تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.21
pic

در سالن هیون و كیو در حال خندیدن بودن ولی كیوجونگ زیاد خوب به نظر نمیرسید . هیون سقلمه ای بهش زد و پرسید : - هی . چته كیوجونگ ؟ امشب انگار شارژ نیستی . نكنه با دوست دخترت حرفت شده ؟ شایدم باهاش بهم زدی كه اینطوری شدی ؟

كیوجونگ حتی نگاهش نكرد . گیلاس مشروبی كه دستش بود یه سره سر كشید و لیوان خالی رو تو سینی خدمتكاری كه از نزدیكیش رد میشد گذاشت و سریع یكی دیگه برداشت . هیون با تعجب داشت نگاهش میكرد . وقتی دستش رو بالا برد كه گیلاس دوم رو سر بكشه هیون به سرعت گیلاس رو از دستش گرفت و با عصبانیت اما صدای آروم كه كسی نشنوه بهش گفت : - بس كن كیوجونگ . نمیدونم چه مرگته اما تو كه ظرفیت مشروب خوردنت پایینه بهتره مراقب كارهات باشی . اگه مراسم امشب رو خراب كنی خودم میكشمت . فهمیدی ؟ داری آبرومون رو با تابلو بازیت میبری .

كیوجونگ كمی سرش رو بلند كرد و لبخند ملایمی زد : - باشه هیون جونگ هیونگ . امشب رو خراب نمیكنم . میشه برم ؟

هیون با تعجب همونطور بهش خیره شده بود كه با صدای جونگمین هر دو به خودشون اومدن : - هی شما دو تا چی دارین تو گوش هم میگین ؟ نكنه یادتون رفته امشب من نامزد شدم . بابا خوبه شماها خواننده این . من رو باش كیا رو دعوت كردم . نمیخواید یه صفایی به مجلس بدین ؟ خیلی نارفیقین . اون هیونگ و یونگ سنگ هم كه بدتر از شماها معلوم نیست كجا گور به گور شدن . فكر كنم اون هیونگ دوباره با یه دختر رفته تو یه اتاق مشغوله . یونگ سنگ هم كه تا سرت رو میچرخونی مثل غول چراغ جادو دود میشه میره هوا .

هیون برگشت یه چیزی بگه كه یه صدای دیگه قبل از اون جواب داد : - هی پارك جونگمین اینقدر پشت سر من صفحه نذار . خجالت نمیكشی وقتی خودم نیستم آبروم رو میبری ؟ كی گفته من الان با یه دختر تو اتاقم ؟

جونگمین با نیش باز برگشت طرف هیونگ و یونگ سنگ كه تازه بهشون ملحق شده بودن . با شیطنت جواب داد : - چیه ؟ میترسی دخترا این رو بشنون دیگه نزدیكت نشن ؟

صدای ملایم ماری درست از كنارش بلند شد : - سر به سر برادرم نذار جونگمین .

جونگمین سرش رو به طرف ماری كه با كمك كاترین به جمعشون نزدیك شده بود برگردوند و ابروش رو بالا كشید : - اوووووووه . این هیونگ چقدر طرفدار داره . از كی شده برادرت كه من نفهمیدم ؟

ماری لبخند زیبایی زد كه باعث شد قلب هیونگ به درد بیاد : - از وقتی با تو نامزد شدم . وقتی برادر توئه میشه برادر شوهر من . برادر شوهر هم مثل برادر خود آدمه . حداقل تو كره اینطوریه . شایدم من اشتباه فهمیدم .

هیون با خنده رفت طرفش و دستش رو انداخت دور شونه ی ماری : - نه اتفاقا درست فهمیدی زن داداش . دقیقاً همینطوریه كه تو میگی . این جونگمین احمق رو ولش كن . من و یونگ سنگ و كیوجونگ آرزو به دلمون موند این اسب هویج خور یه بار هیونگ صدامون كنه اما انگار نه انگار كه ما ازش بزرگتریم . ما رو همیشه به اسم كوچیك صدا میزنه . چه میشه كرد . ادب و تربیت نداره دیگه .

جونگمین با اخم ماری رو از بین بازوی هیون بیرون كشید : - هی من هیچی بهت نمیگم از رو نمیری . چرا زن من رو از راه به در میكنی ؟ الان فكر میكنه من واقعاً ادب و تربیت ندارم . تو برو پیش زن و بچه ی خودت . اصلاً نونا كو ؟

هیون كه میخواست جوابش رو بده یه دفعه سرش رو به اطراف چرخوند و با نگرانی پرسید : - ای وای . نارا كجا رفت ؟ همین الان اینجا بود كه .

یكی آروم به پشتش زد . سرش رو برگردوند و با صورت نگران سارا مواجه شد : - من همسرتون رو دیدم . انگار حالش خوب نبود . بردمش به سرویس بهداشتی زنانه تا آبی به صورتش بزنه اما فكر كنم حالش بهم خورد .

هیون با عجله از سالن دوید بیرون و به سمت سرویس بهداشتی زنونه دوید . جونگمین با خنده یواشكی دم گوش ماری گفت : - خیلی حیف شد . یه صحنه ی زیبا رو از دست دادی . موندم میشه ما هم اینطوری بشیم ؟ تو حالت اینطوری بشه و من بدوم طرف سرویس بهداشتی كه گربه شاخت نزنه ؟

رنگ ماری به وضوح سرخ شد و هیونگ كه بهشون نگاه میكرد حس كرد چشماش دوباره دارن گرم میشن . قبل از اینكه كسی متوجهش بشه چشمهاش رو روی هم گذاشت و سرش رو پایین انداخت . چند لحظه بعد كه سرش رو بلند كرد دیگه اثری از اندوه در صورتش نبود . با این وجود جونگمین كاملا متوجه حالت نگاهش به ماری بود . با كمی عذاب وجدان با خودش فكر كرد " متأسفم هیونگ . شاید اگه بفهمی چه نامردی كردم نتونی من رو ببخشی اما پشیمون نیستم . "

.

.

.

هیون بدون توجه به زنهایی كه تو راهرویی كه به سرویس بهداشتی میرسید با حیرت نگاهش میكردن همونطور مستقیم رفت و یه راست و بدون خجالت وارد شد . زنهایی كه جلوی آینه ها ایستاده بودن با دیدنش یه لحظه وحشت زده روشون رو به طرفش برگردوندن . وقتی شناختنش سرجاشون میخكوب شدن .

هیون نگاه سریعی به اطرافش انداخت و به طرف سرویس ها رفت و یكی یكی شروع به كوبیدن درها كرد و با كوبیدن هر در با صدای بلند میپرسید : - نارا . عزیزم اینجایی ؟

به چهارمین در كه رسید صدای ناله ی آروم نارا بلند شد . با نگرانی كه هر لحظه بیشتر میشد به در كوبید : - عزیزم چی شد ؟ در رو باز كن .

چند ثانیه بعد در باز شد . با دیدن صورت نارا كه حسابی رنگش پریده بود سریع شونه هاش رو گرفت و اون رو به طرف خودش كشید : - بیا بریم بیرون . باید ببرمت دكتر .

اما نارا یه دفعه خم شد و محكم به شكمش چنگ زد . هیون اونقدر دستپاچه شد كه سریع خم شد و دستش رو زیر پاهاش انداخت و بلندش كرد و با سرعت از سرویس بهداشتی بیرون دوید . با رفتنشون خانم هایی كه تو شك فرو رفته بودن به خودشون اومدن و با حسرت به مسیر حركت هیون كه داشت همسرش رو سر دست میبرد خیره شدن .

خبر مثل باد تو سالن پیچید و به گوش پسرها هم رسید . یونگ سنگ سریع با هیون تماس گرفت ببینه چه خبره اما تا نیم ساعت هیچ جوابی نگرفت . بالاخره وقتی هیون جواب داد یونگ سنگ ازش راجع به نارا پرسید . هیون كلافه جواب داد : - نگران نباشید . انگار به خاطر بارداریش اینجوری شده . از طرف من از جونگمین معذرت بخواه كه مجلسش رو خراب كردم .

جونگمین كه گوشی رو از دست یونگ قاپیده بود و داشت گوش میكرد خیلی عصبانی شد : - این چه چرندیه كه داری میگی ؟ گور بابای مراسم . مهم سلامتی نوناست . الان حالش چطوره ؟

-    خوبه . جای نگرانی نیست . به هرحال ببخشید اینطوری شد . از طرف من از ماری هم معذرت بخواه . ما دیگه نمیتونیم بیایم اونجا . مستقیم میریم خونمون . خوشبخت باشی جونگمین .

و گوشی رو قطع كرد . جونگمین با ناراحتی گوشی رو به یونگ سنگ پس داد : - گفت از عوارض بارداریه اما الان حالش خوبه . گفت دیگه نمیاد اینجا و مستقیم میرن خونشون .

ماری آروم دستش رو گرفت و نوازش كرد : - اشكالی نداره عزیزم . ناراحت نباش . خوبه كه حال نارا خوبه . جای شكرش باقیه كه اتفاق بدی نیفتاده . مراسم هم كه تموم شده و همه دارن میرن پس نیازی هم نبود برگردن .

جونگمین سرش رو تكون داد اما هنوز هم ناراحت بود . از اونجایی كه همه دیگه داشتن میرفتن جونگمین روی سن رفت و راجع به هیون و همسرش توضیح مختصری داد . از حضور همه تشكر كرد و مهمونها رو بدرقه كرد . خودشون هم دیگه باید میرفتن . ماری رو دست سارا سپرد و برگشت پیش پسرها . یونگ سنگ با تعجب پرسید : - ماری رو كجا فرستادی ؟

جونگمین خیلی ریلكس جواب داد : - كجا باید میفرستادمش ؟ با سارا رفت خونشون دیگه . ما هم دیگه باید بریم .

كیو و یونگ و هیونگ همونطور بهش خیره شده بودن . جونگمین كمی به خودش نگاه كرد و پرسید : - چیزی شده ؟ رو لباسم چیزی ریخته ؟

كیوجونگ بی رودربایستی جواب داد : - مگه شما نامزد نكردین ؟ پس چرا ماری رو فرستادی بره ؟ فكر كردم از امشب قراره با هم باشین .

جونگمین یكی از لبخندهای زیباش رو زینت بخش لبهاش كرد : - چی فكر كردی ؟ من بدون اجازه ی عمه هیچوقت به نوه ی عزیزش دست نمیزنم . از اونجایی كه هنوز راجع به این موضوع باهاش حرف نزدم بنابراین ماری رفت خونشون . قصد دارم بعدا در این مورد با عمه صحبت كنم . فعلاً اول باید آپارتمانمون آماده بشه بعد . حالا هم بیاید بریم كه من خیلی خسته ام .

برگشت و به طرف در سالن رفت . پشت سرش كیوجونگ و یونگ سنگ هم به طرف در سالن رفتن و هیونگ كه لبخند میزد آخر از همه راه افتاد . با اینكه هنوز امیدی نبود اما همین كه نیازی نبود فعلا نگران رابطه ی بین ماری و جونگمین باشه قلبش رو آروم میكرد .




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : چهارشنبه 30 مرداد 1392 | 10:45 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات