تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.22
pic

یه هفته از نامزدی جونگمین و ماری میگذشت . در این یه هفته غیر از شب ها كه به خونه هاشون برمیگشتن بقیه ی وقتاشون چه در كمپانی و چه بیرون از اون با همدیگه میگذشت . ماری به سرعت به جونگمین علاقه مند شده بود . رفتار مهربون و شیطنت آمیزش و برخورد خاصی كه داشت و باعث میشد نسبت به نابینا بودنش حساس نباشه همه و همه اون رو هر لحظه به جونگمین نزدیكتر میكرد . حسی كه به اون داشت چیزی بود كه تا اون زمان هرگز تجربه اش نكرده بود . شاید دلیلش تجربه ی تلخ كاترین بود كه باعث شده بود كاترین به دختری كه الان هست تبدیل بشه . همیشه فكر میكرد وقتی تجربه ی عشقی كاترین كه یه دختر كاملا سالم بود اینطوری بوده حتما ماله خودش بدتر از اون میشه . برای همین همیشه از عشق فراری بود .

حالا با رابطه ای كه با جونگمین پیدا كرده بود آرزو میكرد كاش زودتر با مردی مثل اون آشنا میشد تا اون هم بتونه گرمای دوست داشتن رو حس كنه . اونشب با هم به سینما رفته بودن تا فیلم ببینن . ماری به صدای بازیگرها كه در سالن میپیچید گوش میكرد و جونگمین خیلی آروم طوری كه باعث ایجاد مزاحمت برای دیگران نشه صحنه های فیلم رو در گوشش توضیح میداد .

وقتی فیلم به پایان رسید هر دو بلند شدن . ماری دستش رو به طرف جونگمین دراز كرد و با شیطنت گفت : - خب جناب آقای چشم راه بیفت بیا ببینم . باید من رو از اینجا ببری بیرون .

جونگمین خنده اش گرفت . بودن با ماری همیشه بهش حس خوبی میداد . صدای لطیفش و شوخی های بامزه اش باعث میشد گرمای ملایمی رو در قلبش حس كنه كه با جریان خونش در بدنش پخش میشد و گرمش میكرد . مثل گرمای ملایمی كه وقتی در سرما كنار آتیش میشینی به آدم دست میده . این حس رو خیلی دوست داشت . با اینكه هنوز هیچ رابطه ی جسمی با هم نداشتن ولی جونگمین خیلی خوب میتونست كشش قدرتمندی كه بینشون هست حس كنه .

با هم به پارك رفتن و شروع به قدم زدن كردن . تنها چیزی كه آرامششون رو به هم میزد حضور یه دوجین بادیگارد بود كه درست پشت سرشون با كمی فاصله حضور داشتن . با حسرت فكر كرد این یكی از بدی های مشهور بودنه كه نمیتونه با آزادی همه جا بره و هر كاری كه دوست داره انجام بده .

روی یه نیمكت نشستن . جونگمین كمی مردد بود باید موضوع رو به ماری بگه یا نه اما بالاخره دلش رو به دریا زد : - عزیزم میخوام یه چیزی بهت بگم . امیدوارم خوب به حرفام گوش كنی و بدون عصبانیت راجع بهش فكر كنی .

ماری یه كمی تعجب كرد . این چی بود كه جونگمین میترسید اون رو عصبانی كنه . حرفی نزد تا جونگمین به حرفاش ادامه بده : - راستش هفته ی قبل كه نامزد كردیم روز بعدش یونگ سنگ اومد پیشم و یه چیزی بهم گفت . اون گفت وقتی تو اینترنت میچرخیده یه چیزی توجهش رو جلب كرده . مثل اینكه یه درمان جدید بود برای درمان نابینایی كسانی كه در حوادث بیناییشون رو از دست دادن . میگفت این درمانیه كه در اكثر موارد تا 90% هم جواب داده . فكر كردم از اونجایی كه ما داریم برای تور میریم اروپا خیلی خوب میشه اگه تو هم یه بار شانست رو امتحان كنی .

ماری همینطور ساكت نشسته بود و چشمانش مثل همیشه به روبرو خیره بود . بعد از چند لحظه با سردی جواب داد : - ناراحتی از اینكه با یه دختر كور نامزد كردی ؟

جونگمین خیلی عصبانی شد : - هی ماری مواظب باش چی میگی . من اگه ناراحت بودم ازت درخواست ازدواج نمیكردم . كسی اسلحه رو شقیقه ام نذاشته بود كه همچین كاری بكنم . من همونطور كه هستی دیدمت و عاشقت شدم . این رو فقط برای خودت میگم . اگه نمیخوای خوب نخواه . من فقط پیشنهاد دادم .

ماری حس كرد خیلی جونگمین رو ناراحت كرده . از دست خودش عصبانی شد . میدونست روی موضوع بیناییش زیادی حساس شده . شاید این به خاطر تمام تلاش هایی بود كه پیش از این انجام داده بود و به جایی نرسیده بود . تمام اون دفعات با كلی امیدواری برای درمان رفته بود اما هر بار با باز شدن چشمانش و دیدن همون پرده ی تاریك جلوی چشمش انگار قلبش به شدت له شده بود . دوست نداشت باز هم اون درد رو تجربه كنه . اون به دنیای تاریك خودش عادت كرده بود .

متوجه بود كه جونگمین یه كمی ازش فاصله گرفته . آهی كشید و دستش رو به طرف جونگمین دراز كرد . وقتی انگشتانش با كت جونگمین تماس پیدا كردن به آرومی خودش رو به طرفش كشید . دستش رو روی بدن اون حركت داد تا بتونه شونه اش رو پیدا كنه . بعد سرش رو روی شونه ی جونگمین گذاشت و آهی كشید : - ببخشید . نمیخواستم ناراحتت كنم . فقط تحمل یه شكست دیگه رو ندارم . دلم نمیخواد چندین روز بشینم و برای خودم خیالبافی كنم وقتی بیناییم برگشت چه كارهایی میخوام بكنم . شاید نتونی درك كنی این چقدر دردناكه وقتی چشمات رو باز كنی و باز هم همونجایی باشی كه قبلاً بودی .

جونگمین به نرمی دستش رو دورش حلقه كرد و اون هم سرش رو روی سر ماری گذاشت : - اشكالی نداره عزیزم . من فقط میخوام تو خوشحال باشی . فقط یه بار دیگه امتحان كن . اگه این بار هم نشد قول میدم دیگه تا آخر عمرم یه كلمه هم در این مورد حرف نزنم . باشه ؟

ماری كمی سكوت كرد و بعد جواب داد : - تا وقتی تور اروپاییتون شروع بشه راجع بهش فكر میكنم و بهت میگم .

جونگمین لبخند زد . بالاخره موفق شده بود . بلند شد و دست ماری رو گرفت و كمكش كرد برگردن . اون رو تا خونه اشون رسوند و در زد اما كسی در رو باز نكرد . با تعجب برگشت طرف ماری و پرسید : - كاترین و سارا نیستن ؟

ماری خیلی ساده جواب داد : - كاترین خیلی وقته دوست پسر گرفته و دیگه اینجا زندگی نمیكنه اما سارا باید تا الان خونه میبود . اشكالی نداره . من رمز در رو میگم . كمكم كن برم داخل . مطمئنم سارا هر جا باشه به زودی پیداش میشه .

جونگمین رمز رو زد و كمك كرد و ماری رو تا اتاقش برد . وقتی ماری رفت به رختخوابش اون هم از خونه زد بیرون و برگشت به خونه ی مشترك . حتی نمیتونست حدس بزنه اونشب چه اتفاقاتی در حال رخ دادنه .

.

.

.

یونگ سنگ داشت از جلوی در اتاق رد میشد كه چشمش به سارا افتاد . اون خیلی ساكت و آروم نشسته بود و به نظر خیلی ناراحت و افسرده میومد . در زد و رفت داخل . سارا سرش رو بلند كرد و با دیدن یونگ سنگ لبخند ملایمی زد . یونگ نشست مقابلش : - به نظر خسته و ناراحت میای . چیزی شده ؟

سارا شونه بالا انداخت : - چیزی نیست فقط كمی حوصله ام سر رفته .

یونگ سنگ لبخندی زد : - خب چرا نرفتی خونه استراحت كنی ؟

سارا با همون بی تفاوتی گفت : - الان كسی خونه نیست . برگردم خونه كه چی بشه ؟ در و دیوار رو نگاه كنم . اینجا حداقل یكی دو تا آدم دور و برم هست .

یونگ سنگ كمی فكر كرد و بعد پرسید : - اگه اینقدر حوصله ات سر رفته دوست داری بریم یه كمی بگردیم ؟ منم حوصله ندارم برم خونه . امشب هیونگ رفته پیش برادرش . كیو هم كه خیلی وقته دیگه پیش ما زندگی نمیكنه . جونگمین هم كه سرش با خواهر تو گرمه و تا نصفه شب هم برنمیگرده خونه . منم اگه برم مجبورم مثل تو به در و دیوار زل بزنم .

سارا خنده اش گرفت : - چه تفاهمی داریم با هم . دوست داری بریم سر قرار ؟

یونگ سنگ هم خنده اش گرفت : - بدم نمیاد . البته اگه از اینكه با مردی كه بهش میگن پرفسور عشق بری بیرون ناراحت نشی .

سارا به شوخی یكی زد تو بازوش : - پاشو بابا حال نداریم . خالی فسور هم نیستی چه برسه به پرفسور . دارم میبینم چقدر دختر الان بهت آویزونه . پاشو بریم بگردیم .

یونگ سنگ از این رفتارهای بی تكلف سارا خوشش میومد . اگه اون حالت خشن و یه كمی افسرده اش نبود دختر ایده آلی میشد . برای اون شب چون خوش اخلاق بود كه خیلی ایده آل به نظر میرسید . با هم رفتن یه كمی ماشین گردی و سارا یه كمی از شوخی های آمریكایی رو به یونگ سنگ یاد داد . بعضیهاشون به نظر خیلی جلف و زشت میومدن اما اكثرشون خیلی خنده دار و بامزه بودن .

بعد رفتن به یه بار مخصوص آدمای معروف كه خبرنگارها و آدمای فضول نمیتونستن اونجا سرك بكشن و مشروب سفارش دادن . یونگ سنگ وقتی مشروب هایی كه سارا سفارش داد رو دید یه كمی نگران شد . برخلاف هیون باقی اعضای دابل اس ظرفیت مشروب خوردنشون پایین بود . با خودش فكر كرد سارا چون آمریكاییه حتما ظرفیتش خیلی بالاست . دلش نمیخواست جلوش كم بیاره بی خبر از اینكه سارا هم ظرفیت پایینی داشت و دقیقاً همین فكر رو راجع به یونگ سنگ میكرد .

یه لیوان برای یونگ سنگ ریخت و یه لیوان برای خودش . لیوان هاشون رو به هم زدن و نوشیدنیشون رو سركشیدن . بعد از دومین شیشه هر دوشون دیگه كاملاً مست شده بودن . یونگ سنگ كه سرش داشت گیج میخورد خنده ی مسخره ای كرد و با صدای دو رگه ای گفت : - پس امشب تنهایی . ماری كه با جونگمینه اما كاترین كجاست ؟

سارا كه حالش دست خودش نبود بی اختیار با همون لحن گیج و منگ یونگ سنگ جواب داد : - معلومه دیگه . الان تو خونه ی كیوجونگ و تو تخت با اونه . فكر كردی همه مثل ما بی عرضه ان كه این وقت شب بیان بار و الكی مشروب بخورن ؟ اونا از زندگیشون لذت میبرن .

یونگ سنگ كه كمی از سارا هوشیارتر بود یه دفعه كمی از گیجی بیرون اومد : - چی ؟ گفتی كاترین الان تو تخت با كیوجونگه ؟ منظورت كیوجونگ خودمونه ؟

سارا كه هنوز گیج بود خندید : - نه پس منظورم كیوجونگه فضائیه ؟ مگه ما چند تا كیوجونگ داریم ؟ اوه . نگو كه نمیدونستی كیو و كاترین با هم دوست شدن . البته كتی كه به هیچكس چیزی نمیگه اما فكر میكردم كیو به شما كه مثل برادراشین گفته .

یونگ سنگ دوباره رفت تو هپروت : - نمیدونم . شاید گفته باشه . من كه چیزی یادم نیست .

سارا خندید و كمی سرش رو تكون داد . یونگ سنگ متوجه یه تار مژه زیر چشمش شد . با دست به چشمش اشاره كرد : - هی . یه مژه افتاده زیر چشمت .

سارا دستش رو زیر چشمش كشید اما نتونست مژه رو برداره . یونگ سنگ خنده ای كرد و كمی خودش رو جلو كشید : - بذار من برش دارم .

دستش رو به طرف صورت سارا برد و مژه رو برداشت . همونطور كه داشت میخندید چشمش یه لحظه به لب های سارا افتاد . به خاطر مشروبی كه خورده بود لبهاش هنوز مرطوب بودن و نور چراغ ها باعث میشد برق بزنن . یه لحظه بدون اینكه بدونه چیكار میكنه لبش رو گذاشت روی لبهای سارا و آروم بوسیدش . سرش رو كه عقب كشید با خنده گفت : - اوه . چه بوسه ی شیرینی بود .

سارا هم خندید و با حالت مستی جواب داد : - دوست داشتی ؟ یكی دیگه میخوای ؟

یونگ سنگ بی پروا صورتش رو نزدیك كرد و این بار یه بوسه ی طولانی روی لبهاش گذاشت . قبل از اینكه خودشون بفهمن چی شده بوسه هاشون عمیق شد . یونگ سنگ یه دفعه صاف نشست . بدنش داغ شده بود و دیگه حركاتش دست خودش نبود . بلند شد و به طرف مسئول بار رفت . اون كه خیلی خوب یونگ سنگ رو میشناخت با دیدن صورتش فهمید حالش خوب نیست . با نگرانی پرسید : - یونگ سنگ شی حالتون خوب نیست ؟ میخواید زنگ بزنم به دوستاتون بیان دنبالتون ؟

یونگ سنگ لبخند كجكی زد : - نمیخواد . كافیه كلید یكی از اتاق های خصوصی رو بهم بدین . امشب همینجا میمونم .

مسئول بار لبخند زد : - البته . خدمات خصوصی هم میخواید ؟

یونگ سنگ كلید رو گرفت و با بیتفاوتی جواب داد : - لازم نیست . خودم همراه دارم .

مرد دیگه چیزی نگفت و فقط به یكی از خدمه اشاره كرد تا یونگ سنگ رو به سمت اتاقش هدایت كنه . یونگ سنگ رفت و دست سارا رو گرفت و با خودش برد . وارد اتاق كه شدن سارا با بیحالی پرسید : - برای چی اومدیم اینجا ؟

یونگ سنگ برگشت طرفش و اون رو به سمت خودش كشید : - برای اینكه همینجا بخوابیم . تو راضی نیستی ؟

سارا كه اونم كنترلش رو از دست داده بود با منگی جواب داد : - چه خوب . حوصله نداشتم این همه راه رو برگردم خونه .

یونگ سنگ لبخند زد و دستش رو به طرف لباس های سارا برد . چند لحظه بعد هر دو روی تخت افتادن و مشغول بوسیدن همدیگه شدن .

.

.

.

صبح با سردرد بدی از خواب بیدار شد . كش و قوسی به خودش داد . یه دفعه متوجه بازوهای برهنه ی خودش شد . اون هیچوقت عادت نداشت بدون لباس بخوابه . چشمش به اتاق كه افتاد در جا میخكوب شد . باورش نمیشد الان اینجا باشه . كمی به ذهنش فشار آورد تا بیاد بیاره چی شده . دیشب با سارا اومده بود بار . با هم مشروب خورده بودن . كاملا به یاد داشت كه حالش خوب نبود . حتما مست كرده بود . بعدش چی شد ؟

كمی بیشتر فكر كرد . یادش به بوسه اش با سارا افتاد و حرفایی كه به هم زده بودن . هر چی بیشتر به یاد میاورد بیشتر میترسید . حركتی رو كنارش حس كرد . جرات نداشت برگرده و ببینه چه كسی كنارشه . چشماش رو بست و سرش رو به سختی برگردوند و چشمهاش رو باز كرد . با دیدن سارا و بدن برهنه اش كه به خاطر عقب رفتن ملحفه پیدا بود آه از نهادش براومد .

اگه اعضای گروه میفهمیدن بعد از خوردن مشروب با سارا چیكار كرده معلوم نبود چیكار میكردن . اما بیشترین كسی كه ازش میترسید جونگمین بود . با اینكه جونگمین ازش كوچیكتر بود و در عین حال همیشه لبخند میزد و لودگی میكرد اما اگه میفهمید یونگ سنگ با دخترعمه اش خوابیده اونم وقتی هر دو مست بودن و سارا هیچی نمیفهمیده مسلما با خاك یكسانش میكرد .

قبل از اینكه سارا از خواب بیدار بشه سریع بلند شد و لباس پوشید . از اتاق خارج شد و رفت پیش مسئول بار و باهاش حساب كرد و گفت یه ماشین میاد دنبال زنی كه همراهش بوده . بعدم سریع از بار خارج شد . شهامت روبرو شدن با سارا رو نداشت .




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : جمعه 1 شهریور 1392 | 09:45 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات