تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.16
pic

صبح كه چشمهاش رو باز كرد كاترین كنارش نبود . نفس راحتی كشید . درست همون موقع در حمام باز شد و كاترین در حالی كه یه حوله ی كوتاه دور خودش پیچیده بود اومد بیرون . دوباره نفسش بند اومد . دیشب با وجود اینكه كاترین فقط لباس های زیرش تنش بود اما به خاطر نور كم اتاق و اینكه چند دقیقه بعدش رفته بود تو تخت زیاد توجه نكرده بود اما حالا كه اتاق روشنه روشن بود دیدن اندام زیبای كاترین كه جلوش راه میرفت تحریكش میكرد .

قبل اینكه كاترین متوجه بیدار بودنش بشه چشمهاش رو بست و خودش رو به خواب زد اما از لای پلك هاش یواشكی نگاه كرد ببینه چیكار داره میكنه . كاترین جلوی كمد ایستاد و یكی از لباس هاش رو بیرون آورد . دستش رو به طرف حوله برد و بازش كرد . كیو سریع پلك هاش رو به هم فشار داد . دلش نمیخواست چشمش به اندامش بیفته . اگه الان داغ كرده بود معلوم نبود وقتی كل بدنش رو ببینه چیكار میكنه .

چند لحظه بعد با تماس دست های كاترین از جاش پرید و صاف نشست . كاترین با تعجب بهش نگاه میكرد : - وااااااااو . شنیده بودم خیلی خوابت سبكه . حالا باورم شد . بلند شو برو دوش بگیر . تا تو بیای من یه چیزی درست میكنم بخوریم . بعدش باید بریم كمپانی .

كیو فقط سرش رو تكون داد و از جاش بلند شد . خدا رو شكر كرد كاترین متوجه چیزی نشده . رفت داخل حموم و زیر دوش آب سرد ایستاد . سردی آب هیجانش رو خاموش كرد . با خودش فكر كرد بهتره سر راه بره داروخونه و یه كمی دارو بگیره . اینطوری نمیتونست مدت زیادی دوام بیاره .

بعد از اینكه موهاش رو خشك كرد و لباس پوشید رفت آشپزخونه . كاترین میز ساده ای چیده بود و منتظرش بود . به بشقابش كه داخلش نیمرو و كمی سبزیجات و نخود فرنگی بود و لیوان آب پرتقال كنارش نگاهی انداخت . بد نبود . به هرحال بهتر از هیچی بود . نشست و شروع به خوردن كرد ولی سنگینی نگاه كاترین باعث شد سرش رو بلند كنه .

كاترین داشت با كنجكاوی نگاهش میكرد . آروم پرسید : - چیزی شده ؟

كاترین كمی سرجاش جا به جا شد و جواب داد : - نه . فقط فكر میكردم با ذائقه ات جور درنیاد . به نظرم رسید الانه كه یه چیزی بگی .

كیوجونگ به نون تست تو دستش خیره شد . بازم رك گویی این دختر یه كمی عصبیش كرده بود . اگه به خودش بود هیچی نمیگفت ولی موقع حرف زدن با كاترین همیشه به طرز حیرت آوری خودشم رك میشد . بنابراین بی اختیار جواب داد : - با ذائقه ام جور نیست اما بدم نیست . دوست ندارم وقتی كسی زحمت میكشه و كاری برام انجام میده ازش ایراد بگیرم . كلاً این در كشور من خلاف ادبه .

كاترین خندید : - صداقتت قابل تحسینه . بهت نصیحت میكنم بیخیال فرهنگ كشورت بشی . تا وقتی با من دوست هستی راحت باش . اگه از چیزی خوشت نمیاد راحت بگو . تا جایی كه بتونم سعی میكنم مشكل رو برطرف كنم . البته تا وقتی راجع به عادت های شخصی خودم نباشه .

كیو كه آماده شده بود تا راجع به لباس پوشیدن كاترین برای وقت خواب باهاش حرف بزنه با جمله ی آخر دوباره وا رفت . كاترین زیرچشمی نگاهش میكرد و سعی میكرد لبخندش رو مخفی كنه . خوب میدونست كیو چی میخواد بگه . دیگه حرفی نزدن و صبحانشون رو تموم كردن . بعد هم با هم رفتن سركار .

.

.

.

جونگمین یه بار دیگه دور و برش رو نگاه كرد تا مطمئن بشه كسی نمیاد . پشت در استودیو ایستاد و به صدای ماری گوش داد . با خودش فكر كرد اگه بقیه بفهمن هر روز به بهانه ی ورزش نیم ساعت زودتر میاد كمپانی تا بره به صدای دخترعمه اش گوش بده بهش چی میگن .

دست خودش نبود . این صدا براش تبدیل به یه نوع داروی مخدر شده بود كه اون رو همیشه به طرف خودش میكشوند . صدای زنگ ساعت مچیش اون رو به خودش آورد . از روزی كه به خاطر ایستادن و گوش كردن به صدای ماری دیر به تمرین رسیده بود این ساعت رو میبست و تنظیم میكرد تا حواسش پرت نشه .  سریع خاموشش كرد و به طرف سالن تمرین حركت كرد .

داخل سالن كه شد هیچكس نبود . هنوز چند دقیقه مونده بود تا بقیه بیان . برای همین مثل همیشه شروع كرد به نرمش كردن تا كسی شك نكنه دروغ گفته و تا الان جای دیگه بوده . ده دقیقه بعد بقیه ی بچه ها هم پیداشون شد . از اونجایی كه دیدن جونگمین كه زودتر از اونها اومده براشون عادی شده بود كسی ازش چیزی نپرسید و فقط بهش ملحق شدن و اونها هم شروع به تمرین كردن . دیگه چیزی به كنسرت نمونده بود و باید اشكالاتشون رو رفع میكردن .

.

.

.

یونگ سنگ پشت پیانو نشسته بود و داشت برای خودش آهنگ میزد . هنوز تو فكر بود . نمیدونست باید به بچه ها هم بگه یا نه . میترسید اگه بهشون بگه برای فضولی كردن تو زندگی سارا مؤاخذه اش كنن ولی نگه داشتن این راز هم براش یه كمی سخت بود .

با خودش فكر كرد چه اشكالی داره ؟ مگه جونگمین بزرگترین راز رو بهشون نگفته بود فقط به خاطر اینكه دوباره مثل قبل بشن ؟ مگه اون بهشون مثل یه برادر اعتماد نكرده بود ؟ با خودش فكر كرد بهتره اونم روراست باشه و چیزهایی رو كه فهمیده به بقیه ی پسرها هم بگه . تصمیم گرفت بعد از اجرای كنسرت بازگشتشون این كار رو حتماً انجام بده .

.

.

.

هیون در خونه رو باز كرد و رفت داخل . دسته گلی كه گرفته بود پشتش مخفی كرد و به طرف سالن رفت . نارا روی كاناپه دراز كشیده بود و داشت تلویزیون تماشا میكرد . بدون اینكه متوجه بشه بهش نزدیك شد و دسته گل رو گرفت جلوی صورتش .

نارا از جاش بلند شد و با لبخند به هیون نگاه كرد : - مهربون شدی هیون جونگ .

هیون اخم هاش رو تو هم كشید : - من همیشه مهربون بودم . این چه حرفیه میزنی ؟

نارا خندید : - بله . همیشه مهربون بودی اما تا حالا هیچوقت برام گل نخریده بودی .

هیون اخماش رو باز كرد و داد بالا : - نخریده بودم ؟ مطمئنی ؟ حتی برای جشن تولدت ؟

نارا آروم جواب داد : - حتی برای جشن تولدم . همیشه كادو خریدی و جشن هم گرفتی اما هیچوقت برام گل نگرفته بودی .

هیون خنده ای كرد و كنارش نشست : - چه بد . قول میدم از این به بعد برات بخرم .

گونه اش رو بوسید و صورتش رو نوازش كرد . نگاهی به شكمش انداخت و دوباره سرش رو بلند كرد و پرسید : - حالت خوبه ؟ امروز حالت تهوع نداشتی ؟

این بار نارا بود كه اخم كرد : - یادم ننداز هیون جونگ . كل روز نتونستم هیچی بخورم . حتی بوی غذا هم حالم رو بهم میزنه .

هیون با تعجب نگاهش كرد : - كل روز هیچی نخوردی ؟ دیوونه ای نارا ؟ خوبه دكتر گفت بدنت ضعیف شده . به زورم كه شده باید یه چیزی بخوری وگرنه هم خودت و هم بچه با هم از دست میرین .

نارا با ناراحتی جواب داد : - مگه دست خودمه ؟ خب نمیتونم بخورم دیگه .

هیون بلند شد : - من این حرفا سرم نمیشه . بذار ببینم چیكار میتونم بكنم .

تلفنش رو برداشت و به دكتر زنان كه نارا رو پیشش برده بود زنگ زد و قضیه رو بهش گفت . یه مدت باهاش صحبت كرد و بعد گوشی رو قطع كرد . درحالی كه داشت به طرف آشپزخونه میرفت با صدای بلند گفت : - الان برات یه چیزی درست میكنم كه بتونی بخوری . فردا یه آشپز خصوصی استخدام میكنم تا برات آشپزی كنه . دستور غذایی رو هم از دكتر میگیرم ببینم چه چیزهایی برای حالت تهوع زمان بارداری مضره .

نارا با لبخند به هیون نگاه میكرد كه مثل یه شوهر خوب و وظیفه شناس مراقبش بود و الان داشت تو آشپزخونه براش غذا درست میكرد . نیم ساعت بعد هیون با یه سینی در دستش برگشت و كنارش نشست . نارا با تعجب به ظرف فرنی ، نون ، سالاد سبزیجات ، ماست و لیوان شیری كه تو سینی بود نگاه كرد . با چشمهای گرد شده به هیون خیره شد : - هی كیم هیون جونگ . كی با فرنی سالاد سبزیجات و ماست میخوره ؟

هیون با خونسردی یه تیكه از نونی كه تو سینی بود رو كند و داد دستش : - كی گفته قراره با هم بخوریشون . اول فرنی رو با نون میخوری . بعد سالادت رو و بعدش هم ماست رو . آخرش اگه خواستی شیر رو هم میتونی بخوری . اگه هم نخواستی یه لیوان آب برات میارم .

نارا خنده اش گرفت : - خسته نباشی واقعاً .

هیون خیلی جدی گفت : - خسته كه هستم . فقط منتظرم همسر نازنینم غذاش رو بخوره و بریم بخوابیم . البته اگه بهم لطف داشته باشه .

نارا دیگه چیزی نگفت . آروم نون و فرنی رو خورد و خدا رو شكر كرد بالا نیاورد . به اصرار هیون یه كمی از سالاد سبزیجات و ماست رو هم خورد ولی به شیر دست نزد . هیون ظرفها رو برداشت و برد آشپزخونه . گذاشتشون تو ماشین ظرف شویی و وقتی كارش تموم شد برگشت .

نارا میخواست بلند شه و باهاش بره به اتاقشون ولی هیون سریع دستش رو انداخت زیر زانوهاش و اون یكی دستش رو گذاشت پشتش و بلندش كرد . نارا به اعتراض گفت : - هی هیون جونگ داری چیكار میكنی ؟ بذارم زمین .

هیون خندید : - از خداتم باشه . چند وقت دیگه سنگین میشی و دیگه نمیتونم اینطوری سردست ببرمت . پس حالا كه دارم این كار رو میكنم فقط حالش رو ببر .

برد و با ملایمت گذاشتش روی تخت . لباس خوابش رو از تو كمد آورد و كمكش كرد بپوشه . خودش هم لباس هاش رو عوض كرد و رفت كنارش دراز كشید . چند دقیقه در سكوت فقط موهای بلند و تیره ی همسرش رو نوازش كرد و بعد خیلی آروم گفت : - نارا اگه یه چیزی ازت بخوام به حرفم گوش میكنی ؟

نارا كنجكاو شد . لحن هیون یه جور خاصی بود : - مثلاً چی ؟

هیون با همون لحن ادامه داد : - نه دیگه . اول بگو قبول میكنی یا نه ؟

نارا به فكر فرورفت . نمیدونست این چیه كه هیون اینطوری داره حرف میزنه . بالاخره جواب داد : - باشه . اگه چیز مسخره ای نباشه قبول میكنم .

هیون با همون ملایمت ادامه داد : - مسخره نیست . میخوام خواهش كنم دیگه نری سركار .

نارا یه دفعه سرش رو بلند كرد و به چشمهای هیون نگاه كرد : - چرا ؟ ما با هم قراری داشتیم .

هیون با ملایمت بیشتری بهش جواب داد : - میدونم . برای همین دارم ازت خواهش میكنم . نمیخوام دوباره كارت به بیمارستان بكشه عزیزم . یادت رفته دكتر گفت زیاد ایستادن برات خوب نیست ؟ حتی نمیتونی تصورش رو بكنی اون دو ساعتی كه بدون خبر تو سالن بیمارستان نشسته بودم چی بهم گذشت . دلم نمیخواد دوباره به اون وضع بیفتی . نمیشه فعلا بیخیال كار كردن بشی ؟ فقط تا وقتی كه بچه به دنیا بیاد . تازه اگه خودت هم نخوای تا نهایت یكی دو ماه دیگه نمیتونی بری سركار . با شكم برجسته كه نمیتونی عكس بندازی ؟

نارا دوباره رفت تو فكر . حق با هیون بود . به زودی باید خودش دست از كار میكشید . پس یه كم زودتر بودنش چه فرقی میكرد . آهی كشید و دوباره به هیون كه منتظر جواب بود نگاه كرد : - باشه . فردا میرم مرخصی میگیرم .

هیون سریع پرسید : - اگه ندادن چی ؟ میدونی كه كار مدل چطوریه .

نارا دوباره آه كشید و چشمهاش رو بست : - در اونصورت مجبورم استعفا بدم .

چون چشمهاش بسته بود متوجه لبخند هیون نشد . هیون بغلش كرد و سعی كرد دلداریش بده : - اشكالی نداره عزیزم . به محض اینكه بچه به دنیا بیاد میتونی دوباره كارت رو شروع كنی . خیلی كمپانی ها هستن كه سریع باهات قرارداد میبندن .

نارا چیزی نگفت و خودش رو بیشتر در آغوش هیون جا داد . هیون جونگ خیلی خوشحال بود . خودشم خوب میدونست با به دنیا اومدن بچه هیچ چیز تموم نمیشه . تا وقتی بدن نارا به حالت اولش برگرده و نرمال بشه چند وقتی زمان نیاز بود . بعدش هم سرگرم بچه داری میشد . پس تا حداقل یك سال و نیم تا دو سال آینده خبری از كار بیرون نبود و برای بعد از اون هم یه فكری میكرد .

سرش رو خم كرد و گردن نارا رو بوسید و آروم به خواب رفت .  




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : جمعه 25 مرداد 1392 | 10:45 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات