تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Love killer-Part 2

سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
بفرمایید قسمت دو تا منم برم قسمت سه رو بتایپم.

dobtke2blg6ykwmat6ya.png

mkp2h0sraj7gk8n16sfe.jpg


با صدای زنگ اس ام اس موبایلش چشم هاش رو باز کرد و همونطور که سرش زیر بالشت بود با دست دنبال موبایلش میگشت:ااااااااههههههه...روز تعطیل هم نمیذارن بخوابم.

بعد از کمی گشتن بالاخره موبایل رو پیدا کرد.به سختی سرش رو از زیر بالشت بیرون اورد و پیام رو باز کرد: "داداش میشه بیای زمین بسکتبال نزدیک دانشگاه؟؟"

تعجب کرد.برای چی میخواست روز تعطیل یه همچین جایی ببینتش؟با اخم پتو رو پرتاب کرد و از روی تخت بلند شد.بعد از یه دوش سریع،آماده شد و از خونه زد بیرون.در طول مسیر تمام مدت به این فکر میکرد که چی میخواد بهش بگه ولی با رسیدن به مقصد به افکارش پایان داد.

از ماشین پیاده شد و با لبخند به سمتش رفت:سلام...برای چی گفتی بیام چشم قشنگ؟

کیوجونگ با اخم بهش نگاه کرد:هیون جونگ حوصله ندارم میزنم لهت میکنما.

هیون جونگ کمی خودش رو عقب کشید:خوب بابا چته؟

کیوجونگ با تردید بهش نگاه کرد:راستش میخواستم راجع به مین سو باهات حرف بزنم.

هیون جونگ با تعجب بهش نگاه کرد:مین سو؟؟برای چی مین سو؟

کیوجونگ با اکراه شروع کرد:آخرین باری که دیدیش کی بود؟

هیون جونگ با تفکر به روبرو چشم دوخت:حدود ساعت پنج عصر دیروز.امروز هم همون ساعت قرار داریم.چطور؟

کیوجونگ با تأسف دستش رو دست گرفت:هیون واقعاً متأسفم که اینو میگم اما دیگه نمیتونی اون رو ببینی.

هیون جونگ از حرف های کیوجونگ تعجب کرد:منظورت چیه که نمیتونم ببینمش؟

کیوجونگ بدون اینکه سرش رو بلند کنه ادامه داد:راستش دیروز باز هم دو تا قتل دیگه داشتیم...مربوط به همون پرونده همیشگی.وقتی رفتم محل جرم واقعاً تعجب کردم.

هیون جونگ با نگرانی بهش خیره شد:داری نگرانم میکنی کیوجونگ میگی چی شده یا نه؟

این بار کیوجونگ سرش رو بلند کرد و به هیون جونگ نگاه کرد:مین سو...اون دیروز به قتل رسیده.

هیون جونگ با بهت و ناباوری به کیوجونگ خیره شده بود.از جاش بلند شد و آروم آروم عقب رفت:داری دروغ میگی...مین سوی من هیچ جا نرفته.اون...اون زنده هست.

کیوجونگ هم بلند شد و به سمتش رفت و شونه هاش رو گرفت:نه هیون جونگ...این واقعیته.باید باهاش کنار بیای.

هیون جونگ،کیوجونگ رو هل داد و فریاد زد:نهههههه...تو یه دروغگویی.مین سو نمرده.امروز...آره امروز میبینمش.تو نمیتونی به من دروغ بگی کیم کیو جونگ.

کیوجونگ به سمت هیون جونگ که حالا دیگه داشت هق هق میکرد رفت و اون رو در آغوش گرفت:آروم باش پسر...تو که قوی بودی.

هیون جونگ دیگه طاقت نیاورد و روی زمین نشست و زجه زد.

..............


0abhxf8watoy3020upz.jpg


روی چمن های پارک دراز کشیده بود.همیشه از محیط آروم این پارک خوشش میومد...سراسر سکوت و آرامش.معمولاً هیچ کس این قسمت پارک نمیومد ولی توی این ماه دختری رو دیده بود که چندین بار اومده و هر بار منظره ی روبروش رو نقاشی میکنه.مثل اینکه خیلی به نقاشی علاقه داشت.

توی افکارش غرق بود که حضور اون دختر رو حس کرد.به دختر که داشت وسایلش رو برای اینکار آماده میکرد چشم دوخت.همون موقع دختر سرش رو بالا اورد و به چشم هاش خیره شد.نمیدونست چقدر فقط اینو میدونست که نمیخواست چشم از نگاه اون دختر برداره.چندین دقیقه توی همون حالت موندن که دختر بی اختیار نگاهش رو ازش دزدید.

اون هم لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت.خیلی دلش میخواست با این دختر آشنا بشه.بلند شد و به سمتش رفت:میتونم اینجا بشینم؟

دختر با خجالت سرش رو تکون داد.کنارش نشست.به دختر که داشت طرح اولیه رو میکشید نگاه کرد.صورتش زیبا و جذاب بود.برای اون که خیلی سخت پسند میکرد اون دختر واقعاً خاص بود که ایده آل شده بود.چند دقیقه در سکوت گذشت ولی ترجیح داد سکوت رو بشکنه:اسمت چیه؟

دختر سرش رو بلند کرد و به اون دو تا تیله ی سیاه رنگ خیره شد:کیم نانا.

با لبخند سری تکون داد:اسمت خیلی قشنگه.پارک جونگ مین هستم.مدتی میشه که اینجا میای درسته؟

نانا لبخندی زد:آره...راستش از وقتی اومدم سئول تنها جایی که خیلی دوست دارم اینجاست.

جونگ مین با تعجب بهش نگاه کرد:مگه تازه اومدی سئول؟

نانا به روبرو نگاه میکرد تا بتونه طرح بزنه:من تو جیجو به دنیا اومدم و اونجا بزرگ شدم.به خاطر کار پدرم جبور شدیم بیایم سئول.

جونگ مین نگاهی به ساعتش انداخت با عجله بلند شد:اوه...باید برم.دفعه ی دیگه میبینمت.

و همونطور که به سمت خروجی پارک میدوید برای نانا دست تکون میداد.

.............

توی دفترش نشسته بود و پرونده رو برای بار هزارم مرور میکرد.اما هر بار تمام مدارک به قاتل بودن کیوجونگ ختم میشد.با کلافگی موهاش رو بهم ریخت:آههههه...این چه فکریه احمق؟آخه کیوجونگ چطور میتونه قاتل باشه؟اونم پسری به این آرومی و مؤدبی؟

همون موقع بازرس سراسیمه وارد شد.بهش مهلت حرف زدن نداد:یه قتله دیگه؟

بازرس سری تکون داد و هر دو از دفتر خارج شدن.

.............


6718fgued2627e8d2m5d.jpg


مدتی از آشنایی نانا و جونگ مین میگذشت.با هم خیلی صمیمی شده بودن.به علاوه عشق در قلب هردوشون در جوانه زده بود.اون روز با هم رفته بودن دیدن پسرا تا هم با هم آشنا بشن و هم هیون جونگ از افسردگی ایجاد شده به خاطر قتل مین سو فاصله بگیره.وارد خونه که شدن نانا از دیدن هیونگ جون خنده اش گرفت.هیونگ جون جلوی تلویزیون نشسته بود و با ذوق کارتون تام و جری رو نگاه میکرد.جونگ مین به سمتش رفت و یکی زد پس کله اش:خاک تو سرت...پاشو خودت رو جمع کن.

هیونگ جون دستش رو گذاشت رو سرش و برگشت یه چیزی نثارش کنه که با دیدن نانا ساکت شد.جونگ مین نشست کنارش تا ماجرا رو براش تعریف کنه.

نانا نگاهش رو از جونگ مین و هیونگ جون گرفت و به پسری که پشت به اون روبروی پنجره ایستاده بود خیره شد.انعکاس تصویر پسر رو در پنجره دید.یه صورت کاملاً بی نقص در عین حال غمگین.با شنیدن سر و صدای پشت سرش برگشت و به دوتا پسری که پشت سرش بودن نگاه کرد.جونگ مین به سمتش اومد تا به هم معریفیشون کنه:این تپله پشمک منه،یونگ سنگ.این هم کیوجونگه.اون جوجه منگله که داشت کارتون نگاه میکرد هم هیونگ جونه.

نانا از توصیفات جونگ مین درباره ی دوستانش خنده اش گرفت.تعظیم کوتاهی کرد:کیم نانا هستم.از دیدنتون خوشوقتم.

با چهره ای کنجکاو به پسری که پشت پنجره ایستاده بود نگاه کرد.جونگ مین متوجهش شد:اون هیون جونگه.یه ماه پیش نامزدش به قتل رسیده به خاطر همین یه خورده افسرده شده.

نانا با تأسف سری تکون داد و به سمت کاناپه ها رفت و نشست.هیون جونگ هم بهشون ملحق شد.نانا متوجه سنگینی نگاه هیون جونگ روی خودش شد که کمی معذبش میکرد.سرش رو بلند کرد و بهش نگاه کرد.در عمق چشم های هیون جونگ چیزی بود که دلش رو لرزوند.ولی با اومدن بقیه از افکارش بیرون اومد.تا شب خندیدن و خوش گذروندن. 



طبقه بندی: Short Stories،

تاریخ : سه شنبه 22 مرداد 1392 | 10:07 ب.ظ | نویسنده : ♛Sara_Prince♛ | نظرات