تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.23
pic

سارا چشمهاش رو باز كرد . به اطرافش نگاهی انداخت اما نمیدونست كجاست . بلند شد و با دقت یه بار دیگه نگاه كرد . تو یه اتاق شیك تنها بود . به بدن برهنه ی خودش نگاهی انداخت و بعد به تخت نگاه كرد . به هم ریختگی كنارش نشون دهنده ی این بود كه شب رو با كسی گذرونده اما با كی ؟ سابقه نداشت چنین كاری بكنه و یادش نیاد . سرش درد میكرد .

آهی كشید و با خودش فكر كرد " پس دیشب حسابی مشروب خوردی . خیلی احمقی سارا . معلوم نیست تو اون وضعیت با كی خوابیدی . " شونه ای بالا انداخت و لباس هاش رو پوشید . به ساعت مچیش كه نگاه كرد برق از سرش پرید . خیلی دیر كرده بود . همون وقت صدای در بلند شد . در رو كه باز كرد مردی رو دید كه به حالت احترام ایستاده :- بله ؟

مرد سرش رو كمی خم كرد و گفت : - ببخشید خانم . ماشین اومده دنبالتون و منتظرتونه .

سارا خیلی تعجب كرد و این در صداش مشخص بود : - دنبال من ؟ مطمئنید ؟

مرد سرش رو بلند كرد و جواب داد : - شما دیشب همراه آقای هئو یونگ سنگ بودید . بنابراین اشتباه نمیكنم . مدیر گفت ماشین دنبال همراه آقای هئو اومده .

یه دفعه برق از سر سارا پرید و در یه لحظه تمام حوادث شب پیش یادش اومد . با یونگ سنگ مشروب خورده بودن و هر دوشون مست بودن . بعد هم كارشون به اتاق خصوصی كشیده بود . قبل از اینكه مرد چیزی بفهمه خونسردیش رو به دست آورد و گفت : - بسیار خوب . به راننده بگید چند لحظه دیگه صبر كنه . من الان میام .

مرد تعظیمی كرد و دور شد . سارا در رو بست و روی زمین نشست . باورش نمیشد به همین راحتی جلوی یونگ سنگ كم آورده . حالا باید چیكار میكرد ؟ اگه با هر كسی خوابیده بود براش اهمیتی نداشت اما یونگ سنگ فرق میكرد . اونها با هم تو كمپانی كار میكردن و اون عملاً رئیس یونگ سنگ بود . حالا چطوری میتونست باهاش رو در رو بشه . یه دفعه فكری به ذهنش رسید . اگه یونگ سنگ همینطوری گذاشته و رفته بود حتما از عكس العمل سارا میترسید . بنابراین تصمیم گرفت به روی خودش نیاره و طوری وانمود كنه انگار یادش نیست . این خیلی بهتر بود . تا وقتی اینطور رفتار میكرد یونگ سنگ خیالش راحت میشد و میتونست به كارش ادامه بده . طبیعی كار كردن دابل اس خیلی براشون اهمیت داشت . نباید كاری میكرد موقعیت از دست بره . فقط دعا میكرد دیشب حرف نامربوطی نزده باشه . بلند شد و كیفش رو برداشت و رفت تا به كمپانی بره .

.

.

.

یونگ سنگ كمی سردرگم بود . با حرفهایی كه دیشب با سارا زده بودن حالا میدونست كه كیو داره با كی زندگی میكنه تنها چیزی كه نمیفهمید این بود كه چرا با كاترین ؟ اونها به خون هم تشنه بودن و بعد كیوجونگ یه دفعه باهاش رو هم ریخته بود . با شناختی كه از كیوجونگ داشت میدونست حتماً كاسه ای زیر نیم كاسه هست . بنابراین تصمیم گرفت از خود كیو بپرسه .

رفت به آپارتمان كیوجونگ . هنوز یه ساعتی تا زمان رفتنشون به كمپانی وقت مونده بود . تصمیم گرفت كیوجونگ رو با كاترین گیر بندازه تا بتونه مچش رو بگیره . خبر نداشت كاترین به خاطر اینكه دیشب سارا خونه نبود رفته بود تا مراقب ماری باشه . رمز در رو زد و رفت داخل . كیوجونگ طبق معمول بیدار بود . با دیدن یونگ سنگ خیلی جا خورد . انتظارش رو نداشت یونگ این وقت صبح اونجا بیاد . خدا رو شكر كرد كاترین خونه نیست .

با لبخند به طرف یونگ سنگ رفت : - سلام هیونگ . چی شده این وقت صبح اومدی اینجا ؟

یونگ سنگ به وضوح متوجه شد كاترین نیست كه كیو به روی خودش نمیاره . با خودش فكر كرد چون سارا دیشب با اون بوده به احتمال زیاد كاترین الان باید خونه ی خودشون پیش ماری باشه . به هرحال چون حوصله نداشت و هنوز استرس داشت عكس العمل سارا چی خواهد بود برای همین مستقیم رفت سراصل مطلب : - میشه بگی چه غلطی داری میكنی ؟

كیوجونگ غافلگیر شد . نمیفهمید یونگ سنگ چرا همچین حرفی بهش زده : - چی شده یونگ سنگ هیونگ ؟ چرا عصبانی هستی ؟

یونگ سنگ بدون معطلی رفت روی كاناپه نشست و با اخم پرسید : - عصبانی هستم چون تو پسره ی احمق معلوم نیست داری چیكار میكنی . چرا نگفتی با كاترین دوست شدی ؟

نفس كیوجونگ یه لحظه بند اومد . یونگ سنگ از كجا موضوع رو فهمیده بود ؟ میخواست توضیحی بده و یونگ رو از سرش باز كنه اما منصرف شد . یونگ سنگ كسی نبود كه بشه سرش كلاه بذاره . اونها اینقدر همدیگه رو میشناختن كه بفهمه كیو داره بهش دروغ میگه . برای همین تصمیم گرفت حقیقت رو بهش بگه . رفت و رو كاناپه كنار یونگ سنگ نشست : - گوش كن هیونگ . اگه با كاترین دوست شدم دلیل داشتم . راستش میخواستم بفهمم اون چه چیزی رو پنهان میكنه .

یونگ سنگ با تعجب پرسید : - چی رو پنهان میكنه ؟ منظورت چیه ؟

كیوجونگ خیلی راحت گفت : - خب شما متوجه نشدین اما چند باری كه ما و اونها ملاقات كردیم من متوجه شدم اونها با اشاره با هم حرف میزنن و معلومه دارن چیزی رو پنهان میكنن . چیزی كه مربوط به ما میشد . میخواستم بفهمم اون چیه كه به خاطرش دارن از ما استفاده میكنن . برای همین تصمیم گرفتم با كاترین دوست بشم و از زیر زبونش بكشم بیرون . این شد كه با هم دوست شدیم .

یونگ سنگ با دقت به حرفهای كیوجونگ گوش میكرد . یادش اومد اون هم متوجه رفتارهای عجیب این سه تا خواهر شده . برای همین همونطور كه بلند میشد پرسید : - خب حالا چیزی هم فهمیدی ؟

اما با دیدن كسی كه پشت سرشون ایستاده بود و نگاهشون میكرد حس كرد زبونش بند اومده و به سقف دهانش چسبیده . اون اینجا چیكار میكرد ؟ اصلاً چطوری اومده داخل كه اونها متوجه ورودش نشده بودن ؟

.

.

.

كاترین در ماشین رو باز كرد و كمك كرد ماری سوار بشه . قبل از اینكه در رو ببنده سرش رو خم كرد و به ماری گفت : - ببخشید عزیزم كه تنها میفرستمت بری كمپانی . این سارا معلوم نیست كجاست كه گوشیش رو هم جواب نمیده و منم باید برم خونه و لباس هام رو عوض كنم . خیلی مسخره ست كه نذاشتم یه مقدار از وسایلم اینجا بمونه . ببخشید عزیزم .

ماری لبخند زد : - اشكالی نداره . با جونگمین تماس میگیرم دم كمپانی منتظرم بشه . تو هم خودت رو ناراحت نكن . از این مسایل پیش میاد . سارا هم گاهی اوقات به تفریح نیاز داره . احتمالا سرش اونقدر گرم شده كه زمان و مكان از دستش در رفته و همونجایی كه رفته بود مونده . وقتی پیداش شد خودش همه چیز رو میگه . خداحافظ .

كاترین هم خداحافظی كرد و در رو بست . راننده حركت كرد تا ماری رو به كمپانی ببره و كاترین هم سوار ماشین خودش شد تا هر چه زودتر خودش رو برسونه آپارتمان كیوجونگ و آماده بشه . وقت زیادی نداشت . وقتی رسید و وارد شد قبل از اینكه كیوجونگ رو صدا بزنه متوجه صدای صحبت شد . با خودش فكر كرد كی ممكنه این وقت صبح اونجا باشه ؟ نكنه كیوجونگ دیشب تو نبود اون یه زن دیگه رو آورده بود خونه اش . از این فكر خنده اش گرفت . تصمیم گرفت بی سر و صدا بره ببینه اون كیه كه داره با كیوجونگ حرف میزنه . وقتی به سالن رسید با شنیدن صدای یونگ سنگ نفس راحتی كشید اما قبل از اینكه حرفی بزنه با شنیدن حرفهای اونها سرجاش میخكوب شد و حس كرد بدنش هر لحظه داغتر و داغتر میشه .

یونگ سنگ بلند شد و از كیو پرسید : - خب حالا چیزی فهمیدی ؟

اما با دیدن كاترین كه درست پشت سرشون ایستاده بود یه دفعه ساكت شد و رنگش پرید . كیوجونگ كه سكوت ناگهانی یونگ سنگ رو دید بلند شد و اون هم با دیدن كاترین وحشت زده شد . یه لحظه فكر كرد كاترین از كی اونجا ایستاده و داره گوش میكنه اما حالت صورتش زودتر از اینكه بخواد جواب رو بهش داد .

كاترین با خشم یه قدم به طرفشون برداشت و با صدایی كه میلرزید شروع كرد به حرف زدن : - كه برای سر درآوردن از زندگی شخصی من و خواهرهام با من دوست شدی ؟ چه فكری كردی كیم كیوجونگ ؟

یه دفعه متوقف شد . اونقدر عصبانی بود كه حس میكرد میتونه همین الان كیوجونگ رو با دست های خودش تیكه تیكه كنه . چشمهاش رو بست و سعی كرد خونسرد باشه و به یاد حرفهای مادربزرگش افتاد " خشم بزرگترین دشمن شماست . اون جلوی درست فكر كردنتون رو میگیره و باعث میشه اشتباه كنید . این رو مخصوصا به تو میگم كتی . هرگز نذار خشمت افسار عقلت رو به دست بگیره . "

نفس عمیقی كشید و حس كرد آرومتر شده . چشمهاش رو باز كرد و این بار با سردترین نگاهش به كیوجونگ خیره شد : - اینكه بین ما چیه نه به تو و نه به هیچكس دیگه مربوط نیست و از اونجایی كه قصدت از دوستی با من مشخص شده فكر میكنم وقتشه برم . وسایلم رو میفرستم بعداً ببرن .

قبل از اینكه كیوجونگ بتونه عكس العلی نشون بده از در خارج شد و اون رو محكم به هم كوبید . كیوجونگ كه هنوز تو شُك بود یه لحظه ایستاد و یه دفعه دنبالش از خونه بیرون دوید . قبل از اینكه بتونه بهش برسه در آسانسور بسته شد . با مشت ضربه ی محكمی به در زد و ناگهان از پله ها سرازیر شد . نباید میذاشت كاترین بره . باید همه چیز رو همین الان بهش میگفت قبل از اینكه دیر بشه .

خودش هم نفهمید اون همه سرعت رو از كجا آورد . وقتی به طبقه ی همكف رسید نگهبان با تعجب به اون كه داشت نفس نفس میزد نگاه كرد . كیوجونگ بهش اشاره كرد از اونجا بره . همینكه نگهبان دور شد درهای آسانسور باز شدن . كاترین انتظارش رو نداشت كیوجونگ رو جلوی در ببینه . متعجب بهش نگاه كرد . كیوجونگ به طرفش اومد و سعی كرد باهاش حرف بزنه : - گوش كن كتی . باید به حرفام گوش بدی . اون حرفایی كه شنیدی تمام حقیقت نیست . خواهش میكنم بذار توضیح بدم .

دوباره حس كرد درونش یخ زده . با بیتفاوتی از كنارش رد شد : - هر چی لازم بود بشنوم شنیدم . بهتره خفه شی و بری پی كارت كیم كیوجونگ .

كیوجونگ كوتاه نیومد . بازوی كاترین رو گرفت و متوقفش كرد : - نه . باید گوش كنی عزیزم . درسته . من به خاطر سرك كشیدن تو زندگی شخصیتون اومدم دنبالت اما قسم میخورم الان بهت علاقه دارم . خودت میتونی قضاوت كنی . حتی یه كلمه راجع به موضوع ازت پرسیدم ؟ خواهش میكنم كتی . اینطوری نرو . باید حرفام رو باور كنی .

كاترین عصبی تر از اون بود كه بتونه به حرفهای كیوجونگ توجه كنه . بازوش رو آزاد كرد و كیوجونگ رو هل داد عقب : - برام مهم نیست كیم كیوجونگ . تو یه دروغگویی . از آدمای دروغگو متنفرم .

راهش رو گرفت و از ساختمون خارج شد . خودش هم نمیدونست چرا اینقدر عصبانیه . برای اینكه حس میكرد تحقیر شده یا برای اینكه قلبش شكسته بود ؟ با این فكر به خودش خندید و زیرلب زمزمه كرد : - مسخره نشو كاترین دیویدسون . خودتم خوب میدونی دیگه قلبی نداری كه بشكنه . اون عوضی گرفت و خوردش كرد و تیكه های ریز ریز شده اش رو برات باقی گذاشت .

با جاری شدن اولین قطرات اشك روی گونه هاش دوباره به یاد خاطرات گذشته اش افتاد . چقدر اون زمان براش خاطره انگیز بود . فكر میكرد زندگی بهش لبخند میزنه و نیازی نیست نگران چیزی باشه . اونقدر كه به فكر افتاده بود چقدر تصورات مادربزرگش برای انتقام مسخره ست اما حالا ...

.

.

.

كیوجونگ همونجا وسط راهرو نشسته بود و به مسیر رفتن كاترین نگاه میكرد . باورش نمیشد همه چیز به این سادگی خراب شده . چرا كاترین به حرفهاش توجه نكرده بود ؟ با خودش فكر كرد اگه خودش هم بود به همچین كسی كه به سادگی اعتراف میكرد نه از روی ذره ای علاقه كه فقط از سر فضولی وارد زندگیش شده اعتماد نمیكرد و به حرفاش گوش نمیداد .

یونگ سنگ كه دیگه داشت نگران میشد اومد پایین و با دیدن كیوجونگ كه همونطور وسط راهرو نشسته بود و به دیوار تكیه داده بود جا خورد . به طرفش رفت و جلوش نشست : - هی چی شده كیوجونگ ؟ چرا اینطوری اینجا نشستی ؟

كیوجونگ مثل آدمای مسخ شده جواب داد : - به حرفم گوش نداد . خیلی ساده گذاشت و رفت . حالا من باید چیكار كنم ؟

یونگ سنگ كه هیچ متوجه منظورش نمیشد دستش رو گذاشت رو شونه هاش و تكونش داد : - هی كیوجونگ . معلومه چی داری میگی ؟ چرا اینطوری شدی ؟

كیوجونگ سرش رو بلند كرد و با اشكهایی كه در چشمانش جمع شده بود یونگ سنگ رو غافلگیر كرد : - درسته اونطوری شروع شد اما حالا دیگه نمیتونم ازش دست بكشم . میفهمی ؟

یونگ سنگ بهت زده خودش رو عقب كشید و بهش خیره شد : - بهم نگو .. نگو كه عاشق كاترین شدی ؟

كیوجونگ جوابی نداد . یونگ سنگ تقریبا داد زد : - بس كن كیم كیوجونگ . تو همچین آدمی نیستی . كاترین به درد تو نمیخوره .

كیوجونگ لبخند تلخی زد و خیلی ساده پرسید : - كی به دردم میخوره ؟

یونگ سنگ در یه لحظه حس كرد زبونش بسته شده . چی داشت كه به برادر كوچكترش بگه ؟ با خودش فكر كرد " چه سوالی ؟ واقعاً چه كسی به درد تو یا من میخوره كیوجونگ ؟ هر دوی ما كه خیلی معروف و پرطرفداریم اما دو تا آشغال بیشتر نیستیم . حداقل تو خودت رو پیدا كردی نه مثل من كه با یه دختر شب رو گذروندم و صبح خیلی راحت ولش كردم انگار هیچی نشده . "

احساس سرافكندگی شدیدی داشت . بازوی كیوجونگ رو گرفت و كمكش كرد برگرده به آپارتمانش و آماده بشه تا برن كمپانی . امیدوار بود رفتارش طوری نباشه كه باعث شك و تردید كسی بشه . اونقدر برای كیوجونگ ناراحت بود كه مسئله ی خودش و سارا از یادش رفت .




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : یکشنبه 3 شهریور 1392 | 10:45 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات