تبلیغات
You And I...Hand To Hand - 24wishes
سلامممممممممممممممممممممممم!!!!
من الان در مسافرت بیدم و اینارم همون لحظه ی خروج از خونه نوشتم....پس ببخشید كه عكس ندارهههههههههههههه!!!

روی مبل جلوی تلوزیون می شینم..پاهامو بغل میكنم...چشممو میدوزم به تلوزیون خاموش...خاموش!مثل خانواده ی ما...!و چقدر ساده خاموش شدیم!؟

این طرف...یك تلفن...یك بحث ساده...یك حواس پرتی كوتاه...اون طرف...یك راننده ی خسته...یك خواب چند ثانیه ای ...یك تصادف.........و مرگ.....!!!

حالا اینجا فقط منم و برادرم...فقط منم و حسرت رفتن ارزوم...فقط منم و زخم خیانت... منم و حس تنهایی...من فقط  نابود شدم......همین.....!

برادرم...هیونگ جون...خیلی عوض شده!خیلی...خیلی خیلی...!وابسته بود...خیلی زیاد...اشكهایی كه ریخت هیچ وقت یادم نمیره.گریه هاش گریه نبود....التماس بود!اون رفتارش با منم عوض شد...چیزی نمیگه،حرفی نمیزنه ولی حسم میگه كه برادرمو هم از دست دادم!وقتی میرم سمتش با عصبانیت پسم میزنه ولی بعدش به روی خودش نمیاره...نمی ذاره بغلش كنم....كمكش كنم...حتی نمیذاره تو اتاقش برم!میشكنم وقتی میبینم با همه ی دوستاش با محبته ولی با من..........

یك هفته گذشته....هفت روز ...186ساعت...چه حساب دقیقی!كاری ندارم!فقط میشینم رو مبل...جایی كه همیشه پدرم میشست....زل میزنم به تلوزیون و تعداد تیك تاك ساعتو میشمارم...

جونگمین تو این مدت مثل یه برادر واقعی همراهمون بود...امروز صبح به زحمت فرستادمش بره...باید تنها می موندم...باید فكر می كردم...باید پیدا می كردم مشكلو...چرا این طوری شد؟چرا؟در عرض سه روز كل زندگیم نا بود شد!یه روز با بزرگترین ارزوم خدا حافظی كردم....روز بعد با جیون...و روز بعد با پدر و مادرم و بعد...برادرم!

دیگه مغزم واقعا كار نمیكنه...واقعا!

صدای شكستن  شیشه از اشپزخونه میاد...بدو میرم تو اشپز خونه...شیشه های خورد شده جلوی پای هیونگه و هیونگ،خیره به اونا...

-مراقب باش!همونجا واستا بیام كمكت...راه نریا!اونجا پر شیشست خطرناكه...

می خوام برم سمتش ولی اون خودش بدون توجه به من از جایی كه ظاهرا كمتر شیشه داره با دقت رد میشه...انگار نه انگار كه منم هستم!كه می خواستم برم كمكش...كه برادرشم!

چیزی نمیگم...علت نمی خوام...شاید بخاطر ناراحتی از نبود مامان باباست...شاید زوده كه بپرسم...نمی خوام عذابی بشم روی عذاباش!

با سرعت از كنارم رد میشه.با نا امیدی با خرده شیشه ها خیره میشم...شاید یه زمانی یه لیوان بوده...شاید یه ظرف ...مهم نیست!الان مهم اینه كه باید جمع شه!من باید جمع كنم...حالا دیگه من مسئول این خونم...مسئول برادرم...مسئول هر اتفاقی كه برای خانواده ی دو نفرمون میافته!چقدر سخت!

میشینم رو زمین.. همین طور كه دارم این خرده شیشه ها رو جمع میكنم  به این چند روز فكر میكنم...به اون روز كه تنها شدیم... اشك ریختم،اما شاید فقط یه قطره...نهایتا دو قطره...یا شاید سه تا!فقط همون موقع كه دیدم چشمای بابام بسته شد...بدنش سرد شد...هیونگ زجه زد...فقط همون موقع كه بهم خبر رسید مادرم همون جا،همون لحظه ی تصادف تركمون كرد!فقط همون جا!دیگه گریه نكردم...اشكام گیر كرده بود یه جایی اون ته تهای گلوم...نمیدونم چی شد...فقط میدونم  یه دفعه تموم شدم......

شیشه ها رو با دست راست بر میداشتمو میذاشتم تو دست چپم..تموم شد...اخرین تیكه!بلند شدم...ریختمشون تو سطل اشغال...با جارو خرده های ریزو هم جمع میكنم...از اشپزخونه میرم بیرون...دوبار میشینم رو به روی تلوزیون...دوباره زل میزنم به صفحه ی خاموش...دوباره فقط صدای تیك تاك ساعت میپیچه تو سكوت خونه...

شش ساعت و  7 دقیقه گذشته...دیگه باید خوابم بیاد...ساعت یك و 32 دقیقه است...بلند میشم میرم تو اتاق تاریكم...خودمو میندازم رو تخت...چشامو میبندم...چشامو میبندم تا خوابم ببره...باید خوابم ببره...و خواب.......................

-اهاییییییییییییییییییییییییییی....بلند شو دیگه!!!پاشو تا بزور پات نكردمممم!!!!!!!

صدای جونگ مثل مته مغزمو سوراخ میكنه...سرمو میكنم زیر بالشت تا شاید صداشو نشنوم...

--هوووووووووووویییییییییییییی!!!!چرا سرتو می كنی اون زیر؟زود باش بلند شو دیگهههههه!!!!میام میافتم روت له شیاااا!!!

زمزمه میكنم:لعنت به هر چی مزاحمه!

-بلههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-هیچی...میگم عجب گوشای تیزی داری...

-اره دیگه...بخاطر هویجه!میدونی كه چقدر فایده داره!

سرمو میذارم رو بالشت

-مسخره...الان هویج چه ربطی به گوش داره؟

-خیلی ربط داره!هویج به همه چی فایده میرسونه!درك هویجی می خواد  كه تو نداری!

-خیل خب اقای درك هویجی لطفا برو بیرون می خوام یه ذره با خودمو خوابم خلوت كنم...

-گمشو بابا...پاشو برو دست و روتو بشور ببینیم چه غلطی كنیم بهتره!





طبقه بندی: Wishes،

تاریخ : سه شنبه 22 مرداد 1392 | 11:19 ق.ظ | نویسنده : یلدا | نظرات