تبلیغات
You And I...Hand To Hand - my lovely life-33
سلام
این قسمت فهمیده میشه که من چرا این داستان و نوشتم
چیزی نمیگم فقط بپرید ادامه

قسمت سی و سه

 

برای هانیل خوشحال بودم..خیلی خیلی زیاد..

آرزو میکردم هرچه زودتر مامانش هم به هوش بیاد..به وضوح میشه دید که چقدر توی این مدت لاغر شده..

اون جونگ و جونگ ریو زود تر رفتن اما من پیش هانیل موندم..موقع ناهار از بیمارستان بیرون رفتم و از سوپر مارکت نزدیک بیمارستان دوتا قوطی نودل آماده گرفتم و به داخل بیمارستان برگشتم.

نودل ها که آماده شد روی مبل اتاق باباش نشتیم و نودل هامون و خوردیم..وااای من عاشق نودلم...خیلی خوشمزست و آدم حال میکنه از خوردنش..احساس کره ای بودن بهش دست میده..هه هه..چه ربطی داشت..منم که کلا همه ی غذا ها رو دوست دارم..فقط همون نمونه ی سوپ جلبک نادره که خوشم نمیاد ازش..قبلا هم گفته بودم دیگه..اونی همیشه تولدام برام سوپ مرغ میپزه چون اون و خیلی خیلی دوست دارم..یک نموره از سوپ های دیگه بیشتر..یک آدم کره ای حتما باید توی روز تولدش سوپ جلبک بخوره اما من که نمیخورم برای همین سوپ مرغ میخورم.

اه چقدر بیخودی فک زدم..نمیدونم چه ربطی داشت اینا به حرفام..خلاصه غذامون و تموم کردیم و بعد هانیل رفت خونه تا حموم کنه و منم برگشتم خونه.

چقدر این تابستون گرمه ها..آدم و خفه میکنه.

کل روز و بیکار بودم برای همین میخواستم تا جایی که جاداره استراحت کنم برای همین توی تختم دراز کشیدم و چشمام و روی هم گذاشتم اما مگه میتونستم بخوابم..اینقدر ذهنم مشغول بود که خدا میدونست و خودش...نمیدونستم به چی اما فقط فکر میکردم...قلبم آروم نبود...احساس میکردم قراراه یک اتفاقی بیافته اما اونکه چه اتفاقی رو نمیدونستم.

گوشیم و برداشتم  و اول به یوریم اونی زنگ زدم و باهاش صحبت کردم...فکر کردم شاید  اتفاقی قرار نیست بیافته و این حس فقط دلتنگیه اما نبود..بعد ار یوریم به کیورا زنگ زدم ام حسم دلتنگی نبود.

هنوز ساعت چهار بعد از ظهر بود و تا شب کلی راه بود.

بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم..بقیه نشسته بودن تو سالن و فیلم نگاه میکردن.

به سمت آشپزخونه رفتم تا برای خودم رامن بپزم..با صدای بلند فریاد زم:

-کسی رامن نمیخوااااااااااااااااااااد.

سه تا صدا همزمان بلند شد:چراااااااااااااااااااااااااا.

لبخندی روی لبهام نشست..در کابینت و باز کردم و از توش چهار تا بسته نودل در آوردم و بعد هم قالبمه طلائی رنگه رو برداشتم و روی گاز گذاشتم..طی مدت اینکه آب جوش بیاد چرت و پرتا شو ریز کردم و بعد از ریختن رامن ها ریختمشون تو قابلمه و آخر از همه هم تخم مرغ و اضافه کردم.

قابلمه رو از روی گاز برداشتم و به محض اینکه روی میز گذاشتمش حمله ور شدن...خوب شد من بودم وگرنه این سه تا از گشنگی میمردن.

بیکاری هم بد چیزی بود هااااا..فقط خوب بود که بری و بگردی همین و بس.

چند روز دیگه هم گذشت..کلا این روزا بیکاری زیاد داشتیم...دیروز هم رفتم ملاقاتی آقای یون بابای هانیل..حالش کاملا خوب شده بود و تا چند روز دیگه میتونست مرخص بشه اما مامانش همچنان توی کما بود.

هانیل ازم خواسته بود تا برم ببینمش.. توی یکی از پارک های همین اطراف..

یک پیراهن سبز رنگ قشنگ انتخاب کردم و پوشیدم.


یقه ی لباسم کمی باز بود و گردنبندم خیلی قشنگ دیده میشد..چقدر بهم میومد گردنبندم.

از خونه بیرون اومدم..پارکی که باهاش قرارا داشتم نزدیک بود و برای همین میتونستم پیاده هم برم.

امروز با وجود تابستون بودن هوا خیلی خوب بود و بادی که میوزید موهام و تکون میداد....به پارک که رسیدم هنوز نیومده بود...رفتم و روی یک نیمکت نشستم تا منتظرش بمونم...ده دقیقه گذشت اما نیومد..داشت حرصم درمیومد که وقتی به ساعت نگاه کردم دیدم اون دیر نکرده و منم که خیلی زود اودم و برای همین آروم شدم.

دور و برای یک ربع بود که سر و کلش پیدا شد.

(تیپش)


با دیدنم دست تکون داد و به سمتم اومد که منم از روی نیمکت بلند شدم و لبخندی بهش زدم.

به لباسم اشاره کرد:

-خیلی خوشکل شدی.

با همون لبخند:میدونم.

خندید اما چیز دیگه ای نگفت...سر ظهر بود و برای همین پارک خلوت بود.

به سمت زمین بازی رفتیم و روی تاب ها نشستیم...حس میکردم هی سرش و برمیگردونه که چیزی بگه اما بعد پشیمون میشه..نمیدونستم چی میخواد بگه اما سکوت کردم تا خودش هروقت  دلش بخواد حرف بزنه.

اما انگار دلش نمیخواست چیزی بگه و بعد از کلی تاب خوردن بهم گفت بلند شیم و دوباره بریم قدم بزنیم.

داشتیم قدم میزدیم که متوجه شدم چند نفری که از کنارمون دارن رد میشن یکجوری نیگا میکنن و فهمیدم که نه عینکی گذاشتم و نه کلاهی..اگه شایعه درست میکردن و عکس ازمون میگرفتن برام خیلی بد میشد.

سرم و پایین انداختم تا چهرم دیده نشه.

هانیل که متوجه رفتارم شد جلوم ایستاد و کلاهش و از روی سرش برداشت و روی سر من گذاشت...نگاهی سرشار از تشکر بهش انداختم که با لبخند بهم نگاه کرد اما بعد نگاهش روی گردنبندم خزید..چشماش و ریز کرد و با دقت بهش نگاه کرد  و گفت:

-این گردنبند.

با خوشحالی گفتم:خوشکله مگه نه؟؟؟وقتی یوریم اونی من و پیدا کرد این همرام بود.

سرش و بالا آورد و با چشمای گرد نگاهم کرد و بعد دوباره سریع سرش و پایین انداخت و گردنبندم و توی دستش گرفت و پشتش و نگاه کرد وبا خوندن اسم پشتش دوباره با چشمایی که از قبل هم گرد تر شده بودن بهم نگاه کرد و با لکنت گفت:

-تو..تو اسمت باداست.

دیگه نمیخندیدم و از رفتارش به شدت تعجب کرده بودم..گفتم:

-مگه نمیدونی..همه من و به اسم بادا میشناسن.

با چشماش به گردنبند اشاره کرد:

-اون..نه...منظورم..یون بادا.

-آهان...خوب اسم اصلیمه...کانگ ناری..اسمیه که اونی برام گذاشته..اسم اصلیم باداست...یون بادا.

با دهان باز نگام کرد و یک قطره اشک از گوشه ی چشمش پایین چکید.

-یا تو چت ش..

هنوز حرفم کامل نشده بود که من و به سمت خودش کشید و محکم بغلم کرد..اصلا از حرکاتش سر در نمیاوردم اما با صداش که توی گوشم پیچید سرجام استپ شدم.

-چرا زود تر نفهمیدم که تو خواهرمیـــــــ...

...........

با دو داخل بیمارستان شدم..اه چرا آسانسور پره.

مکث نکردم و به سمت راه پله ها دویدم..اشک هام بدون هیچ وقفه ای روی صورتم میریختن و خیس خیسش کرده بودن.

حرفای هانیل مثل زنگ توی گوش هام میپیچید:

-مامان و بابای من وقتی دخترشون و گم کردن همین گردنبند گردنش بود..همین گردنبند که پشتش اسم یون بادا هک شده..یعنی اینکه اون خواهری که یک عمره دارم دنبالش میگردم تویی ناری..اون تویی...یون بادای ما تویی...کسی که بعد از گم شدنش مامان بابام من و به فرزندی قبول کردن تویی.

به در اتاق مامان هانیل که  رسیدم دستم و گذاشتم روی شیشه و به جسمی که روی تخت دراز کشیده شده بود چشم دوختم...اون مامان من بود..مامان من بود که توی اون اتاق روی تخت دراز کشیده بود.

زانو هام شل شد و روی زمین افتادم....وجود شخصی رو کنارم حس کردم..آروم سرم و بلند کردم و به هانیل خیره شدم..با دیدنش نتونستم طاقت بیارم و توی بغلش رفتم و میون گریه گفتم:

-چرا..چرا بعد از این همه سال که پیداش کردم اون تو روی اون تخت دراز کشیده؟؟..چرا باید اینطوری باشه؟..

صدای هانیل هم به وضوح میلرزید:

-آروم باش ناریا..آروم باش..همه چی درست میشه..مامانم...نه..مامان خیلی زود به هوش میاد..مطمئن باش همه چیز درست میشه.

از بغلش بیرون اومدم و به چشماش خیره شدم:

-بابام..من میخوام بابام و ببینم.

بدون اینکه منتظر جواب بمونم به سمت اتاقش دویم و وقتی رسیدم بدون در زدن در و باز کردم و وارد شدم..با چشمایی که پرده ای از اشک جلوشون و پوشونده بود به آقای یون...به بابام که روی تخت نشسته بود  و با چشمای گرد شده نگام میکرد خیره شدم...دستگیره ی در و  رها کردم و به سمت تخت قدم برداشتم..این بابام بود ک رو به روم نشسته بود..

قدمام و تند کردم و خودم و توی بغلش انداختم و گریم بلند شد.

موهام و نوازش کرد و گفت :

-چی شده دخترم.

فقط گریم بیشتر شد..بم گفت دخترم..با صدای بلندی گفتم:

-باباییییییییییییییییی.

من و از خودش جدا کرد و با تعجب به من که مثل ابر بهار اشک میریختم نگاه کرد:

-منظورت..از بابایی چیه.

در جوابش فقط گریه کردم..سرش و به سمت هانیل که گوشه ای ایستاده بود و آروم اشک میریخت برگردوند :

-موضوع چیه هانیل.

هیچ کلمه ای از دهن هانیل خارج نشد.

-بهم بگین این جا چه خبره.

هانیل با انگشت به گردنبندم اشاره گرد:

-اون...اون بادای گم شده ی ماست بابا..خواهر کوچولوی گم شده  ی من.

با گفتن این جمله خیلی سریع سرش و به سمتم برگردوند و گردنبندم و نگاه کرد و با دیدنش چشماش پر اشک شد..سرش و بالا آورد و بهم نگاه کرد و با صدای زمزمه مانندی گفت:

-بادایا...دخترم.

قبل از اینکه بفهمم چی شد من و به سمت خودش کشید و محکم توی بغلش فشارم داد..صدای گریش بیتوجه به موقعیت و مکان بلند بود.

بین هق هق هام آروم زمزمه کردم:

-باباجونم..بابا...بابا...بابایی..

-جانم دخترم...جان بابا.

چقدر گفتن این کلمه لذت بخش بود..پرستار وارد اتاق شد اما نفهمیدم هانیل چی بهش گفت که از اتاق بیرون رفت و بعد هم خودش بیرون رفت.

آروم من و از بغلش جدا کرد و توی چشمام نگاه کرد:

-دختر کوچولوی قشنگم..این همه مدت کجا بودی بابایی.

-با بایی.

دوباره خودم و توی بغلش انداختم:

-بابایی..من باورم نمیشه..پیداتون کردم.

دستای بابام دورم حلقه شد..چقدر آغوشش گرم و آرامش بخش بود..حالا میفهمم که چرا اینقدر دوسش داشتم.

کلی گریه کردیم تا بالاخره آروم شدیم..همونروز بابام مرخص شد.

باهاش به خونه رفتم..با عصا راه میرفت اما کنارم بود.

در یک اتاق ایستاد و در و باز کرد..داخل اتاق و نگاه کردم که صدای بابام و شنیدم:

-اینجا اتاق تو بود.

وارد اتاق شدم..چشمم به میزی خورد که روش پر بود از جعبه های کادو...بهشون اشاره کردم:

-اونا..چی ان.

با لبخند به سمتشون رفت.

-اینا کادوهای تولد توئه..از چهار سالگی تا 18 سالگیت.

ناباورانه به سمت میز رفتم و جلو نشستم...یکی از جعبه ها رو برداشتم که روش نوشته بود:

-تولدت مبارک دختر گلمون..نمیتونیم باور کنیم که تو الان 10 ساله شدی..حتما الان خانومی زیبایی هستی برای خودت..هرجا هستی بدون مامان و بابا دوست دارن..اندازه ی ستاره های آسمون.

اشک دوباره مهمون چشم هام شده بود...به بابام که کنارم نشسته بود نگاه کردم و با بغض گفتم:

چرا شما..بعد از گم شدن من دیگه بچه دار نشدین و از پرورشگاه بچه برداشتین.

نفس عمیقی کشید:

-تو..تو دومین بچمون بودی.

-چی.

-قبل از تو یک پسر داشتیم...یون بوسوک(به معنی جواهر)بوسوک 5 سال از تو بزرگتر بود و دوسال از هوسو..دختر خالت کوچیکتر..اما زمانی که تو یک سالت بود...بوسوک مرد.

-مرد؟.

سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد و اشکاش روی صورتش ریختن:

-قلب کوچولوش سوراخ بود...برای همین بعد از گم شدن تو مامانت دیگه نتونست بچه دار بشه..عین جنازه ی های متحرک شده بود تا وقتی که من هانیل و براش آوردم..اون ضربه ی شدیدی دیده بود به خاطر مرگ بوسوک و بعد از گم شدن تو...

آهسته گفتم:

-از داداشم عکس داری؟.

سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد و به سمت کمد رفت و از توی یکی از کشوهاش یک آلبوم و بیرون آورد و دستم داد.

آب دهنم و قورت دادم و آلبوم و باز کردم.اولین صفحش عکس یک دختر بود.


به بابا نگاه کردم که گفت:

-این هوسوئه..این جا پنج سالش بود.

صفحه ی بعدی رو زدم.


-این..این بوسوکه.

به پسر کوچولوی توی عکس...داداشم نگاه کردم..اگه زنده بود الان باید 23 سالش میبود..بغضی به شدت گلوم و فشار میداد..کاش الان اینجا بود.

صفحه های بعدی  عکسای دونفره ی هوسو و بوسوک بود.


صفحه ی بعدی رو ورق زدم که عکس یک دختر کوچولوی یکی دوساله جلوم ظاهر شد که بابا گفت:

-این تویی..


به عکس چشم دوختم..این واقعا من بودم؟؟همیشه دوست داشتم بدونم وقتی اینقدر کوچولو بودم چه شکلی بودم..

صفحه ی بعدی عکس من و هوسو بود.


صفحه ی بعدی رو زدم و به عکس خودم و داداش بوسوکم خیره شدم..بغضم راحتم نمیذاشت...چطور شد که این طور شد.

بابا درباره ی اینکه کل اون سال ها کجا بودم ازم پرسید و منم همه چیز و درباره ی یوریم اونی و کانگ سان و اوپا و زندگی خوبیکه باهاشون داشتم و اینکه اونا چقدر من و دوست داشتن و منم دوسشون داشتم و همه چیز و گفتم.

خیلی ازشون ممنون بود.

دلم نمیخواست اما بالاخره برگشتم خونه...هانیل من و رسوند خونه..هیچکدوممون حرفی به هم نزدیم و در طی راه روزه ی سکوت گرفته بودیم.

از ماشین پیاده شدم و آروم گفتم خداحافظ..خواستم به سمت در برم که صدای در ماشین و که باز شد شنیدم..ناخواسته به عقب برگشتم و خودم و توی بغل هانیل انداختم و بی هیچ حرفی محکم دستام و دور کمرش حلقه کردم..

صداش و آروم شنیدم:

-متاسفم که این همه سال جای تو رو گرفته بودم.

محکم سرم و به نشونه ی منفی تکون دادم و همونطوری که توی بغلش بودم گفتم:

-چون گمشدنم باعث آشنایی من با تو شد..باعث شد یون هانیل داداشم بشه از گم شدنم خوشحالم..الان من خوشحالم..و ازت ممنونم..ممنونم که داداشمی.

ازش خداحافظی کردم و وارد خونه شدم..با گذاشتن اولین قدم داخل خونه اشکام دوباره راهشون و به روی گونه هام باز کردم..آر..هانیل فقط داداشمه..فقط داداشم.



طبقه بندی: My Lovely Life،

تاریخ : سه شنبه 29 مرداد 1392 | 02:34 ب.ظ | نویسنده : bada | نظرات