تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.20
pic

شب والنتاین اون سال واقعاً رویایی بود . همه با لباس های زیبا در سالن بزرگترین هتل سئول جمع شده بودند و منتظر ورود جونگمین و ماری بودن . کاترین با لباس سیاه و سفید بلندش که به طرز عجیبی پوشیده بود نزدیک سارا ایستاده بود و داشتن با هم حرف میزدن . کیوجونگ با کمی حالت عصبی نزدیکش ایستاده بود و همش رو پاشنه ی کفشش جلو و عقب میرفت .

آخر کاترین حرصش دراومد و برگشت طرفش : - چته کیوجونگ ؟ داری میری رو اعصابم .

کیوجونگ برگشت و آروم پرسید : - مطمئنی لباسم خوبه کتی ؟

کاترین با عصبانیت چشم غره ای بهش رفت : - این سوال رو از خونه تا اینجا بیشتر از 20 بار پرسیدی . خوبه شب نامزدی خودت نیست وگرنه چیکار میکردی .

کیو با ناراحتی بهش پشت کرد و به طرف یونگ سنگ و هیونگ که کنار یکی از میزها ایستاده بودن رفت و زیر لب غرغر کرد : - اگه تو بهم فرصت میدادی میتونست امشب جشن نامزدی ما باشه . اه .

 کاترین در حالی که یه ابروش رو بالا کشیده بود با خودش فکر کرد " امشب نامزدی جونگمینه اونوقت این دیوونه شده . خدا رحم کنه . "

افکارش با صدای کف و سوتی که سالن رو در برگرفت ناتموم موند . توجه اون هم مثل بقیه به سمت در سالن جلب شد . جونگمین درحالی که دست ماری دور بازوش حلقه شده بود وارد شد . با ورودشون کسایی که نزدیک در ورودی بودن گلبرگ های گلی که دستشون بود رو سرشون پاشیدن .

جونگمین با کت و شلوار یه دست سفیدش و ماری در لباس نامزدی گلبهی رنگش واقعاً زیبا و جذاب بودن . شبیه دو تا شاهزاده شده بودن که از کتاب های قصه بیرون اومده باشن . جونگمین به ماری کمک کرد و اون رو تا صحنه ی کوچیکی که در مرکز سالن برپا شده بود برد و با هم روی سن رفتن . جونگمین یه گیلاس نوشیدنی از سینی که خدمتکار به طرفش گرفت برداشت و با خودکار چند ضربه بهش زد تا همه ساکت بشن .

وقتی سالن ساکت شد شروع به صحبت کرد : - من از حضور همه ی شما تشکر میکنم که مجلس کوچیک ما رو با مهربونی خودتون مزین کردین . همونطور که میدونید امشب شب والنتاینه . روز عشاق . در این روز کسانی که همدیگه رو دوست دارن به همدیگه هدیه میدن و من مایلم تنها هدیه ای که الان در دسترس دارم به تنها دختری که دوستش دارم بدم .

به طرف ماری برگشت و از جیبش یه جعبه بیرون کشید و باز کرد و مقابل ماری گرفت : - عزیزم میخوام این حلقه رو به نشونه ی احساسم بهت تقدیم کنم . با قبول این حلقه قلب من رو بپذیر .

ماری لبخندی زد و دستش رو بلند کرد . جونگمین حلقه رو از جعبه بیرون آورد و در انگشتش نشوند . همه شروع به دست زدن کردن و با صدای بلند تبریک میگفتن .

جونگمین دست ماری رو گرفت و از سن پایین اومد . اولین کسانی که بهشون نزدیک شدن سونگمین ، سارا و کاترین بودن . سونگمین دستشون رو گرفت و بهشون تبریک گفت و سارا و کاترین بغلشون کردن . نفرات بعدی هیون و نارا بودن . نارا با مهربونی ماری رو بغل کرد و تبریک گفت .

هیون هم دستش رو گذاشت پشت کمر جونگمین و با شادی گفت : - تبریک میگم جونگمین . با زن خیلی خوبی ازدواج کردی .

جونگمین خندید و تشکر کرد . بعد انگار چیزی یادش اومده باشه سرش رو به هیون نزدیک کرد و بازیگوشانه پرسید : - وضع تو چطوره ؟ دیگه بوی آدمیزاد نمیدی ؟

هیون ابروهاش رو درهم کشید : - خدا رو شکر که از دو روز قبل حساسیت نارا از بین رفته . دیگه داشتم دیوونه میشدم .

بعد اونم با شیطنت نگاه جونگمین کرد : - امیدوارم تو هم خیلی زود به درد من دچار بشی . اونوقت منم که حسابی بهت میخندم .

جونگمین طور خاصی به ماری نگاه کرد و خیلی جدی جواب داد : - مهم نیست . هر چی دلت میخواد بگو . منم امیدوارم آرزوت به زودی برآورده بشه . اگه بخوام یه دوجین بچه داشته باشم باید هر چه زودتر دست به کار بشیم . هروقت نوبت ما رسید تو هم آزادی هرچقدر دلت میخواد بهم بخندی .

هیون با تعجب نگاه ناباورانه ای بهش کرد : - یه دوجین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه خبره ؟ مگه داری با دستگاه جوجه کشی ازدواج میکنی ؟ بیچاره ماری که قراره بشه زن تو .

جونگمین لبخند زد : - حالا کی میشه با هم تنها بشیم ؟

هیون خنده اش گرفت : - چه آتیشت تنده پسر . ولی برات متأسفم . مثل اینکه یادت رفته ماری دخترعمه اته و از اونجایی که شرایطش خاصه تا وقتی از عمه جونت اجازه نگرفتی نمیتونی کاری بکنی .

با دیدن صورت جونگمین که یه دفعه کج و معوج شد طوری خنده اش گرفت که کسانی که اطرافشون بودن با کمی تعجب نگاهشون کردن . هیون به زحمت خنده اش رو کنترل کرد و با دست رو شونه ی جونگمین زد : - حالا ناراحت نباش داداش کوچولو . میدونم برای امشب کلی نقشه کشیده بودی اما اشکالی نداره . بزرگ میشی یادت میره .

جونگمین برگشت و به هیون نگاه کرد و هر دو خندشون گرفت . نه اونها و نه هیچکس دیگه متوجه هیونگ که اشک در چشمانش حلقه زده بود و با ناراحتی از سالن خارج شد نشدند .

هیونگ با ناراحتی وارد حیاط شد و مستقیم به پشت ساختمون رفت . اونقدر به این هتل اومده بود كه بدونه پشت ساختمون یه پارك كوچیك داره . با اینكه هیچ چراغی در اون نزدیكی نبود اما به خاطر چراغ های زیادی كه داخل هتل روشن بود فضای كوچیك پارك به مقدار زیادی روشن شده بود . خودش رو به نزدیكترین نیمكت رسوند و نشست . سرش رو پایین انداخت و به پاهاش خیره شد . اینجا دیگه آخر خط بود مگه نه ؟ امشب جونگمین و ماری نامزد كرده بودن و میرفتن به خونه ی خودشون . پس دیگه شانسی واسش وجود نداشت . وقتی جونگمین ماری رو در آغوش بكشه و ببوسه ... وقتی گرمای نفس هاش تن اون رو در بربگیره ... یه دفعه سرش رو بین دستهاش گرفت و با صدای بلند فریاد كشید . حتی تصور كردن این صحنه ها عذابش میداد . درسته كه جونگمین بهترین دوستش بود و بین بقیه ی پسرا بیشتر از بقیه به عنوان برادر قبولش داشت اما نمیتونست بپذیره كه ماری مال اون باشه .

چرا زندگیش اینطوری شده بود ؟ چرا مادرش نذاشته بود زودتر جلو بره و حرفاش رو بزنه ؟ شاید اگه با ماری حرف زده بود اینطوری نمیشد . اونوقت میتونست امیدوار باشه كه ماری بین اون و جونگمین صادقانه یكی رو انتخاب میكنه . اما حالا بدون اینكه حتی حرف دلش رو زده باشه اون رو از دست داده بود . با خودش فكر كرد لعنت به این زندگی . وقتی اون روز صبح یونگ سنگ بهش گفته بود ماری قابل درمانه اونقدر خوشحال شده بود كه تصمیم داشت همون شب بره پیش مادرش و در این مورد باهاش حرف بزنه اما خواستگاری یه دفعه ای جونگمین از ماری همه چیز رو خراب كرده بود .

با خودش فكر كرد چرا تا قبل از اون متوجه احساس جونگمین به ماری نشده بود ؟ این جونگمین با مخفی كاریهاش . آه بلندی كشید و سرش رو بیشتر بین دست هاش فشار داد . چه خوب میشد اگه میتونست افكارش رو بین دستهاش مچاله كنه و دیگه بهشون فكر نكنه . فقط یه هفته ... فقط در عرض یه هفته تمام رویاهاش برای داشتن یه زندگی واقعی به باد رفته بود و اون زندگی حالا مقابل جونگمین نقش خورده بود .

با فشار دستی به روی شونه اش به خودش اومد . یونگ سنگ آروم كنارش نشست و در سكوت به روبرو خیره شد . هیونگ هم صاف نشست و نگاهش به نوك كفشش خیره موند . چند لحظه بعد صدای یونگ اون رو از افكارش بیرون كشید : - میدونم خیلی سخته . حتی با اینكه جونگمین مثل برادرته بازم عذابش غیرقابل تحمله . منم داشتم فكر میكردم شاید اگه جونگمین فامیل ماری نبود سونگمین شی به این سرعت جواب نمیداد و لااقل وقت میخواست تا نظر ماری رو هم بپرسه اما وقتی اون موافقت خودش و ماری رو اعلام كرد دیگه همه چیز تموم شد . مشخصه كه ماری دختری نیست روی حرف مادربزرگش حرف بزنه . اینطوری تو هم یه وقتی داشتی تا بری و حرفت رو بزنی . خیلی متاسفم هیونگ جون .

لبخند تلخی زد و از جاش بلند شد : - متأسف نباش هیونگ . شاید اینم سرنوشته منه . شایدم تاوان زندگی بی بند و باری باشه كه تا حالا داشتم . نمیدونم اگه به ماری میگفتم دوستش دارم و اونوقت میفهمید من مردی هستم كه تا یه كم مشروب میخوره روز بعدش تو یه تخت كنار یه دختر كه نمیشناسه سردرمیاره چه فكری راجع بهم میكرد . احتمال زیاد یه كشیده میزد تو گوشم و میگفت " گم شو بیرون . تو لیاقت من رو نداری " . فكر نمیكنی اینطوری بهتر شد ؟ لااقل اون كشیده رو نخوردم .

یونگ سنگ كاملاً متوجه حال بد هیونگ بود . مشخص بود كه داره این حرفها رو با بغض میزنه . با خودش فكر كرد هیونگ هیچوقت دروغگوی خوبی نبوده . درواقع هیچوقت دروغگو نبوده . دلش به حالش میسوخت . عاشق بودن كه گناه نبود . پس چرا مال هیونگ اینطوری از آب دراومده بود ؟

با افسوس بلند شد و بازوی هیونگ رو گرفت و محكم بغلش كرد : - باشه . شاید حق با تو باشه . حالا بیا برگردیم داخل . درست نیست نزدیكترین دوستای جونگمین یه دفعه وسط مهمونی غیبشون بزنه . اگر هم حالت خوب نیست برگرد خونه . من یه جوری ماستمالیش میكنم .

هیونگ خودش رو از آغوش یونگ سنگ بیرون كشید و لبخند زد : - نه . بیا بریم داخل . حق داری . درست نیست شب والنتاین كه همه شادن و امشب هم شادتر از همیشه ست بذارم و برم . باید برم به برادرم تبریك بگم .

آروم برگشت كه بره اما یه دفعه ایستاد و با صدای غمگینی ادامه داد : - راستی یونگ سنگ هیونگ راجع به اون درمان جدید به جونگمین گفتی ؟ مطمئنم خوشحال میشه اگه بشنوه همسر اونم میتونه ببینه .

یونگ سنگ سرش رو تكون داد و با ملایمت جواب داد : - نه . هنوز نگفتم . فردا حتما بهش میگم . حالا بیا بریم .

هیونگ پشت سر یونگ سنگ راه افتاد اما یه قطره اشك از چشمش پایین چكید . وقتی گفته بود " همسر اون " این كلمه مثل اسیدی بود كه گلوش رو به سوزش انداخته بود .




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : سه شنبه 29 مرداد 1392 | 10:45 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات