تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Love killer-Part 1

سلنگ...خوفین؟؟
دلم برایتان تنگولیده بود.
عاخااااااااااااااااااااااا گفتم بیام براتون داستان کوتاه جنایی بذرام فیض ببرین.
بین داستان هم عکس گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد.

dobtke2blg6ykwmat6ya.png

سئول-2013

توی کتابخونه بود و داشت دنبال کتابی که همیشه می خواست پیدا کنه میگشت.احساس کرد یه نفر پشت سرش هست.

-اِ...داداش تو اینجا چی کار میکنی؟

-برای اینجا اومدن باید از تو اجازه بگیرم؟

-خوب حالا...راستی کتابی که همیشه دنبالش بودی رو پیدا کردم.

-چه به موقع.

صدای شلیک گلوله توی فضای کتابخونه پیچید.بدن بی جونش غرق در خون روی زمین افتاد.

...................................................................................................................

سئول-2012

داشت رانندگی میکرد که موبایلش زنگ خورد.

-قربان باز هم یه قتل دیگه.یه زن خیلی زیبا که بعد از تجاوز بهش با شلیک گلوله کشته شده.

-خیلی خوب الآن میام.

....................................................................................................................

سئول-2013

-تو چت شده؟از کی اینجوری شدی که ما نمیدونستیم؟

-به تو مربوط نیست.لیاقت تو مرگه.

-نمیتونی بهش صدمه بزنی.

-تو؟...تو اینجا؟

-فکرشم نمیکردی،نه؟

دیدن اون دو نفر که در آغوش همدیگه بودن...حتی توی این لحظه براش سخت بود...مثل خنجری در قلبش.

....................................................................................................................


4v3dl4sp05fnrw09viiq.jpg


سئول-2012

 محلی که قتل انجام شده بود رو با نوار زرد احاطه کرده بودن.از زیر نوار رد شد و به سمت ساختمون رفت.جنازه رو دایره ی قرمز رنگی از خون فرا گرفته بود.روش رو به سمت دستیار جوونش کرد:با پرونده های دیگه ارتباطی نداره؟

دستیار به جنازه خیره شده بود:نه...فقط با شش قتل گذشته در ارتباطه.قاتل بعد از اینکه بهش تجاوز کرده اون رو به قتل رسونده.

دوباره به سمت جنازه برگشت:خیلی خوب.میتونی بری.

دستیار متعجب نگاهش کرد:بله؟

نیم نگاهی بهش انداخت:مگه نگفتی فردا امتحان داری؟

سرش رو به آرومی تکون داد و به سمت در ساختمون رفت.

یه نگاه دیگه به جنازه و یه نگاه به دستیارش که داشت میرفت کرد.هنوز یک ساعت از وقتی که سر صحنه ی جرم بود نگذشته بود که وقوع یه قتل دیگه رو در همون حوالی بهش اطلاع دادن.دیگه واقعاً داشت شک میکرد.تمام قتل ها بلافاصله بعد از رفتن اون و دو به دو نزدیک به هم انجام میشدن.ولی از طرفی هم نمیتونست باور کنه.اون بهترین و قابل اعتمادترین دستیارش بود.هر کاری رو که بهش میداد،به بهترین شکل ممکن انجامش میداد.چطور میتونست اون رو قاتل بدونه؟اونم قاتلی که شخصیت یه زن رو زیر سؤال میبره؟این مدارک کافی نبود.باید بازم تحقیق میکرد.راه افتاد تا به محل اون یکی قتل هم بره.

.............


9a4m0ic472ck4gy827p9.jpg


هیونگ جون با خنده کنار کیوجونگ نشست و دستش رو دور گردنش انداخت:چته پَکَری؟گند زدی به امتحان؟

آروم سرش رو تکون داد:دیشب دوباره یه پرونده ی دیگه داشتم.بعد از اینکه برگشتم خونه حس درس خوندنم نیومد.

هیونگ جون آروم به شونه اش ضربه زد:بیخیال بابا...همون پرونده ی همیشگی؟

سرش رو بالا اورد و به چشم های هیونگ جون نگاه کرد:آره...نمیدونم چرا نمیتونیم قاتل رو پیدا کنیم.خیلی جالبه که فقط با دختر های جوون و زیبا اینکار رو میکنه.

هیونگ جون قهقهه ای سر داد:خوب همه ی مردا برای اینکاراشون دنبال اینجور زن ها هستن.دقیقاً مثل خودت.همه ی دوست دخترهات تَکَن.اینارو از کجا پیدا میکنی؟

کیوجونگ دستش رو از دور شونش باز کرد و هولش داد اونطرف:برو اونور حوصله ندارما.

بلند شد و به سمت ساختون دانشگاه رفت.هیونگ جون همینطوری رفتنش رو نگاه کرد:ااااااهههههه هر وقت این قتله انجام میشه روز بعدش عین برج زهرماره.

توی همین فکرا بود که یکی چشم هاشو گرفت.با ترس دستاش رو از روی چشمش برداشت:واییییییی جونگ مین بمیری مردم از ترس.

هیون جونگ اومد کنارش نشست:راست میگه خوب.این چه عادتیه که تو همیشه با این بدبخت این کارو میکنی؟

جونگ مین با نیش باز سمت چپش نشست:ککککک...کیف میده خوب...من خیلی دوست دارم اینو سر کار بذارم.

همون موقع یونگ سنگ کنارش نشست و یکی زد پس کله اش.جونگ مین دستش رو روی سرش گذاشت و با اخم بهش نگاه کرد:مگه مرض داری؟

یونگ سنگ یکی از کتاب هاشو باز کرد و شروع کرد به خوندن:چطور تو مرض نداری وقتی این بیچاره رو اذیت میکنی بعد من مرض دارم؟

جونگ مین به روبروش نگاه کرد:اااااااا...کیف میده خوب.

یونگ سنگ بدون اینکه سرش رو از روی کتاب بلند کنه جوابش رو داد:پس برا منم کیف میده.

هیون جونگ و هیونگ جون با این حرفش زدن زیر خنده.هیونگ جون خیلی ذوق زده بود که یونگ سنگ اینجوری تلافی کرده بود و حال جونگ مین رو گرفته بود.بعد از اون همشون بلند شدن و به سمت ساختمون دانشگاه رفتن.

.............


l225e1qt2kvjkm82pned.jpg


روی نیمکت توی پارک نشسته بود و منتظر هیون جونگ بود تا بیاد.گرمای چیزی رو روی صورتش حس کرد.برگشت و دید هیون جونگ با دو تا لیوان قهوه بالا سرش ایستاده:اوپا!

هیون جونگ لبخندی زد و کنارش نشست.یکی از لیوان ها رو داد دستش:جان اوپا؟

با قهر روش رو برگردوند.هیون جونگ لیوان رو کنارش گذاشت و دست هاش رو دورش حلقه کرد:مین سو...قهر نکن دیگه.خوب من از کجا میدونستم میترسی.

مین سو هم برگشت و دستش رو دور گردن هیون جونگ انداخت:از این به بعد باید بدونی.

هیون جونگ هم بی معطلی لب هاش رو روی لب های مین سو گذاشت و عاشقانه بوسیدش.مین سو هم همراهیش کرد،بدون اینکه از سرنوشتی که در انتظارش بود اطلاعی داشته باشه.

..............


0sjbq9klc8zgorc31bpn.jpg


کیوجونگ به محل قتل رفت.دادستان هنوز نرسیده بود.پرونده ی قتل رو از بازرس گرفت و مطالعه کرد.با خوندن اطلاعات تعجبش بیشتر شد.لی مین سو؟؟به سرعت به سمت جنازه رفت.با دیدن صورت دختر حدسش به یقین تبدیل شد.اون دوست دختر هیون جونگ بود.همون موقع دادستان هم رسید.بازرس به سمت هر دوشون اومد:یک ساعت پیش درست بعد از این قتل یکی دیگه هم تو همین حوالی به قتل رسیده.از مسیر گوانگجو به این سمت توی یه ساختمون خرابه بوده.

شک دادستان بیشتر شد.گوانگجو همون مسیریه که کیوجونگ ازش اومده.آههههههه...دیگه بیشتر از این نمیتونست.داشت دیوونه میشد.فکر کردن به اینکه بهترین دستیارش قاتل باشه روانی اش میکرد.به هر حال باز هم نمیتونست به همین راحتی محکومش کنه.بر اساس مطالعات،تحقیقات و مدارکی که داشت دقیقاً کیوجونگ قاتل بود.با این حال باز هم ترجیح داد بیشتر تحقیق کنه.


عکسای بین داستان چطور بود؟؟بازم بذارم؟؟



طبقه بندی: Short Stories،

تاریخ : دوشنبه 21 مرداد 1392 | 04:52 ب.ظ | نویسنده : ♛Sara_Prince♛ | نظرات