تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.25
pic

هیونگ جون داشت با چشم های از حدقه بیرون زده به یونگ سنگ نگاه میكرد . نمیتونست چیزی كه میشنوه باور كنه . جونگمین هرگز همچین كاری باهاش نمیكرد ، میكرد ؟ یه دفعه یاد یكی از مصاحبه هاشون افتاد وقتی ازشون پرسیده بودن بین عشق و خانواده اشون كدوم رو انتخاب میكنن . یادش بود جونگمین بدون معطلی جواب داده بود عشقش رو به همه چیز ترجیح میده . ممكنه بود همه چیز شامل رابطه ی دوستی و برادریشون هم بشه ؟

خوب میدونست اگه جونگمین بخواد از خانواده اش به خاطر عشق بگذره حق داره . اون دلبستگی واقعی به خانواده ای كه هیچوقت نخواسته بودنش نداشت . همه ی احساسش ظاهری بود ولی رابطه ی اونها خیلی فراتر از این چیزها بود . نمیخواست باور كنه . با صدای لرزون گفت : - چرا اینا رو میگی یونگ سنگ هیونگ ؟ این درست نیست .

یونگ سنگ با ناراحتی سرش رو چرخوند . دوست نداشت وقتی این حرف رو میزنه به هیونگ نگاه كنه : - منم نمیخواستم باور كنم هیونگ جون اما همه چیز با هم جور درمیاد . دلیلی نداره سارا بهم دروغ گفته باشه . چیزی كه معلومه اینه كه جونگمین نامردی كرده . نه تنها نامردی كرده به همه ی ما هم دروغ گفته . این واقعیته .

هیونگ سنگینی بغضی كه گلوش رو میفشرد حس میكرد . دیگه تحمل نداشت . بلند شد و سوئیشرتش رو برداشت و از خونه زد بیرون . كلاه سوئیشرت رو كشید رو سرش و كلاه لبه داری رو كه موقع بیرون اومدن برداشته بود رو هم گذاشت سرش . میدونست خیلی مسخره شده . كی هم كلاه سوئیشرت رو میپوشید هم كلاه لبه دار میذاشت ؟ براش اهمیتی نداشت . فقط دلش میخواست بدون مزاحمت تو خیابون قدم بزنه .

لبه ی كلاهش رو جلوتر كشید و سرش رو پایین انداخت . همینطور كه داشت راه میرفت نگاهش به یه روزنامه فروشی افتاد . جلوش ایستاد و به ردیف مجلات نگاه كرد . رو یكی از طبقات مجله های قدیمی تر رو گذاشته بودن . چشمش رو یكی از مجلات كه عكس جونگمین و ماری رو در شب والنتاین موقع نامزدی رو جلدش چاپ كرده بود خیره موند .

پول مجله رو به فروشنده داد و مجله رو برداشت و دوباره راه افتاد . وارد یه خیابون شد كه تعدادی از لامپ های چراغ های برقش سوخته بودن . یه گوشه ی تاریك نشست و مجله رو روی پاش گذاشت و دوباره به عكس خیره شد . رو عكس ماری كه زیبا و دوست داشتنی افتاده بود دست كشید و با حسرت آه كشید .

همونطور كه نشسته بود اشك هاش جاری شد و با هر قطره اشكی كه میریخت حس خشمی در درونش روشن میشد و اوج میگرفت . یه دفعه مجله رو برداشت و پرت كرد . بلند شد و با عصبانیت فریاد زد : - كور خوندی پارك جونگمین . نمیذارم همینطوری همه چیز رو ازم بگیری و مال خودت كنی . تقاص نامردیت رو پس میدی .

بدون فكر تلفن همراهش رو از جیبش بیرون كشید و به جونگمین تلفن كرد . چند لحظه بعد تماس برقرار شد و جونگمین با خنده پرسید : - چی شده داداش كوچولو ؟ كاری داری ؟

هیونگ بی اراده فقط گفت : - اگه ماری رو رسوندی كه هیچی اما اگه هنوز با هم هستین ببرش خونشون و بیا جای همیشگی كنار رودخونه . باید باهات حرف بزنم . منتظرم . فعلا .

سریع گوشی رو قطع كرد . اونطرف خط جونگمین با تعجب به گوشیش نگاه كرد . تازه ماری رو رسونده بود خونه و داشت برمیگشت خونه ی مشترك . راهش رو كج كرد و رفت جایی كه هیونگ بهش گفته بود . هیونگ مسیری رو كه رفته بود سریع برگشت . رفت داخل خونه و سوئیچ ماشینش رو برداشت و با سرعت به طرف محلی رفت كه با جونگمین قرار داشت .

یونگ سنگ متوجه اومدن و دوباره رفتنش شد . حس میكرد اتفاق بدی در شرف وقوعه . معلوم نبود وقتی عصبانیه چیكار ممكنه بكنه . میخواست جلوش رو بگیره اما موفق نشد بهش برسه و ماشینش رو دید كه با سرعت از پیچ جاده گذشت و رفت . باخودش فكر كرد كار درستی كرده یا نه ؟ باید صبر میكرد هیونگ برگرده و ببینه چی شده . اونوقت میتونست تصمیم بگیره .

.

.

.

كیوجونگ همونطور كه منتظر بود و قدم میزد متوجه ماشین جونگمین شد كه داشت نزدیك میشد . سریع خودش رو قایم كرد . از سر شب اینجا منتظر بود با كاترین حرف بزنه اما ازش خبری نبود . سارا خیلی وقت بود كه برگشته بود و جونگمین هم ماری رو آورده بود بذاره خونشون . فقط از كاترین خبری نبود . میدونست خونه نیست . وقتی اومده بود از نگهبان سراغش رو گرفته بود و اون هم گفته بود هنوز برنگشته . دیگه خون داشت خونش رو میخورد . با خودش فكر میكرد نكنه حدسش درست باشه و كاترین با كس دیگه ای دوست شده باشه ؟

همین كه جونگمین رفت میخواست از محل مخفی شدنش بیاد بیرون اما متوجه ماشین جونگمین شد كه سر خیابون یه دفعه دور زد و برگشت و از مسیر مخالف شروع به حركت كرد و درست از مقابلش گذشت . با خودش فكر كرد كدوم گوری داره میره این وقت شب ؟ اهمیتی نداد . به اون چه ربطی داشت ؟ جونگمین بچه نبود كه بخواد نگران اون هم باشه .

یه ماشین دیگه نزدیك شد . متوجه ماشین شركت شد . ماشین جلوی خونه ایستاد و كاترین با چند تا بسته از ماشین اومد بیرون . پس رفته بود خرید . همینكه كاترین به طرف ساختمون رفت اونم دنبالش رفت . نمیخواست تو خیابون باهاش حرف بزنه . ممكن بود كسی مزاحم بشه . بنابراین دنبالش رفت داخل ساختمون .

كاترین داشت از راهرو میگذشت به طرف آسانسور بره كه خودش رو بهش رسوند و بازوش رو گرفت : - صبر كن كتی . میخوام باهات حرف بزنم .

كاترین كه انتظار نداشت كیوجونگ رو اونجا ببینه كمی جا خورد اما به روی خودش نیاورد . بازوش رو از دست كیوجونگ بیرون آورد و با بدخلقی پرسید : - چی میخوای ؟

كیوجونگ سعی كرد چیزی بگه اما هیچ كلمه ای به ذهنش نمیرسید . حالا كه جلوی كاترین ایستاده بود تمام كلمات از ذهنش پریده بودن و فقط داشت به صورتش نگاه میكرد . كاترین با بیحوصلگی برگشت بره : - انگار حرفی نداری . پس وقتم رو نگیر .

كیوجونگ دوباره رفت مقابلش ایستاد و تقریبا با بیچارگی گفت : - اینطوری نكن كتی . بهت كه گفتم چی شد . چرا اینقدر لجبازی میكنی ؟ برگرد . خواهش میكنم .

كاترین بدون توجه راهش رو گرفت بره كه كیوجونگ عصبانی شد . این زن چرا اینطوری میكرد ؟ این همه خودش رو كوچیك كرده بود اما كاترین حتی ككش هم نمیگزید . بازوش رو محكم گرفت و به دیوار راهرو تكیه اش داد و این بار با عصبانیت داد زد : - دارم با تو حرف میزنم لعنتی ؟ چرا گوش نمیكنی ؟

كاترین سعی كرد هلش بده عقب و اون هم فریاد زد : - نمیخوام گوش كنم . نمیخوام برگردم . زور كه نیست .

بدنش به شدت میلرزید . تماس دست كیوجونگ و اینكه اینقدر نزدیكش ایستاده بود حالش رو بد میكرد . كیوجونگ اونقدر زنها رو میشناخت كه حالتش رو درك كنه . بیشتر بهش نزدیك شد و در گوشش زمزمه كرد : - این كار رو با خودت و من نكن كتی . میدونم بهم احتیاج داری . بهم بگو . شب ها میتونی بدون من راحت بخوابی ؟ نگو آره كه باور نمیكنم . همونقدر كه من نمیتونم بدون گرمای نفس های تو راحت باشم تو هم نمیتونی . من یه مردم و تو به آغوشم نیاز داری . هم تو این رو میدونی و هم من .

كاترین كه تا اون لحظه داشت گوش میداد ازاین حرف كیوجونگ عصبانی شد . اون چطور به خودش جرات میداد نیاز كاترین رو به رخش بكشه ؟ تمام قدرتش رو جمع كرد و این بار تونست هلش بده . خونسرد نگاهش كرد و به سردی جواب داد : - درسته . من به این نیاز دارم و میتونم تو آغوش هر مردی پیداش كنم و دنیا هم پر مرده . تو نیازی نیست زحمت بكشی . همین فردا یه دوست جدید پیدا میكنم تا لازم نباشه نگران من باشی كیم كیوجونگ .

كیوجونگ اصلا انتظارش رو نداشت . این چه معنی داشت ؟ كاترین غیرمستقیم اعتراف كرده بود با كسی نیست و در عین حال گفته بود میخواد با یه نفر دیگه رو هم بریزه . باورش نمیشد به همین راحتی باز هم كار رو خراب كرده . دستاش رو لای موهاش فرو برد . برگشت و با ناراحتی رفتن كاترین رو نگاه كرد . خرابتر از شب های قبل برگشت آپارتمانش و این بار یه قرص خواب كامل رو خورد تا بتونه بخوابه .

.

.

.

جونگمین ماشین رو نگه داشت و پیاده شد . ماشین هیونگ كمی اونطرف تر بود . راه افتاد و رفت كنار رودخونه و تونست هیونگ رو ببینه كه اونجا ایستاده و داره به آب های رودخونه كه در تاریكی شب تیره به نظر میرسیدن و نور چراغ های خونه های اطراف داخلشون میرقصید نگاه میكرد .

رفت طرفش و پشت سرش ایستاد . با خنده پرسید : - چی شده هیونگ جون ؟ من رو این وقت شب كشیدی اینجا با هم رودخونه رو تماشا كنیم ؟

وقتی هیونگ برگشت لبخند رو لب های جونگمین خشكید . صورت هیونگ بی روح و ترسناك بود . فقط یه جمله گفت : - تو بهمون دروغ گفتی مگه نه ؟

جونگمین منظورش رو نفهمید : - میشه بگی راجع به چی حرف میزنی ؟

هیونگ یه قدم به طرفش برداشت كه باعث شد جونگمین یه كمی بترسه : - دارم راجع به خواستگاری از ماری حرف میزنم . تو هیچ از قبل راجع بهش با عمه ات حرف نزده بودی مگه نه ؟ درست همون روزی كه من با یونگ سنگ درباره ی احساسم به اون حرف میزدم تو رفتی برای خواستگاری چون حرفهای ما رو شنیده بودی . درست نمیگم ؟

جونگمین كمی بهش نگاه كرد و اون هم جدی شد : - درسته . خب كه چی ؟

هیونگ رفت طرفش و یقه اش رو گرفت : - كه چی ؟ تو مثلاً بهترین دوست من هستی . بالاتر از اون . تو مثل برادرم هستی . اگه بهم میگفتی خودم رو میكشیدم عقب اما تو با نامردی من رو پس زدی .

جونگمین دستهاش رو بالا آورد و دست های هیونگ رو از یقه اش پس زد . با پوزخند یه قدم ازش فاصله گرفت و گفت : - جداً ؟ به خاطر من میكشیدی عقب ؟ باور كنم ؟

هیونگ یه كمی فكر كرد . حق با جونگمین بود . اون عقب نمیكشید . سرش رو بلند كرد و با قاطعیت جواب داد : - درست میگی . عقب نمیكشیدم اما نامردی هم نمیكردم . حرفم رو میزدم و اگه ماری تو رو انتخاب میكرد دیگه ادامه نمیدادم اما حداقل این فرصت رو به تو هم میدادم كه حرفت رو بزنی .

جونگمین همونطور كه نگاهش میكرد به سردی گفت : - فرض كنیم اینطوری بود كه تو میگی . فرقی هم در نتیجه داشت ؟

هیونگ یه كمی جا خورد : - منظورت چیه ؟

جونگمین بدون لحظه ای تردید جواب داد : - بین من و تو عمه باز هم من رو انتخاب میكرد و به ماری پیشنهاد میكرد و اونم روی حرف مادربزرگش حرف نمیزد . بنابراین فرقی در نتیجه نداشت .

هیونگ به جونگمین نگاه كرد و لحنش حالت تمسخر گرفت : - الان خیلی از خودت مطمئن حرف میزنی اما اینكه اونطوری رفتی خواستگاری معنیش این نیست كه اینطور نیست و عمه ات به ماری حق انتخاب میداد كه خودش انتخاب كنه ؟

جونگمین حس كرد داره له میشه . هیونگ راست میگفت . نمیتونست انكارش كنه . صداش رو صاف كرد و پرسید : - كه چی ؟ حالا دیگه همه چیز تموم شده .

هیونگ پوزخند زد و در حالی كه داشت میرفت گفت : - نه . هنوز هیچی تموم نشده . من باید با ماری حرف بزنم و فكر میكنم اون گوش میكنه . وقتی باهاش حرف بزنم معلوم میشه همه چیز تموم شده یا نه . كاری هم از دستت برنمیاد .

صدای سرد جونگمین یه لحظه متوقفش كرد : - اشتباه نكن هیونگ جون . خیلی كارها از دست من برمیاد . فراموش نكن ماری نامزد منه و هنوز میتونم تو رو ازش دور نگه دارم .

هیونگ دیگه نایستاد . درحالی كه داشت میرفت با صدای بلند جواب داد : - هر كاری دوست داری بكن . منم كار خودم رو میكنم .

اگر برمیگشت میتونست لبخند جونگمین رو ببینه كه زیرلب زمزمه كرد : - هر كاری هیونگ جون ؟ فكر نكنم از كاری كه میكنم خوشت بیاد .

تلفن همراهش رو برداشت و شماره ای رو گرفت و وقتی تماس برقرار شد پرسید : - كارها چطور پیش میره ؟

به حرفهای طرف مقابل گوش داد و لبخندش پررنگ تر شد : - ممنون آقای كیم . لطف كردین . من فردا برای تحویل گرفتن كلیدها میام .

به محض قطع تماس دوباره شماره گرفت . این بار وقتی طرف مقابل جواب داد گفت : - سلام آماندا . عمه بیدارن ؟

چند لحظه بعد سونگمین پشت خط بود : - سلام عزیزم ؟ چیزی شده این وقت شب زنگ زدی ؟

جونگمین معذرت خواست و ادامه داد : - راستش یه كاری باهاتون دارم عمه جان . راجع به خودم و ماریه . میشه فردا بیام دیدنتون ؟

سونگمین خندید : - شنیدم كار آپارتمانتون امروز تموم شده . میخوای ازم برای بردن ماری به خونه ی خودت اجازه بگیری ؟

جونگمین هم خندید : - شما خیلی باهوشید عمه جون . درسته .

سونگمین جواب داد : - نیازی نیست عزیزم . شما دو نفر سرتون خیلی شلوغه و میدونم خیلی خسته میشید . من خودم الان به سارا زنگ میزنم و میگم وسایل ماری رو آماده كنه و فردا بفرسته خونه تو . دلیلی نداره برای زندگی كردن با همسر خودت از من اجازه بگیری . راحت باش . حالا برو استراحت كن . خداحافظ عزیزم .

جونگمین خداحافظی كرد و نفس عمیقی كشید . با خودش خندید و گفت " خب كیم هیونگ جون . دلم میخواد ببینم وقتی زنم رو بردم خونه ی خودم چه غلطی میخوای بكنی . "




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : پنجشنبه 7 شهریور 1392 | 10:45 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات