تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.18
pic

داخل كمپانی شدن و مستقیم به دفتر رفتن . ماری و سارا پشت میزهای خودشون نشسته بودن . وارد كه شدن ماری لبخند زد و سارا بیتفاوت نگاهشون كرد . یونگ و هیونگ بدون تعارف رفتن و رو كاناپه ها نشستن . بعد از اولین ملاقاتشون كه تقریباً 20 دقیقه سرپا ایستاده بودن و بعد سارا ازشون پرسیده بود چرا نمیشینن دیگه فهمیده بودن نباید هرگز از طرف دخترها منتظر تعارف باشن . به هرحال اونها آمریكایی بودن .

یونگ سنگ پرسید : - چیزی شده ؟ فكر كردیم امروز مرخصیم .

ماری با همون لبخند كه باعث میشد ضربان قلب هیونگ بالا بره جواب داد : - درواقع هستین . كار ما هم زیاد طول نمیكشه . موضوع سر یه كنسرت تو اروپاست . ما باید قرارداد رو همین امروز بدیم آماده بشه تا بعد كامل با همه ی اعضای گروه راجع بهش صحبت كنیم برای همین از شما خواستیم بیاید . میدونم الان این سوال پیش اومده كه چرا شما دو تا . خب با هیون نخواستیم حرف بزنیم چون فعلا بهتره بیشتر نزدیك همسرش باشه . كیوجونگ هم سرگرمی خودش رو داره . جونگمین هم فامیل خودمونه و با تصمیمات مادربزرگ مخالفت نمیكنه . برای همین از شما دو تا خواستیم بیاید . شما بهتر میدونید پسرای دیگه از چه چیزهایی خوششون میاد . برای مقدمات كار تو اروپا میخواستیم از شما نظرسنجی كنیم تا راحت باشین .

یونگ سنگ و هیونگ جون به هم نگاه كردن . اولین بار بود كسی برای نظرات اونا اینقدر ارزش قائل میشد . برای یه بار هم كه شده از ته دلشون به خاطر اینكه با این كمپانی قراداد بسته بودن خوشحال بودن . كارشون یه ساعت بیشتر طول نكشید . بعد با هم برگشتن خونه . در مسیر برگشتشون یونگ سنگ متوجه ناراحتی دوباره ی هیونگ شد . تصمیم گرفت تو خونه باهاش حرف بزنه .

.

.

.

هیون ناراحت پشت در سرویس بهداشتی ایستاده بود و به صدای هوق زدن های نارا گوش میكرد . دوباره با پزشك زنان تماس گرفت . دیگه تحمل بی تابی های نارا رو نداشت . برای دكتر هم عجیب بود كه با وجود تمام دقت هیون دوباره غذا باعث حالت تهوع نارا شده . ازش پرسید : - نارا به چیزی حساسیت پیدا نكرده ؟ شاید به خاطر عوارض دوران بارداری به چیزی حساس شده باشه . ازش بپرس از چه چیزی بدش میاد و دوباره به من زنگ بزن .

وقتی نارا بیرون اومد هیون سریع به طرفش برگشت : - حالت خوبه عزیزم ؟ دكتر گفت ازت بپرسم چیزی هست كه الان ناراحتت كنه ؟

نارا با شرمندگی نگاهش كرد . هیون متوجه منظورش نمیشد . با نگرانی پرسید : - چی شده عزیزم ؟ بگو دیگه . داری میترسونیم .

نارا با كمی خجالت سرش رو پایین انداخت و به زور گفت : - خب دلم نمیخواد این رو بگم اما میشه یه مدت پیشم نیای . بوی آدمیزاد میدی . این بو حالم رو بهم میزنه .

هیون با دهان باز به نارا خیره شده بود . باورش نمیشد . با لكنت گفت : - من .. بوی .. آدمیزاد میدم .. یعنی .. چی ؟

نارا سرش رو بلند كرد و با ناراحتی بهش نگاه كرد . هیون سریع به دكتر زنگ زد و موضوع رو بهش گفت . صدای خنده ی بلند دكتر پشت خط پیچید : - اشكالی نداره هیون جونگ شی . حساسیت همسرتون شدیدتر از اون بود كه فكر میكردم . این حالتش یكی دو هفته بیشتر طول نمیكشه . كافیه دو هفته فاصله ات رو باهاش حفظ كنی و نزدیك 10 قدم ازش فاصله بگیری .

هیون گوشی رو كه قطع كرد همونطور میخكوب بهش خیره شد . 2 هفته . با ناباوری به نارا نگاه كرد و ازش فاصله گرفت . همین یكی رو كم داشت . ایشششش .

.

.

.

صدای خنده ی كیوجونگ همه ی خونه رو گرفته بود . در حالی كه میخندید با التماس گفت : - بس كن كاترین . دیگه بسمه .

كاترین همونطور كه كیو رو قلقلك میداد با شیطنت جواب داد : - تا تو باشی دیگه زیاده روی نكنی .

كیو سریع دستش رو گرفت و برش گردوند رو تخت و روش خم شد : - تا تو باشی تحریكم نكنی . تقصیر خودته كه بدون لباس از حموم میای بیرون و صاف صاف جلوی من رژه میری . نمیدونی بچه كه آبنبات میبینه هوس میكنه ؟

كاترین خندید : - اوه . خودتم قبول داری بچه ای . خیلی خوب . بیخیال . ولم كن بریم ناهار بخوریم .

كیوجونگ یه لحظه یه حالت متفكر به خودش گرفت : - درسته كه گرسنمه اما سوال اینه كه همینطوری ولت كنم بریم یا اول یه كاری بكنم بعد بریم .

كاترین زانوش رو خم كرد و یكی كوبید تو شكم كیوجونگ كه باعث شد كیو از درد به خودش بپیچه . بلند شد و درحالی كه به طرف در میرفت و میخندید جواب داد : - نمیدونم اینجا چطوریه اما تو كشور قبلیم معمولا این زنها بودن كه وقتش رو تعیین میكردن . منم عادت ندارم وسط روز همچین كارهایی بكنم . حالا دیگه اینقدر خودت رو لوس نكن پاشو بیا تا ضعف نكردی .

كیو یه كمی اخم كرد اما بعد اونم لبخند زد . چه اهمیتی داشت اگه كاترین الان نمیخواست تسلیم بشه . مهم این بود كه به وقتش اون رو راضی میكرد . بلند شد و دنبال كاترین به آشپزخونه رفت .

.

.

.

جونگمین بلند شد و كش و قوسی به بدنش داد . به ساعت نگاه كرد . نزدیك 11 بود . با تعجب به دور و برش نگاه كرد . عجیب بود كه یونگ سنگ و هیونگ بیدارش نكردن . نكنه اونها هم تا الان خواب بودن ؟ میخواست بره حموم اما صدای قار و قور شكمش باعث شد منصرف بشه و بره آشپزخونه . روی میز یه كمی خوراكی بود . پس اونها هم بیدار شده بودن . از اونجایی كه گرسنه اش بود بدون فكر صبحانه اش رو خورد و به طرف اتاق یونگ سنگ رفت .

در زد اما كسی جوابی بهش نداد . در رو باز كرد و متوجه خالی بودن اتاق شد . حتی صدای آب هم نمیومد پس حموم هم نبود  . در رو بست و به طرف اتاق هیونگ جون رفت . میخواست در بزنه اما متوجه شد در اتاق یه كمی بازه . دستش رو روی دستگیره گذاشت تا در رو باز كنه كه با شنیدن جمله ای كه هیونگ گفت سرجاش میخكوب شد .

.

.

.

وارد خونه كه شدن یونگ سنگ دنبال هیونگ وارد اتاقش شد . هیونگ برگشت و با تعجب به یونگ سنگ نگاه كرد . نمیدونست یونگ سنگ چرا اومده بود تو اتاقش . یونگ سنگ بدون توجه به طرف یكی از صندلی ها رفت و نشست . به هیونگ نگاه كرد و با جدیت پرسید : - نمیخوای بگی چی شده ؟ نگو چیزی نیست . بهتره قبل از اینكه بقیه هم متوجه رفتار عجیبت بشن به من بگی شاید بتونم كمكت كنم .

هیونگ یه كمی نگاهش كرد و رفت جلوی پنجره ایستاد و جواب داد : - با مادرم حرفم شده . دیگه نمیدونم چی رو باید باور كنم و چی رو نباید باور كنم . بعد از 29 سال امروز داره برعكس تمام حرفهایی كه تمام طول زندگیم بهم زده رو میگه . گیجم . نمیدونم چیكار باید بكنم .

یونگ سنگ هیچی از حرفهای هیونگ دستگیرش نشد . با كلافگی پرسید : - میشه واضح بگی چی شده ؟ من كه هیچی نفهمیدم .

هیونگ لبخند تلخی زد و به طرف یونگ سنگ برگشت . مستقیم تو چشمهاش نگاه كرد و حرف دلش رو زد : - بهش گفتم به ماری علاقه پیدا كردم و اونم گفت ماری لیاقت من رو نداره . به همین سادگی .

یونگ هنگ كرد . باورش نمیشد هیونگ ماری رو دوست داشته باشه . ماری دختر خوب و مهربونی بود . زیبا و بااستعداد بود اما چشمهاش .. نمیدونست چی باید بگه . شاید وقتش بود الان راجع بهش به هیونگ بگه .

سرش رو بلند كرد و به هیونگ نگاه كرد : - اگه به خاطر چشمهاشه میتونی به مادرت بگی مشكلی نیست . اون میتونه خوب بشه .

هیونگ با چشمهای از حدقه بیرون زده بهش نگاه كرد : - منظورت چیه ؟

یونگ سنگ براش توضیح داد : - خب من میخواستم بعد از كنسرت این موضوع رو بهتون بگم . جریان اینه كه یه بار سارا تو اتاق تمرین خوابش برد . تو خواب داشت كابوس میدید و از ماری به خاطر چشمهاش معذرت میخواست . برای همین كنجكاو شدم چی شده كه اون این حرف رو زده . تحقیق كردم و فهمیدم وقتی اونها بچه بودن و ماری فقط یه سالش بوده ماشینی كه اونها و پدر و مادرشون داخلش بودن مورد حمله قرار میگیره . پدر و مادرشون كشته میشن و ماشین از دره میفته پایین . به خاطر ضربه ای كه به سر ماری میخوره و یه سری خورده شیشه ماری برای همیشه بیناییش رو از دست میده . اون سه بار عمل كرد اما بیفایده بود . برای همین ناامید شد و دیگه دنبالش نرفت . شنیدم یه درمان جدید پیدا شده كه 80 درصد جواب میده اما به خاطر ناامیدیش ماری راضی نشده دوباره بره عمل كنه . اگه بتونی بهش نزدیك بشی شاید بتونی وادارش كنی دوباره این كار رو انجام بده . فقط باید یه پیوند قرنیه انجام بده و یه جراحی روی عصب اصلی چشمش انجام بشه .

هیونگ با خوشحالی به طرف یونگ سنگ رفت و بغلش كرد . هیچ كدوم متوجه جونگمین كه از پشت در اتاق هیونگ دور شد و حالت صورت و نگاهش نشدن .

.

.

جونگمین كنار استخر نشسته بود و داشت فكر میكرد . نمیتونست باور كنه هیونگ هم عاشق همون دختری شده كه اون بهش فكر میكنه . در دوراهی بدی گیر افتاده بود . هیونگ برادرش بود و ماری دختری كه دوست داشت . خیلی فكر كرد . میدونست اگه هیونگ به ماری نزدیك بشه و بعد از عمل جراحی حالش خوب نشه مادر هیونگ اونها رو از هم دور میكنه . نمیتونست اجازه بده ماری اینطوری صدمه ببینه . اون دختر بهتر از اون بود كه اینطوری دلش بشكنه . تصمیمش رو گرفت و با پدرش تماس گرفت . اگه قرار بود كاری بكنه باید همین الان یه كاری میكرد . اگه هیونگ موضوع رو به پسرها میگفت دیگه كاری از دستش برنمیومد . دراونصورت كاری كه میخواست بكنه نامردی بود و پسرها جلوش می ایستادن و طردش میكردن .

.

.

سونگ مین با دقت به صورت برادرزاده اش و جونگمین نگاه كرد . حس میكرد میخوان چیزی بگن . بنابراین كار رو براشون راحت كرد : - چیزی شده ؟ اگه چیزی هست بگین . از چی خجالت میكشین ؟

پدر جونگمین سرش رو بلند كرد و لبخند زد : - خجالتی در كار نیست . درواقع چیزیه كه باعث افتخار منه . امروز جونگمین بهم زنگ زد و ازم خواست بیایم ماری رو ازتون خواستگاری كنیم . میدونم یه كمی زود و با عجله ست . برای همین میخواستم ازتون خواهش كنم در این باره با ماری حرف بزنین و نظرش رو بپرسین .

سونگ مین اول با تعجب به جونگمین و پدرش نگاه كرد و بعد با خوشحالی صندلیش رو به طرف جونگمین هدایت كرد و دستش رو در دست گرفت : - چرا كه نه ؟ چه كسی بهتر از نوه ی برادرم ؟ باعث سرافرازی من و ماریه . من از طرف خودم و اون موافقتم رو اعلام میكنم .

جونگمین با لبخند به سونگمین نگاه كرد . خم شد و دستش رو بوسید . وقتی از خونه ی عمه اش بیرون اومد به كیو و هیون زنگ زد و ازشون خواست شام رو بیان خونه ی گروه تا راجع به موضوعی باهاشون حرف بزنه . درست در همون لحظه سونگمین هم با ماری و سارا و كاترین تماس گرفته بود و داشت همین موضوع رو بهشون میگفت .




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : یکشنبه 27 مرداد 1392 | 09:45 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات