بود. انگار هنوزم وجود مین هو رو باور نکرده بودن. همین باعث شد که یه لحظه از کارم پشیمون بشم! می ترسیدم از این که لو برم و همه چی خراب بشه! اما همین که چشمم به پدرم که تو صدرمجلس نشسته بود افتاد،یه ارامش عمیقی تو وجودم لونه کرد که با دیدن کیوجونگ کامل شد. می دونستم که هر اتفاقی هم که بیفته اون دوتا هوامو دارن. با قدمای اروم و حساب شده رفتم سمت پدرم. همین که کنارش نشستم حس کردم حرف و حدیثا هم فروکش کرد. زیرچشمی همه رو می پاییدم که رسیدم به اون سادوی احمق! اون مرتیکه ی کثیف روانی! هنوز چشم ازش برنداشته بودم که مثل همیشه نطق مجلسو تو دستش گرفت: " تبریک میگم عالیجناب! مثل این که شاهزاده ی جوان بهبودیشون رو به طور کامل به دست اوردن! "
نگاهمو از اون اشغال روانی گرفتم و به پدرم دادم. خیلی دوس داشتم عکس العملشو تو این وضعیت ببینم. پدر دست مشت کردشو روی زانوش کوبید و با لحنی که سعی می کرد عصبانیتش رو معلوم نکنه گفت: " بله! همونطور که می بینید، پسرم، ولیعهد اینده ی این کشور، صحیح و سالم اینجاست و دست راست منه! "
بازم صدای تبریک گفتن جمعیت بلند شد. یه 3_2  ساعتی فک کنم به حرفای مسخره و سرسری گذشت. خوشحال بودم الانه که این مجلس کوفتی تموم بشه که بازم خوش خدمتی اون سادوی احمق زد تو برجکم! این دفه چیزی رو به زبون اورد که واقعا دلم می خواست با دستای خودم خفش کنم. مرتیکه ی پست! اخه یه ادم چقدر میتونه پست و عوضی باشه؟!.... با چاپلوسی مسخره و همیشگیش رو کرد به پدرم و حرف اول و اخرشو زد: " به نظرتون چطوره که ولیعهد مزدوج بشن؟ این طوری هم به نفع خودشونه، هم به نفع اینده ی این مملکت! "
همین حرفش کافی بود تا همهمه بالا بگیره. می تونستم چشم بسته بگم که همشون بی برو برگرد با این قضیه موافق بودن!...ای خدا! واسه یه لحظه دلم خواست بزنم خورد و خمیرش کنم این سادوی بی خاصیتو! حیف که نمی تونستم! حیف که تو قالب ولیعهد بود، نه اون یوجین شجاعی که همه می شناختن!  میتونستم نگاه خیره ی پدر و کیو رو روم حس کنم. نفس عمیقی کشیدم . دوتا دستامو مشت کردم و انداختم پایین! می دونستم که باید همینطوری لال و اروم می موندم تا همه چی تموم شه! بی اختیار به پدرم زل زدم. با تمام و سعی و تلاشی که کرد بازم نتونست مانع این جماعت سیریش بشه! دست اخر تسلیم شد و قبول کرد که مثلا به خیال بقیه، واسه ولیعهد زن بگیره! به یکی از وزیرای پیر و با تجربش سپرد که چندتا دختر مناسب و اصل و نسب دار پیدا کنه! تو دلم پوزخندی زدم. کم کم داشت از این بازی خوشم میومد. این که اخرش ما پیروز  بودیم و این جماعت نامرد بازنده، بدجوری قند توی دلم اب می کرد و باعث می شد همه ی سختیا رو تحمل کنم!


..............................................................................



بدون این که بدونم کجا داریم می ریم، به اصرار کیو دنبالش راه افتاده بودم. با این که بیشتر از چشمام به کیو اعتماد داشتم، اما کار امروزش خیلی برام عجیب بود. اول که با یه سری دلیلای غیر منطقی منو راضی کرده بود برم دنبالش، حالام انقدر منو دنبال خودش کشونده بود که که دیگه نه نفسم یاری می کرد، نه پاهام! از همه مهم تر امروز بازم یه جلسه ی مهم بین وزیرا برپا بود که ولیعهدم باید حتما شرکت می کرد، اما حالا من که همون ولیعهد باشم، دنبال این اقا، توی جنگل سرگردون بودم! ... دیگه واقعا نمی تونستم قدم از قدم بردارم! همون جا وایسادم و با صدای بلندی گفتم: " یا! من دیگه یه قدمم ورنمی دارم! تا نفهمم اینجا چه خبره و کجا داریم میریم، محال ممکنه باهات بیام! "
اومد طرفم و با اخم نگام کرد: " معلوم هست چته تو؟! "  یه نگاه به سرتا پام انداخت: " تو که الان لباست راحته! دیگه از شر اون لباسای دخترونه خلاص شدی! دیگه مشکلت چیه؟ ها؟ "
منم با همون اخم نگاش کردم: " من باید اینو از جنابعالی بپرسم! معلوم هست چی تو اون کلت میگذره که منو این همه راه دنبال خودت کشوندی؟ که چی بشه ؟! "   صدامو بلندتر کردم: " هیچ میدونی الان یه جلسه هست که ولیعهدم باید باشه؟ اون وقت من این جا ....."  نذاشت حرفمو تموم کنم و با یه جمله دهنمو بست: " این دستور شاهه! "
خشکم زد: " دستور شاه؟؟؟؟.....پس....جلسه چی؟ ولیعهد؟! "
-نگران نباشید! همه چی روبراهه! شاه اعلام کرده که ولیعهد به کشور همسایه سفر کرده و یه مدت حضور نداره! "
تعجبم بیشتر شد و زل زدم تو چشمای کیو : " اخه چرا؟ چرا من باید یه مدتی نباشم؟ چرا پدرم باید همچین دروغی بگه؟! "
سکوتش بیشتر متعجبم می کرد. اهی کشیدم و با لحن قاطعی گفتم: " خواهش می کنم بهم بگو! هرچی هست بهم بگو! "

با تموم شدن حرفای کیو، دندونامو بی وقفه روی هم فشار دادم! بازم پای اون سادوی کثیف اومده بود وسط! اشغالی که خودشو توی همه چی دخالت می داد. خدا میدونه چه حالی شدم وقتی که فهمیدم اون پست روانی، دخترایی رو که وزیرا برای ازدواج ولیعهد در نظر می گرفتن، به طرز وحشیانه ای می کشته تا به همه ثابت کنه که ولیعهد نحسه و سرنوشت شومی در انتظارشه، تا با این راه خودشو بیشتر و بیشتر بالا بکشه و ادم حسابی نشون بده!... واقعا دیگه داشت کفرم درمیومد! بازم دستامو مشت کردم. حالا پدر تنها راه چاره رو تو این دیده بود که منو چند روزی بفرسته پیش هیون، تا با نبودن ولیعهد ابا از اسیاب بیفته!...شونه هام شل شد. این تازه اول راه بود! چقد دیگه باید مصیبت تحمل می کردیم اخه؟!...بیشتر از خودم دلم به حال پدرم می سوخت. تو بد مخمصه ای گیر کرده بود. داشتم به همین بدبختیای جور و واجور فک می کردم که صدای خیلی اشنایی منو از جا پروند.

-هی! اینجا چه خبره پسرا؟!
خودش بود. از همین فاصله هم میتونستم صدای نرم و خاصشو تشخیص بدم. سایه ی اشناش که رو زمین افتاد، دیگه معطلش نکردم. واقعا به موقع رسیده بود. بعد از این همه سختی و دوری واقعا اغوشش بدجوری می تونست ارومم کنه! بدون این که به چیز دیگه ای اهمیت بدم، فقط و فقط دویدم سمتش! همزمان با دویدنم کاملا از لای شاخه ها بیرون اومد و حالا درست روبروم بود. با همون صورت بی نقص و خوش تراشش بدجوری داشت دلمو می برد. بهش که رسیدم، عطر تنش و دلتنگیش نذاشت به چیزی فک کنم! همه چی رو گذاشتم کنار و پریدم توی بغلش!
اما هیون بلافاصله با یه لحن سرد و مسخره گفت: " ببنم! مگه تو گی هستی؟! "
با همون سرعتی که رفته بودم بغلش، ازش جدا شدم! بدجوری خورده بود تو ذوقم!!
-معلوم هست چته تو؟!
با اخم به سرتاپام نگاه انداخت: " والا من دختری توی تو نمی بینم! هرچی هست پسره! "
تازه یاد سر و وضعم افتاده بودم. همونطوری که سعی می کردم خندمو بخورم، مشتمو جلوی صورتش گرفتم: " یا!! نگو که نمیدونی من کی هستم!!! "
شونه بالا انداخت و چشمکی زد: " نمیدونم! شاید ولیعهد!! "
انقدر از دستش حرصم گرفته بود که دلم میخواست خفش کنم! با یه حرکت سریع موهامو باز کردم و ابشارشون ریخت رو شونم!.. اخمامو تو هم بردم و خواستم تلافی کنم که یهو کشیده شدم طرفش! سرم که روی سینه ی گرم و مردونش جا گرفت، بازم همه چی یادم رفت. خدایا! چقدر این گرما، این عطر تن و این ارامشو دوس داشتم! ... بعد از چند دقیقه ازش جدا شدم! اروم شده بودم. سبک سبک! انگار که بازم همون یوجین شاد و سرخوش بودم! ... این بار دستمو کشید. منم عین مسخ شده ها بدون هیچ مخالفتی دنبالش رفتم! حتی کیوجونگم یادم رفته بود. نمیدونستم هنوزم اون جاست یا رفته! شونه ای بالا انداختم و خندیدم. اون خودش همه ی این چیزا رو خوب میدونست و درک می کرد. هیون جلوی یه کلبه ی چوبی کوچیک، اما خوشکل متوقف شد. منم همون جا وایسادم: " واو! این جا کجاست دیگه؟! "
دستمو کشید و منو برد تو کلبه: " خودت می فهمی!! "
دستم که از دست هیون جدا شد، با دقت دور و اطرافمو پاییدم! بعدش یهو بی اختیار از ذوق جیغ کشیدم!
-هی! چته دختر؟!
-وااااااااای! این جا خیلی خوشکله!!"
یه قیافه ی حق به جانب به خودش گرفت: " خب سلیقه ی منه دیگه!! "
 خواستم بزنم تو ذوقش، اما دلم نیومد. اونجا واقعا قشنگ بود. سرتاسر و کف کلبه رو با گل ها و گیاهای خوشرنگ و خوشبو تزئین کرده بود. یه تخت کوچیک دو نفرم گوشه ی اتاق بود که بیشتر از بقیه ی چیزا توی چشم میزد. خنده ی شیرینی کردم و خودمو انداختم رو همون تخت! حسی که داشتم اصلا قابل توصیف نبود. با حس کردن دوباره ی عطر تنش، هیونو درست روبروم دیدم. جلوم زانو زده بود و داشت شاخه گلی رو تو موهام فرو می کرد. خندم گرفت: " ناپرهیزی کردیا امروز؟! "
چشمکی زد: " تا باشه از این ناپرهیزیا!! "
عطر تنش واقعا داشت مستم می کرد. امروز چم شده بود؟... حس می کردم با تمام وجودم می خوامش! حتی یه ذره دوریشم عذابم می داد. فک کنم خود اونم همین حسو داشت. چون بی هیچ حرفی صورتش هرلحظه به صورتم نزدیک تر می شد. حتی جرئت اینو که عقب بکشم نداشتم. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که چشمامو ببندم و منتظر بمونم.
داغی لباش که لبامو در برگرفت، واقعا معجزه می کرد. حس قشنگی داشتم که اصلا تو حرف و حدیث جا نمی شد. منم خودمو جلوتر کشیدم و دستامو دور گردنش حلقه کردم. خودمو سپردم دستش و بی هیچ واهمه ای بوسه های داغشو جواب می دادم. حرکت لباشو روی گردنم حس می کردم. داغ شده بودم و تو حرارت این حس قشنگ می سوختم. با این که یه ترس عجیب هم داشتم، اما تمام سعیمو می کردم که بهش اهمیت ندم. نمی خواستم این خاطره و این صحنه ی قشنگو با نگرانیای بیخودم خراب کنم!.. با خوابونده شدنم روی تخت و جسم تقریبا سنگینش که روم قرار گرفت، اون ترس چند لحظه قبلم بیشتر شد. واسه یه لحظه ناخوداگاه کف دستمو رو سینش گذاشتم و کمی به عقب هلش دادم.

خودشم فهمید و یه کم عقب تر رفت. به چشمام زل زد: " می ترسی؟! "

نمی دونستم چی باید بگم! تو اون لحظه ی خاص، مغزم از کار افتاده بود و زبونم قفل شده بود. تمام حواسمو جمع کردم و تو اون مردمکای سرشار از احساس که می تونستم خودمو توشون ببینم، غرق شدم. همین غرق شدن مساوی شد با تصمیمی که گرفتم. شاید می شد گفت بزرگترین تصمیمی بود که تا حالا گرفتم! ... صورتشو قاب گرفتم. صورتمو نزدیک تر بردم و با لحن قاطعی گفتم: " نه! نمی ترسم! "
اونم با یه کم تردید، بیشتر روم خم شد: " مطمئنی؟ مطمئنی که پشیمون نمیشی؟! "
یه لبخند پررنگ به صورتش پاشیدم و خودمو بالاتر کشیدم. چشمامو بستم و لبامو  گذاشتم رو لبای داغش. حالا دیگه مطمئن بودم که پشیمون نمیشم. هیون همون مردی بود که با تمام وجودم می خواستمش! چیزی که همیشه ارزوشو داشتم! نمی خواستم این ساعت و این صحنه ی قشنگو با شک و تردیدای الکی خراب کنم. هیچ وقت تو زندگیم این همه از چیزی مطمئن نبودم. من راضی بودم از همه ی این اتفاقات پیش روم راضی بودم. واسه یه لحظه ی کوتاه خودمو ازش جدا کردم و دوباره توی اون مردمکا غرق شدم: " دوست دارم! خیلی دوست دارم! "
اونم نزدیکتر اومد. بازم به چشمام زل زد و همون صدای مخملی و نرم و گرمش تو گوشم پیچید: " منم دوست دارم! خیلی خیلی!! "
بازم داغی لباشو  حس کردم و این بار با تمام وجودم تو اغوش گرمش فرو رفتم! عطر تنش، گرما و داغی تنش، ارومم می کرد و داغم کرده بود. تن داغش که تنمو لمس می کرد، مرهمی واسه همه ی دلتنگیا و دیوونگی هام بود. خودمو یه کم دیگه بالا کشیدم و بیشتر تو بغلش فرو رفتم. حالا دیگه اروم اروم شده بودم! حالا دیگه وجودمونم با هم یکی شده بود! یک روح در دو بدن!!!

.

.

خب دوستان چطور بود؟؟؟؟اونایی که میخوان الماس بقیشو بنویسه دستاشون بالا....البته الماس به اندازه کافی پدرش درومده دیگه عمرا همچین کاری کنه خخخ




طبقه بندی: Imposed Fate،

تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 | 12:14 ب.ظ | نویسنده : Sojoon ❤‿❤ | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30