تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.17
pic

سارا و ماری همونطور به كاترین نگاه میكردن . ماری پرسید : - منظورت چیه كه كیوجونگ نرمال نیست ؟

كاترین كمی سرش رو تكون داد : - راستش شب اول از حالت صورتش معلوم بود كه داره از زور هیجان میتركه . روز بعدشم یه جوری بود اما درست از شبش یه دفعه سرد شد . مطمئنم حتی اگه لخت جلوش وایمیستادم هیچ عكس العملی نشون نمیداد .

سارا با تعجب ابروهاش رو بالا كشید : - مگه میشه ؟ اونطوری كه من شنیدم اون پسر خیلی داغه . كافیه یه كمی جلوش عشوه بیای اونوقته كه از دست بره اما با چیزهایی كه تو میگی احتمالا حرفایی كه پشت سرش میزنن فقط شایعه ست . جای شكرش باقیه كه اونقدر پاكه .

حرف ماری باعث شد صاف بشینه : - یا خیلی پاكه و یا داره دارو مصرف میكنه .

هر دو مستقیم به ماری نگاه كردن . كاترین آروم پرسید : - یعنی فكر میكنی ممكنه .

ماری متفكرانه جواب داد : - من باور نمیكنم كیوجونگ اینقدر پاك باشه . پسری در شرایط اون هرگز نمیتونه خودش رو كنترل كنه . بیشتر احتمال میدم داره داروی كاهش قوای جن.سی مصرف میكنه تا بتونه جلوی خودش رو بگیره . اگه اینطور باشه اونوقت این سوال پیش میاد كه چرا با تو دوست شده . اگه راست گفته باشه بدون داشتن رابطه همچین دوستی بی معنیه و اگه دروغ گفته باشه اونوقت باید فهمید دلیلش برای این كار چی بوده .

سارا و كاترین به هم نگاه كردن . هر دوشون به یه چیز فكر میكردن . از كجا باید میفهمیدن حق با ماریه یا نه ؟ كاترین یه دفعه از جاش بلند شد : - همین الان میرم كمدهاش رو میگردم . اگه دارو مصرف میكنه باید قوطیش رو جایی گذاشته باشه . امكان نداره با خودش ببره كمپانی چون ممكنه كسی ببینه و براش بد بشه . پس حتما یه جایی تو همین خونه مخفیش كرده .

بدون معطلی به سمت اتاق خواب رفت و چند دقیقه بعد با صورت عصبانی برگشت . بسته ای كه دستش بود رو انداخت روی میز و با خشم غرید : - پسره ی احمق . حالا من رو دست میندازه . حالیش میكنم .

دوباره این ماری بود كه شروع كرد به حرف زدن : - تو همیشه زیادی خشنی و زود عكس العمل نشون میدی . این هیچوقت به نفعت نیست . به جای این كار بهتره اول از خودش دلیلش رو بپرسی . شاید دلیل قانع كننده ای داشته باشه اما هركاری كه میخوای بكنی بذار برای بعد از كنسرت .

كاترین كمی فكر كرد و لبخند شیطنت آمیزی زد : - باشه . هر چی تو بگی . به هرحال دلیلش هر چی باشه جلوی من رو برای گرفتن حالش نمیگیره .

.

.

.

شب كنسرت بود . پسرها تو اتاق گریم كاملاً حاضر ایستاده بودن و داشتن با هم حرف میزدن . با ورود كاترین همه به طرفش برگشتن . كاترین بدون توجه شروع كرد جلوشون قدم زدن : - خب امشب بالاخره از راه رسید . كلی جمعیت اون بیرون منتظر بازگشت دوباره ی شماست و همه اشون ازتون انتظار دارن بعد از این چند سال بهترین كارتون رو ارائه بدین . من سعی كردم در این مدت شما رو به بهترین شرایط برسونم ولی بقیه اش دست شماست . شمایین كه تصمیم میگیرین اون بیرون چیكار كنین و جواب این جمعیت رو چطوری بدین .

ایستاد و به صورت پسرها نگاه كرد : - خب دیگه . برید ببینم چیكار میكنید .

هر پنج نفر سرشون رو تكون دادن و از در مخصوص كه به استیج ختم میشد بیرون رفتن . با رفتنشون كاترین لبخندی زد و بسته ی دارو رو از جیبش بیرون كشید : - بسیار خوب كیم كیوجونگ . دیروز خیلی دنبال اینا گشتی مگه نه ؟ بذار امروز هم بگذره . فردا درست حسابی حالت رو سرجاش میارم .

.

.

.

كنسرت خیلی عالی برگذار شد . رقص های بی نقص و صدای عالی پسرها كه به رقص روح میداد اونشب غوغا كرد . در مصاحبه ی مطبوعاتی بعد از كنسرت نه تنها ازشون كلی سؤال درباره ی بازگشتشون پیش هم ، رابطشون با پاك سونگ مین و كنسرت پرسیدن ؛ كلی سوال هم از هیون راجع به ازدواجش و بارداری همسرش پرسیده شد . هیون هم همه رو با لبخند جواب داد و آخر تمام حرفاش اضافه كرد : - الان خیلی خوشبختم . تمام طول زندگیم اینقدر احساس خوشبختی نداشتم .

با گفتن این حرفها مصاحبه تموم شد و پسرها بعد از اینكه آماده شدن برگشتن خونه هاشون . كیوجونگ اونقدر خسته بود كه بین راه خوابش برد و وقتی كاترین بیدارش كرد كه بره داخل بین خواب و بیداری بود و خودش هم نفهمید چطوری خودش رو به اتاقش رسوند .

.

.

.

بیدار كه شد هنوز گیج میزد . به ساعت نگاه كرد . نزدیك یازده صبح بود . با خودش فكر كرد چرا كاترین بیدارش نكرده برن كمپانی اما بعد یادش اومد امروز مرخصی دارن . با آرامش كش و قوسی به بدنش داد و از جاش بلند شد . خیلی گرسنه اش بود . مستقیم رفت به آشپزخونه و با میز آماده مواجه شد . لبخندی زد و پشت میز نشست . انگار داشتن دوست دختری مثل كاترین همچین هم بد نبود . هر كدوم از دوست دخترای قبلیش وقتی غذا درست میكردن خودشون رو میكشتن تا زودتر بیدارش كنن و ببرنش غذا بخوره بدون اینكه اهمیت بدن در اون لحظه میخواد بخوابه یا میخواد غذا بخوره اما كاترین گذاشته بود به اندازه ی كافی بخوابه و بیدارش نكرده بود .

در همین فكرها بود كه كاترین اومد داخل آشپزخونه . با دیدنش یه دفعه چشمهاش گرد شد . كاترین فقط یه نیم تنه ی كوتاه و یه شلوارك كه بیشتر شبیه یه شورت بود پوشیده بود . مستقیم اومد و روبروی كیوجونگ نشست . نگاهش روی بدن تقریباً لخت اون میخكوب شده بود . سریع بلند شد و خیلی كوتاه گفت : - ببخشید من الان برمیگردم .

سریع رفت داخل اتاق و در رو بست . به طرف كمدش رفت و دنبال داروهاش گشت اما پیداشون نكرد . یادش اومد كه پریشب هم پیداشون نكرده بود . زیرلب زمزمه كرد " تو كه اینقدر حواس پرت نبودی پسر . معلومه كجا گذاشتیشون ؟ اه . این دختره باید جلوی من اینطوری لباس بپوشه ؟ دیگه داره میره روی اعصابم . " در كمد رو بست . بیشتر موندنش تو اتاق یه كمی سوال برانگیز بود . سعی كرد خونسرد باشه و دیگه بهش فكر نكنه هرچند خودش هم میدونست چقدر سخته بخصوص كه یه مدتی میشد هیچ رابطه ای با هیچ زنی نداشت . دیدن اندام كاترین در این شرایط بیشتر هم تحریكش میكرد .

وارد سالن كه شد كاترین رو دید كه بیخیال روی كاناپه نشسته بود اما چیزی كه روی میز مقابلش بود نفسش رو بند آورد . بسته ی داروها درست جلوی كاترین روی میز بود . با دستپاچگی به طرف میز رفت و امیدوار بود كاترین متوجه نشده باشه داروهای مقابلش چی هستن . خم شد داروها رو برداره كه با صدای عصبانی كاترین صاف ایستاد : - الان این مسخره بازی یعنی چی ؟

بدون اینكه به كیوجونگ فرصت جواب دادن بده بلند شد و مقابلش ایستاد و با خشم به چشمهاش نگاه كرد : - اگه بدت میاد بهم دست بزنی چرا باهام دوست شدی ؟ من رو باش كه فكر كردم بهم علاقه مند شدی اما حالا میفهمم داشتی گولم میزدی اما برای چی رو نمیدونم . خودت جوابم رو میدی یا به دوست هات زنگ بزنم بیان ازت بپرسن ؟

كیو حس كرد سرش داره گیج میره . قبل از اینكه بدونه چی داره میگه از دهانش دررفت : - من دوستت دارم اما تو رئیسم هستی . هنوزم نمیتونم به چشم دیگه ای نگاهت كنم .

خودش هم موند این جواب از كجا اومد سر زبونش اما صورت كاترین كه یه دفعه ملایم شد نشون میداد موثر بوده . كاترین یه قدم دیگه به طرفش اومد و دستش رو روی صورتش كشید و آروم گفت : - جداً اینطوریه ؟ باور كنم ؟

كیو كمی سرش رو خم و راست كرد تا نشون بده داره راست میگه . كاترین كمی فكر كرد و بعد لبخند زد . دستش رو روی سینه ی كیو گذاشت و هولش داد عقب طوری كه كیو تعادلش رو از دست داد و افتاد روی كاناپه . مستقیم به چشمهاش خیره شد و ادامه داد : - بنابراین تنبیهی كه برات درنظر گرفتم دیگه حكم تنبیه نداره . فكر كنم خوشت بیاد .

كیوجونگ مات و مبهوت هنوز روی كاناپه نشسته بود و نمیدونست منظور كاترین چیه . قبل اینكه به خودش بیاد كاترین روی پاهاش نشست و صورتش رو بین دست هاش گرفت و لبش رو روی لبهاش گذاشت و شروع به بوسیدنش كرد . ذهنش هنگ كرده بود و بدنش با جریان گرمایی كه بهش هجوم آورده بود دست به گریبان بود . در ذهنش فریاد كشید " بس كن كاترین . خواهش میكنم بس كن وگرنه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم . "

اما كاترین قصد نداشت تمومش كنه . به وضوح گرمای سوزنده ای كه داشت بدن كیوجونگ رو دربر میگرفت حس میكرد . همونطور كه چشمهاش رو بسته بود و داشت كیوجونگ رو میبوسید در ذهنش به كیوجونگ میخندید " انگار دیگه داری جوش میاری كیم كیوجونگ . عجیبه كه هنوز نمیدونی كنترل كردن شما مردها چقدر راحته . شما به شدت وابسته ی رابطه هاتون هستین . كافیه به من دست بزنی تا دیگه مال خودت نباشی . بذار ببینم چقدر میتونی مقاومت كنی . "

جواب سوالش رو خیلی زود گرفت . دست های كیو دورش حلقه شد و اون رو به خودش فشرد و لب هاش با حرارت جواب بوسه های كاترین رو دادن . چند لحظه بعد یه دفعه بلند شد و همونطور كه كاترین رو در آغوشش حمل میكرد و میبوسید به طرف اتاق خواب رفت .

.

.

.

به صورت بی نقص كاترین نگاه میكرد كه چقدر راحت و بیخیال خوابیده بود . پتو رو بالا كشید و سرشونه های برهنه اش رو پوشوند . بلند شد و رفت حموم . دوش گرفت و جلوی آینه ی داخل حموم ایستاد و به تصویر خودش در آینه نگاه كرد و شروع كرد با خودش حرف زدن : - پسره ی احمق . تو یه دیوونه ی روانی هستی . چطور تونستی باهاش رابطه برقرار كنی ؟ هیچ فكر كردی چطوری باید تمومش كنی ؟ كاترین هر كسی نیست كه بخوای راحت ولش كنی . اگه یه دختر كره ای بود میتونستی یه جوری دكش كنی اما با یه آمریكایی قضیه به این راحتی تموم نمیشه . نه حالا كه اینقدر لذت بردی .

جمله ی آخر خودش رو هم شكه كرد . لذت بردن از یه رابطه خیلی مهم بود مگه نه ؟ حداقل برای اون كه یه مرد بود خیلی مهم بود . در هیچ كدوم از رابطه هاش اینقدر آزاد و راحت نبود . همیشه به خاطر فرهنگ خاص كشورش یه محدودیت هایی براش وجود داشت اما كاترین خیلی ساده همه چیز رو براش آزاد گذاشته بود و خودش هم باهاش همراهی میكرد .

برای اولین بار یه رابطه ی طولانی داشت بدون اینكه نگران عواقب و اتفاقات بعدش باشه . این باعث شده بود هیجانش كامل ارضا بشه و اون رو به اوج برسونه . مگه نه اینكه این تنها چیزی بود كه از یه رابطه میخواست ولی با وجود هیجانات شدیدش تا بحال هرگز اینطور راضی نشده بود ؟ به تصویر خودش در آینه خیره شد . هرچند میدونست داره اشتباه میكنه اما نیازش باعث شد به تصویر چشمانش خیره بشه و به خودش دروغ بگه " اگه اون این رابطه رو میخواد چه اشكالی داره . این فقط خواست خودشه پس تو كار بدی نمیكنی . فقط با چیزهایی كه كاترین میخواد همراهی كن . بقیه اش دیگه مهم نیست . "

.

.

.

پشت دیوار ایستاد و به اون كه داشت دست در دست خواهرش سارا وارد كمپانی میشد نگاه كرد . مدتی بود كه زیر نظر گرفته بودش . صورت زیباش ، صدای جادوییش ، لبخند و رفتار ملایمش و مهربونی بش از حدش اون رو به طرف خودش میكشید . با خودش فكر كرد چه اهمیتی داره اگه نمیتونه ببینه ؟ دیدن كه همه چیز زندگی نبود .

اما وقتی با مادرش در این مورد حرف زده بود اون به شدت مخالفت كرده بود . با اینكه ماری یه دختر ثروتمند و از یه خانواده ی خیلی اصیل بود اما باز هم مادرش بهش گفته بود برای اون دخترای زیادی وجود دارن و نباید زندگیش رو به خاطر یه احساس زودگذر خراب كنه .

به دیوار تكیه داد و به فكر فرو رفت . لبخند تلخی گوشه ی لبش نشست . نمیتونست برای رسیدن به خواسته اش از خانواده اش بگذره . مادرش كسی بود كه وقتی پدرشون ولشون كرد و رفت تمام زندگیش رو صرف زندگی و رفاه اون و برادرش كرده بود . میدونست نمیتونه جلوی مادرش بایسته و اصرار كنه . چنین حقی نداشت .

با خودش فكر كرد چرا زندگی اینقدر مزخرفه . پدرها و مادرها چه زود جوونی و احساسات خودشون یادشون میرفت . یادش بود كه مادرش همیشه میگفت در رابطه ی یه زن و یه مرد عشق خیلی مهمه و هیچ چیز مهمتر از این وجود نداره . همیشه گوشش رو با این حرفها پر كرده بود ولی حالا كه نوبت به عمل رسیده بود بینایی از عشق مهمتر شده بود . نفس عمیقی كشید و از دیوار جدا شد و به طرف كمپانی رفت . با خودش فكر كرد بعدا یه كاری برای این موضوع میكنه . فعلا باید به كارش میرسید .

داشت راهش رو میرفت كه با صدای یونگ سنگ به خودش اومد : - سلام داداش كوچولو . انگار با هم رسیدیم . دیشب خونه ی مادرت خوش گذشت ؟ 

سری تكون داد و حرفی نزد . یونگ سنگ كه دید اوضاعش اینطوریه یه دفعه بازوش رو گرفت و پرسید : - چیزی شده هیونگ جون ؟ اگه كمكی از دستم برمیاد بهم بگو برات انجام بدم .

لبخندی زد و جواب داد : - چیزی نیست . یه كمی بی حالم . به خاطر اینكه دیشب خیلی خسته شدم و امروزم مثلا مرخصی بودیم . نمیدونم چرا خواستن من و تو بیایم كمپانی . دلم میخواست بیشتر بخوابم .

یونگ سنگ فهمید داره دروغ میگه اما دیگه چیزی نگفت . دلش نمیخواست با اصرار بیجا ناراحتش كنه . شونه بالا انداخت و جواب داد : - بیا بریم داخل تا بفهمیم چه خبره . 




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 26 مرداد 1392 | 09:45 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات