تبلیغات
You And I...Hand To Hand - 25wishes
سلاممممممممممممممممممممممممممممم!!!!!
خوبید؟خوشید؟سلامتید؟واقعا ببخشید كه دیروز نداستانیدم!مسئله این بود كه من از صبح زود دیروز،تا صبح زود امروز  خونه نبودم!اینم بگم كه از این به بعد احتمال داره چند روز تو هفته بداستانم !همین دیگه....دیگه حرفی ندارم فقط ادامه ی مطلبببببببب!!!!
http://upload7.ir/images/75293722093191175983.jpeg

جونگمین به سمت در رفت.در و باز  كرد كه بره اما بر گشت و به من كه همین طوری از رو بیكاری بهش خیره شده بودم  نگاه كرد:

-این طوری نشین نگاه كنی...تا شب باید یه فكری واسه ایندت بكنی... !

-مگه شب دوباره می خوای بیای اینجا؟

-اره پس چی؟

-ببینم تو خونتون واسه تو جا نیست كه هر دم به دقیقه خودتو اوار میكنی رو ما؟من دیگه حاضر نیستم تخت یه نفرمو با تو شریك شما...گفته باشم!

-پس  كنار برنامه ریزی واسه ایندت،بر ای جای خواب منم ی فكری بكن دیگه...

-یه وقت خسته نشی!

-تو نمی خواد نگران من باشی!خدافظ!

درو بست...نفس عمیقی میكشم و نگامو میدم به تلوزیون...چقدر دلش خوشه!برنامه!مسخرست!مگه جریان زندگی الانم چشه؟به این خوبی....با ارامش...........!اخه من ارامشم كجا بود؟؟؟جوگیر!

با صدای پای ارومی كه تو سكوت بلند خونمون خیلی واضح بود    سرمو به سمت صدا چرخوندم. هیونگه!لباس پوشیده داره میره بیرون...كاش میدونستم كجا میره...كاش منم باهاش میرفتم...

-هیونگ جون!

بی توجه به این كه صداش كردم به سمت در رفت!

-هیونگ!

درو باز كرد!

-هیونگ با توام!

رفت بیرونو درو بست!

این یه چیزیشه!واقعاااا یه چیزیشه!دوباره نگامو دادم به تلوزیون...باید یه فكری واسه هیونگ بكنم!قضیه جدی تر از ناراحتی میزنه...یعنی چشه؟باید سر از كاراش در بیارم!

تیك تاك...تیك تاك...

و ساعت پنج و سی و هشت دقیقه!

در باز شد و هیونگ اومد تو...جدیه!اخم كرده!

-چیزی شده؟

اهمیت نداد...به سمت پله ها رفت...

-هیونگ!میشنوی؟چت شده اخه؟

بازم انگار نه انگار كه با اونم!

باید بفهمم چشه!نباید بذارم اینجوری بمونه!بلند شدم و به سرعت به سمتش رفتم...از پشت دستشو گرفتم...ایستاد...برنگشت ولی تو همون حالت دستشو تكون میداد تا ولش كنم!دارم شك میكنم شاید جزام دارم و خودم بی خبرم!

-چت شده هیونگ؟چرا اینجوری شدی؟

سریع برمیگرده سمتم!سفیدی چشماش قرمز شده...فكش منقبض شده...بد عصبانیه!ولی اخه چرا؟

-هیونگ خوبی؟چرا اینجوری شدی؟

محكم دستشو از تو دستم كشید بیرون و داد زد:

-من چمهههه؟؟؟؟من؟؟؟نباید باشم؟نباید از عامل نابودی خانوادم عصبانی باشم؟د جواب بدهههههه لعنتییی!!!!

-چی میگی هیونگ؟نمی فهمم!

می خنده...عصبی!خندش یه دفعه قطع میشه...یه اخم غلیظ بین ابرو هاش و دادی كه شك ندارم همسایه هام شنیدنش!

-ازت متنفرم!می فهمی؟متنفر!میدونی تنفر چیه؟میدونی این كه بخوای سر به تن یكی نباشه یعنی چی؟می فهمی یا نههه؟؟؟هر دفعه میبینمت داغ دلم تازه میشه!تا مغز استخونم درد میگیره!حالم ازت بهم می خورهههههه!!!

صداش یه دفعه اروم میشه!معلومه به سختی داره خودشو كنترل میكنه و با صدایی لرزون ادامه میده:

-اینقدر اعتماد به نفس داری؟اینقدر از خودت مطمئنی؟اخه اشغال هر روز میشینی اینجا فكر میكنی كه چیرو ثابت كنی؟این كه ناراحتی؟این كه بی تقصیری؟می خوای بگم چرا خانوادمون از پاشید؟بخاطر تو! تو!تو چه مرضی داشتی كه نصفه شبی با بابا بحث كنی؟ها؟اینقدر نمی فهمی كه شبه؟كه داره رانندگی میكنه؟یعنی اینقدر خودتو دوست داری كه به این سادگی خودتو تبرعه میكنی؟مسئول یتیم شدن من تویی!مسئول ناراحتی های من تویی! نمی بخشمت هیون!هیچ وقت!سعی كن دیگه جلوی من سبز نشی!من هیچ برادری به اسم هیون جونگ ندارم!دیگه نمی خوام حتی اسممو به زبونت بیاری!

با دو از پله ها میره بالا...

دهنم باز مونده...مغزم هنگ كرده!با صدای كوبیده شدن در اتاق هیونگ مغزم به كار میافته...تجزیه تحلیل میكنه....هیونگ ازم متنفره!من مامان بابا رو كشتم!من!من؟؟؟؟

سر جام ایستادم و فقط به همون دو تا جمله فكر میكنم!یه لحظه حالم از خودم به هم خورد!یه لحظه در حد مرگ دلم سنگین شد...ولی فقط همون یه لحظه!كارم از بغض و گریه گذشته!دیگه حوصلشونو ندارم!به هیچ وجه!نفس عمیقی كشیدم و نشستم روی مبل...بازم خیره میشم به تلوزیونو فكر میكنم دیگه قراره چه اتفاقی بیافته؟!

با صدای زنگ در به زحمت چشمو باز كردم...نشسته خوابم برده بود! به زور از رو مبل پا شدم و رفتم سمت در...درو باز كردم كه:

-پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!!!!!!!!!!!




طبقه بندی: Wishes،

تاریخ : چهارشنبه 30 مرداد 1392 | 11:53 ق.ظ | نویسنده : یلدا | نظرات