تبلیغات
You And I...Hand To Hand - ERRATIC GHOST_final part{GIVE ME YOUR HEART
سلامممممممممممممممم من اومدم با قسمت آخررررررررر

خببببب خیلی از قسمت ها ارسال به آینده بود و من نبودم وقتی میومد توی وب

و اینکه الان که شما میخونیدش من دارم برای کنکور میخونمممممممم

و نظرات رو سوجون عزیزم جواب میده

از همراهیتون ممنونم و از همه ی کسایی که نظر گذاشتن متشکرم

بفرمایید با قسمت آخرررررر


هیونگ از دیدن جونگ مین هنگ کرده بود ....با وحشتی غیرقابل توصیفی به چهره ی مرده ی جونگ خیره موند...
نمیدونس باید خوشحال باشه یا اینکه از ترس همونجا سکته کنه
با تن صدای غیر معمولی گفت:جو...جو....جونگ مین.......تو.....تو.....تویی؟؟؟؟؟؟؟
بطور کاملا ناگهانی با قهقه ی بی مورد زن مسن هردو یکه خوردن و همزمان روشونو برگردوندن .
سوزی با فریاد لرزش واری داد زد:
ای .....ای.....اینجا کجاس؟
_تو چی فکر میکنی؟
اون زن مسن به سوزی نزدیک شد هیونگ کاملا قفل کرده بود حتی نمیتونس پلک بزنه شده بود مث موجودی مابین باطلاقی بزرگ که از هر سو دستو پا میزد بیشتر به عمق میرفت
هرچی میخواست بخودش بقبولونه این یه خوابه بیشتر به واقعیتش پی میبرد
سوزی به هق هق افتاده بود نمیتونس اشک بریزه ...نمیتونس....ولی هق هق میزد و تن صداش گریه الود بود...همینکه بهش نزدیکتر شد خودشو روی زمین پرت کردو با التماس ازش خواهش میکرد:
من نمیدونم شما کی هستین
سرشو بالا اورد تا چهرشو راحتتر ببینه...دستاشو روی زمین سفت کرده بود ..همونطور که دندوناشو فشار مشداد با زجه ای گفت:
ازت خواهش میکنم....هر چی بگی قبول میکنم ولی یکاری بکن تا برادرم و شوهرم بزندگی برگردن
اون روح با فریادی که ازدرون با حرص و کینه همراه بود داد زد:
التماس کن.........التماس کن..........به پام بیوفت ...خودت میدونی فایده ای نداره
سوزی:تو کی هستی؟؟؟؟؟؟؟چرا بهم نمیگی ازم چی میخوای؟
روح با خشم به سوزی گفت:تو شاید منو خوب بخاطر نیاری
رو به هیونگ کردو با لحن مهربونی ادامه داد:
اما تو خوب منو میشناسی
هیونگ ابروهاشو بحالت تعجب بالا بردو با لرز گفت:
چی؟من تورو میشناسم؟
به هیونگ نزدیکتر شد...هیونگ خیلی میترسید با هر قدمی که بهش نزدیک میشد اون یه قدم به عقب برمیداشت ...روح سرجاش ایستاد ..هیونگ مقداری از اب دهنشو قورت داد و منتظر شد تاببینه چه اتفاقی میوفته
در فاصله بسیار اندکی که بینشون قرار داشت به چشماش زل زد برای لحظه ای چشم وحشتناکش به حالت مهربونی دراومده بود و با حس ترحم به هیونگ چشم دوخت
هیونگ با دقت بدون هیچ ترسی خیره به چشمش شده بود....بنظرش اشنا میومد....برق بی نهایت قریبی درون مردمک چشمش وجود داشت که اونو بیاداوری گذشته ها وادار کرد
با لحن تیکه تیکه ای گفت:
ما....ما....مادر
موجی از تعجب و ابهامات به سوزی حمله ور شد
سوزی با لکنت گفت:
چ....چ.....چی؟؟؟؟؟؟/
اون روح دوباره بحالت اصلی خودش برگشت و غرش وار به سوزی گفت:
میخواستی بدونی کی هستم؟؟؟؟؟میخواستی بدونی ازت چی میخوام؟
قلبتو.....قلبتو میخوام....
با گفتن اینکه قلبتو میخوام جسم هیونگ و اون دختر 13 ساله به تکاپو افتادن و دستو پا میزدن و بطور همزمان خس خس میکردن و صداهای عجیبی ازخودشون درمیاوردن دستاشونو سمت سوزی و هیونگ دراز کرده بودنو هوارو چنگ میزدن
انگار قصد کمک داشتن و سعی به این میکردن تا راه حلی بهشون نشون بدن
سوزی توجهی به اون دو نکردو همونطورکه روی زمین با چشمای خیسش نشسته بود گفت:
چرا قلبمو میخوای؟
_قرار نبود سوالی بپرسی
_سوزی تمام جسارتشو که در وجود داشتو جمع کردو ناگهان بافریادگفت:این حقو دارم بفهمم برای چی ازم انتقام میگیری؟///
روح سرشو به سر سوزی نزدیک بردو با غضب گفت:
برای اینکه....برای اینکه....زندگیمو ازم گرفتی برای اینکه تو باعث شدی....فقط تو ....
هیونگ جرات پیدا کرده بود ....فریادی کشید طوریکه مشخص بود از درون فوران کرده:
بس کننننن.......بس کن دیگه...سوزی چه تقصیری داره؟؟؟؟
چرا گناه مادرشو از دخترش میپرسی و اونو تنبیه میکنی؟فکر میکنی کی هستی؟
سوزی تازه داشت متوجه میشد....
آره مادر هیونگ اونو مقصر میدونه...اتفاقی که هیچگاه مقصر نبوده ...اما براش داره مجازات میشه...زمانیکه خبر مرگ مادرش رو براش دادند رو هنوز بیاد میاورد ..شبی نبود پس ازون ماجرا بدون اشک بخواب نره....مادرش بطور مرموزی از دره پرت شده بود...هیچوقت کسی پی به دلیل مرگش نبرده بود...اما حالا میفهمید ....حالا میفهمید مرگش توسط کی بوده......فقط میخواسته تا سوزی رو با عذاب بکشه.
سوزی نفسهای صدادارو پی در پی میکشید و سینشو چنگ میزد با ضعفو ناتوانی که وجودشو دربرگرفته بود گفت:
مادرمو تو کشتی؟
مادر هیونگ ناپدید شد ...سوزی و هیونگ برای چن ثانیه به اطراف سرشونو میچرخوندن که مثل ساعقه از پشت سر هر دو صدای خوف انگیزش بگوش رسید:
تازه میفهمم توهم به زیرکی مادرتی
سوزی و هیونگ که واقعا شوکه شده بودن با ترس بهش زل زدن
نگاهشون به جسم هیونگ که التماس درچشمان سفید شدش برق میزد با دختری سیزده ساله ای که کنارش ایستاده بود پرت شد
هیونگ با صدای بی نهایت باریکی پرسید:اون دختر کیه؟
بطور اتفاقی امواجی از انرژیهای منفی سرسوزی رو احاطه کردند ....نفهمید چه شده اما همه چیز کاملا ناگهانی بود ..هر لحظه بیشتر بسرش فشار وارد میشد ..سوزی از درد دو دستشو روی جمجمه ی سرش قرار داد وچشماشو روی هم فشار میداد ....حس میکرد کسانی بهش نزدیک شدند بهمین خاطر این احساسو داشت سرشو محکم فشار میدادو کمی اهو ناله میکرد تا بلکه دردش فروکش کنه...چاره ای نبود چیزهایی که توی سرش به تصویر کشیده شدن براش خیلی تعجب برانگیز تر از سردرد ناگهانیش بود
خودشو روی تخت میدید که با اینکه کسی روبروش قرار نداره اما گلوش فشرده میشه دو دست نامرئی گلوشو محکم تو ی خودش فقل کرده و خودش داره جون میده لحظه ای تونس خودشو با اینکه هنوز اون دستا گلوشو دربین گرفته بالا کنه و چشمش به لباشاش افتاد ...چشمش به تنه اش افتاد اما فقط میتونس جون بده و خس خس کنه....لباسش لباس خواب ابی کم حال ...از پنجره ای که ساعقه به درون خونه چشمک میزد
اون امواج پراکنده شدن تازه فهمید اون جسم دختر سیزده ساله خودشه ...اون در سن سیزده سالگی از دنیارفته بوده
جیغ بلندی کشیدو از پشت خودشو روی زمین بسمت عقب هل میداد
نفسهای بلندی میکشیدو بین هر نفس بلند فریاد میزد:
نه نه....... نههههههههههههههه(با جیغ)نههههههههههههههههههههه........نههههههههه
هیونگ به بالای سرش اومد...کمی خودشو خم کرد و شونه های سوزی رو بین دو کف دستش جا داد
سوزی همونطور که صورتش غرق عرق بود و دهنش کاملا باز شده بود فقط میتونس مثل دیوونه ها بگه:
نه....نه....امکان نداره...یعنی من مردم؟پس چرا؟پس چرا؟پس چرا میتونستم زندگی کنم مثل همه ی ادما؟
هیونگو بسمتی هل داد و بدون اینکه به اطرافش توجه داشته باشه از جاش بسرعت بلند شدو با نفرتی که توی چشماش موج میزد بصورت زشتو کریه مادر هیونگ چشم دوخت
دندوناشو از سر حرص روی هم فشار میداد و نفس نفس میزد...صورتش از غضب به سرخی تغییر کرده بود
خواست برای بار دوم به صورتش چنگ بندازه که بمثل هاله ای ناپدید شد و درست مثل قبل از پشتش ظاهر شد
اینکارش براش تکرای بود ...لب پاینشو گاز گرفتو چشماشو اروم بست خشمشو با قورت دادن اب دهنش از بین برد...
سوزی بلند فریاد زد:
توکه منو یبار کشتی ...چرا هنوز قلبمو میخوای؟وقتی قلبی توی سینم نیس چطور میتونم بدمش بتو؟
_نه اون قلبتو
لحظه ای سکوت قبرستون محزونو به اغوشش دعوت کرد
قلب دومتو ....تو تنها موجودی هستی که دارای دو قلبه ..اینو موقع تولدت متوجه شدن.. اگه یکی از قلبهات از تپش بیوفته باوجود قلب دیگرت درست میشی عین یک روح جامد.اگه قلبتو بمن بدی میتونم دوباره بزندگی برگردم
سوزی با تعجب به سینش نگاهی کرد ..دستشو روی قلبش گذاشت نمیزد اما روی سینه ی سمت چپش که قرار داد ....درست بود اون قلبش در تپش بود اما هنوز کلی معما توی ذهنش بود
سوزی:اگه قلبمو بدم بهت زندگی اینارو بهشون برمیگردونی؟
مادر هیونگ :قلبت بهمین اسونی مال من نخواهد شد...تو باید با خنجرت قلب سه نفر رو که واقعا عاشقشونی سوراخ کنی..به نفر سوم که برادرت بود رسید هرشب بزور خودمو تو بدنت جا میدادم اما نمیتونستم قلبشو سوراخ کنم چون با وجودغلظت عشقت نسبت بهش باعث میشد نتونم اینکارو بکنم
تا اینکه با حرصی که تو وجودم بود مجبور شدم خفش کنم ...
هیونگ خیلی جا خورد صدای بهت زده ای که توام با نوسان بود گفت:
تو بامن اینکارو کردی؟؟؟؟؟؟؟با پسرت؟؟؟؟؟؟؟؟
مادرش ولوم صداشو بالاتر برد و گفت:برای من مردن یا زنده بودنت فرقی نداشت مادرت بودم و هستم اما این موضوع برام بی اهمیت ترین چیزه
روبه سوزی کردو گفت:
بهت یک فرصت میدم....تو میتونی دوباره برگردی و اینبار بدون دخالت من قلب فردیکه واقعا عاشقشی رو سوراخ کنی
..سوزی اخمی از کنجکاوی پیشونیشو پوشش داد اهسته بسمت جسمش گام برداشت و به چهره ی ترک خورده ای که از بین شکافهاش خون بیرون جسته بود نگاه میکرد....نفرت تنها کلمه ایه که میشد برای بیان کردن احساس واقعیش دراون لحظه بزبون اورد...وقتی تمام رنجی که اون لحظه برده بود جلوی چشمش شکل میگرفت دلش میخواست مادر هیونگو واقعا نابود کنه
نگاهی بجسم هیون انداخت ...صورتی اغشته بخونی که سرش کج شده بود و لباساش خونالود بودن اون چه گناهی کرده بود؟
به هیونگ که کبود شده بودو ورم کرده بود ...سرش رو چرخوند و به جسم بی گناه جونگ نگاهی کرد....پس وقتی قلبشونو سوراخ میکرد روحشون میشد روح مادر هیونگ ..........پس اون جونگ نبوده که تو کتابخونه اونقدر عذابش میداده مدام ظاهر میشدو با غیب شدنش اونو بوحشت می انداخت پس اون جونگ مین نبوده که ترانه بی کلام گیو می یور هارتو براش زمزمه میکرد...اون مادر هیونگ بوده که براش مدام تکرار میکرد قلبتو بمن بده
درست بین چهار جسم بی روح قرار گرفته بود که باعث میشد انرژیهایی اونوبه محاصره بگیرن....دوباره سردرد بی نهایت عذاب اوری توی مغزش پیچش یافت ....اونقدر که بفریاد زدن دچار شد محکم جمجمشو بین دو کف دستش گیر انداخت و با قدرت بهش فشار میاورد ....سردردی بی سابقه ای بود بلند جیغ میکشیدو در حالیکه روی زمین خودشو پهن کرده بود بزمین چنگ میزد....
سردرد بی موردش فقط یک نتیجه داشت توش صداهایی شکل میگرفت ....صدای هیون ..جونگ مین....هیونگ و صدای ظریفو بچگونه ی خودش
همه همزمان یک چیز رو تکرار میکردن
سوزی....مارو نجات بده...فقط یکراه وجود داره...بحرفامون خوب گوش بده تو میتونی ....نباید تسلیم بشی و قلبتو بهش بدی ...یک راه هست تا بتونی بهش غالب بشی
خوب بحرفامون گوش بده
....
هیونگ با تعجب به سوزی که روی زمین غلت میزد سرشو بین دستاش گرفته بود بیوقفه فریاد میزدنگاه میکرد....هیونگ با نگرانی گفت:
سوزی چت شد؟
با عصبانیت رو به مادرش کردو غرشوار گفت:چیکارش کردی؟هیچ معلوم هست چیکار میکنی؟
مادر هیونگ میتونس بفهمه داره چه چیزی شکل میگیره ...چشماش از غضب از سبز به قرمز تبدیل شد از بینیش بخار و از وجودش خشم بیرون میزد
با جیغی که نمونه از فریاد درونیش بود داد زد و گفت:
کارتونو تموم کنین تا جسمتونو هم نابود نکردم
هیونگ با تعجب به مادرش نگاهی کرد با نگاهی پرسشگری گفت:
با کی هستی؟
مادرش فقط بی قراری میکرد دستای زشتشو بلندش که به پلیدی هیکلش می افزود روی چهرش قرار داد و جیغ میکشیدو میگفت:
بس کنین وگرنه چیزهای بدی در انتظارتونه
حال سوزی کم کم بهتر شد...اهو نالش قطع شد و دردش اروم گرفت....
تنش خیلی خسته بود نای حرکت نداشت با این وجود تمام انرژیشو جمع کرد وکمی از زمین فاصله گرفت و با حس انتقام بهش چشم دوخت...لبخند کجی زدو از جاش با جذبه بلند شد
هیونگ کاملا متعجب شده بود
...سوزی رو به هیونگ کردو گفت:
.... فقط زمانی میتونیم بهش غالب بشیم که واقعا یکی بشیم
هیونگ خواست فقط سکوت بخرج بده نمیدونس چی بگه...اما فهمید سوزی چیزی بذهنش رسیده
سوزی با قدرت جلوی مادر هیونگ ایستادو با جذبه ای گفت:
تو فکر میکنی کی هستی؟چی هستی؟کلمه ی اتحاد تابحال توی گوشت نواخته شده؟اتحاد جسمو روح؟
سوزی همینطور که با چشمای خیس از اشکش با خشم بهش چشم دوخته بود لبخند کجو مرموزی هم به چهرش افزوده شد.... درحالیکه نگاهش به مادر هیونگ ثابت بود قدمهاشو خیلی سنگین بعقب برمیداشت
هیونگ حرکات سوزی رو ماتو مبهوت تعقیب میکرد
سوزی بدون اینکه لحظه ای پشت سرشو نگاه کنه بسمت جسمش قدم برمیداشت
در فاصله ی چن سانتی بود که روح مادر هیونگ فریاد زد نههههههه
با فریادش جمعی از موهای جلوی صورتش ریزش کرد ....سوزی بدون توجه بکارش ادامه داد ...که دوباره جیغی متفاوت با قبلی کشیدو همواره گفت:
نهههههههههههههه
با فریاد دومش موهای سرش کاملا ریزش کرد
هیونگ اب دهنشو قورت داد و منتظر شد تا ببینه چه اتفاقی میوفته سوزی خودشو بجسمش رسوندچشماشو بست و دستاشو کامل باز کرد و بهمین صورت از پشت خودشو رها کرد طوریکه بنظر میرسید خودشو از پشت به زمین بیاندازه اما اینطور نشد روحش درست رفت توی جلد دختر کم سنو سال
هیونگ کاملا این حسو داشت که از تعجب منفجر بشه
مادر هیونگ کاملا تاس شده بود........احساس ضعفو ناتونانی داشت چون سوزی تونس بحالت اولیه اش برگرده بعداز 7 سال که یک روح سرگردان جامد بود بشه یک انسان
کاری ازش برنمیومد نصفی از نیروهای پلیدش از بدنش رها شدن و قبرستونو مملو از دوده های سیاه پراکنده کردن و بهوا رفتن که باعث شد فریاد مادر هیونگ بملکوت برسه
سوزی دوباره شده بود یک انسان ...ازین بابت که صدای تپش قلبشو میشنوه خوشحال بود اما باید انتقامشو میگرفت ....
لبخند کجی زد و به هیونگ نزدیک شد ...هیونگ کاملا قفل شده بود و نگاهی پیوسته به سوزی داشت
سوزی کنارش ایستاد و اروم چیزهایی گفت...سوزی سیزده ساله که تمام ترکهای صورتش ترمیم شده بودن
روح مادر هیونگ با التماس به هیونگ نگاه میکردو با اهو ناله میگفت:پسرم...کمکم کن
دوزانو روی زمین بود با چهره ی کبود و چشمای سبزی که حالا بین چینو چروکهای چهرش مخفی شده بودن با التماس به هیونگ نگاه دوخته بود
دستشو سمتش به نشونه ی تقاضا دراز کرده بودو ازرده میگفت:
هیونگ....بدادم برس....فقط کافیه سینشو بشکافی ....باید قلبشو بمن برگردونی تا مث سابق بشم خواهش میکنم هیونگ...اون حتی قلب اولشو هم از من گرفت ...اگه بمن بدی زندگیتو بهت برمیگردونم ...
هیونگ بعداز شنیدن حرفای سوزی لبخند خبیثی زد و چشماشو سمت مادرش ریز کرد ...دستاشو توی جیب شلوارش فروبردو همزمان سمت مادرش قدم برداشت ....بالای سر مادرش ایستادو کمی خودشو خم کرد زیر لب چند بار نچ نچ کرد و گفت:
دلم بحالت میسوزه پیرزن
با این حرف هیونگ قدری از بدن مادرش کش اومدو روی زمین روان شد
مادرش با التماس بیشتری گفت:
هیونگ ببین من مادرتم....با من اینکارو نکن ...پسرم خواهش میکنم
اما هیونگ تازه فهمیده بود نقطه ضعف مادرش فقط یک چیزه ...وقتی از کسی توقع چیزی رو داره و اون کس براش اهمیتی نده و به ظلمش ادامه بده ...درست کاری که پدرش باهاش کرده بود که در انتها منجر به دار زدنش شد
هیونگ ادامه داد:
تو چه مادری برای من بودی؟_پوزخندی عصبی زد و ادامه داد_مادریکه به فرزندش رحمی نداشته باشه و اونو از بین ببره
اشک توی چشمای هیونگ جمع شده بود ...تنها موقعی بود که میتونس حرف دلشو بدون هیچ رعبی بهش بزنه
با هر کلمه اش روح مادرش قدری از هم گسسته میشد و روی زمین روان میشد
هیونگ خنده ی تلخی کرد و سرشو با حرص به اطراف چرخی داد هر بار که چشمش به جسم جونگ و هیون میوفتاد بیشتر دلش میخواست تا مادرش از بین بره
با فریاد گفت:با چه جراتی اسم خودتو گذاشتی مادر؟؟؟؟؟؟؟
اگه مادر خوبی بودی پدرم با مادر سوزی ازدواج نمیکرد.....اگه همسر خوبی بودی پدرم با مادر سوزی هرگز روابط نامشروع بر قرار نمیکرد
هیونگ با نفرت بسمتش تفی پرتاب کرد /
مادر هیونگ نمیتونس نابود شدنشو قبول کنه ....دندوناش تغییر شکل پیدا کردن و چشماش به حالت اتشین تبدیل شدن
هیونگو سوزی رعبو وحشتو درآن واحد تو تک تک سلولاشون میتونستن حس کنن هیونگ ترسید و چن قدم درحالیکه اب دهنشو قورت میداد بعقب برداشت
خانوم کیم از تمام قدرتیکه توی وجودش بود استفاده کرد اما نتونس ادامه بده ....در عرض چن ثانیه تمام بدنش از هم گسسته شدن و تبدیل به خفاشهای سیاه رنگی شدن و بهوا رفتن ...صدای جیغ جیغ خفاشان و هاله و دوده ی سیاه رنگی که فضای قبرستونو پرکرده بود
اشک شوق توی چشمای هردو بوضوح قابل مشاهده بود......
کنار هم ایستاه بودنو هیونگ سوزی رو دراغوش کشیده بود...و با خوشحالی و ذوقو شوق نابود شدنشو نگاه میکردن
.
.
.
.
سوزیییییییی....سوزی.....
چشماشو اهسته باز کرد ...کتابی توی دستش دید ...خمیازه ای کشیدو کتابو بست ...رو به جونگ که کنارش روی تخت نشسته بود انداخت و لبخند محوی تحویلش داد و چشماشو کمی مالوند و با کف دست چند بار به دهنش کوبید
جونگ لبخندی زدو سوزی رو تو اغوشش قرار داد و سیبی که بدست داشتو گاز زد بعد به سوزی تعارف کرد
سوزی سیبو ازش گرفت و گاز محکمی زد جونگ کتابی که دست سوزی بود رو ازش گرفتو گفت:
داشتی اینو میخوندی؟
سوزی همراه با اشاره ی سر گفت:اوهوم...دیشب اینو خوندم خوابم برد تا صبح خواب این کتابو دیدم
جونگ نگاهی بعنوان کتاب انداخت_
errtic ghost(give me your heart)
چه اسم باحالی...روح سرگردان قلبتو بمن بده...اسم البوم جدیدمو میذارم گیو می یور هارت ..._لپ سوزی رو کشید_چطوره عزیزم؟
سوزی با اعتراض گفت:هی لپمو دیگه نکش مال خودمه....اسم این کتابوهم دیگه جلو روم نیار تا صبح خوابشو دیدم حالا چی دیدم خواب دیدم تورو کشتم اونم باخنجر_پوزخندی زد_فک کن!!!!!
تو عمرم داستانی به این مزخرفی نخونده بودم حالمو بهم زد تا چه حد تخیلی آخه؟دختره ی خل شوهرشو میکشه بعد دوست شوهرش بعدم میخواد برادرشو بکشه...کلا قاطی کردم مادر برادرش برادرشو کشت و اونم قلبشو نخواست بده
سوزش موهاشو با حرص بهم ریختو با کلافگی گفت:
اهههههه ....چی دارم میگم؟کلا هنگم...این چی بود اخه؟
جونگ:مگه زورت کرده بودن بخونی؟حالا که خوندی چقد ایراد میگیری؟
_دقیقا اتفاقات کتاب تو خوابم برام افتاد داداش هیونگمو هم کشتم اون دوست مغرورتم کشتم اونو که کشتم یکم حال کردم بسی لذت بردم چون زیادی مغرورو لوسه فک کن تو خوابم عاشقشم بودم
_بیجا نمودی...اه ...اه...اه...این کتابو همین الان اتیشش میدم
_ایشششش گفتم که بشدت ازون دوست مغرورت بدم میاد...ولی خیلی جالب بود هیونگ ادم شده بود مدام هوامو داشتو بهم دلگرمی میداد الان ک دارم فکر میکنم میگم همین هیونگ خلو به اون هیونگ ترجیح میدم ...دلم واس سر ب سر گذاشتن باهاش تنگ شده بود
جونگ:واقعا زدی اون داداش خنگتو هم کشتی؟؟؟؟؟/وای دلم خنک شد
سوزی یه نیشگون محکم پهلوشو گرفتو با خشم گفت:ببند اون فک اسبتو
_یااااااااا بمن میگی اسب؟؟؟؟؟؟؟اسب داداشته...

الان تو هنگین نه؟هاهاها کی فکرشو میکرد؟خخخخخخخخخ


توضیح در مورد داستان

خف همونطور که فهمیدین این یه خواب بود....مادر هیونگ با یه بار کشتن سوزی مالک یکی از قلباش شده بود بهمین خاطر میتونس به جسمش وارد بشه ..شاید بگین چرا سوزی بعداز مرگ جونگ نمیتونس تپش قلبشو حس کنه چون روح خانوم کیم اولین اقدامشو برای بچنگ اوردن قلب دیگش انجام داده بود ...برای بار دوم ک هیونو از بین برد خون از بدنش نمیچکید چون دومین اقدامش بود.... روح سرگردان داستان سوزی بود میدونم شما فک میکردین جونگه یا اون زن مسن ولی اشتباه میکردین اون خود ه سوزی بود.اما روحش بدلیل تپیدن قلب دیگش یک روح جامد بود و میتونس زندگی کنه ...هیونگ واقعا یه روح شده بود برای همین سوزی اونو نمیتونس توی اینه ببینه....خانوم کیم روح جونگ مینو هم متصاحب شده بود و سوزی هر بار بجای دیدن روح جونگ روح خانوم کیم رو میدید اما بشکل جونگ.....خانوم کیم زن خودخواهی بود برای همین وقتی روح هیونگ بهش توهین میکرد روحش از هم گسسته میشد...
اوم نشد تو داستان بگم چون از هیجانش میکاهید مادر سوزی با پدر هیونگ روابط نامشروع داشتن...که نتیجش سوزی بوده اقای کیم سوزی رو به فرزندی قبول میکنه اما ازونجاییکه مادر سوزی بی سر پناه بود اونو به کنیزی میگیره ...
کم کم مهری که به سوزی داشته رو باعث میشه تا به مادرش هم پیدا کنه که همین موضوع باعث میشد مادر هیونگ توی خونه کمرنگ بشه اما همونطور که گفتم خیلی خودخواه بوده بهمین خاطر مشکل اعصابو روان پیدا میکنه همین مشکلش باعث میشه پدر هیونگ دلش بیشتر ازش سرد بشه و اونو از قلبش بیرون کنه و خانوم کیم وقتیکه کلی قرص میخوره بسرش میزنه و خودشو دار میزنه و عامل تمام بد بختیاشو وجود سوزی میدونسته چون تا قبل پیدایشش توی اون خونه همه چیز روبراه بوده
امیدوارم نکته ای از ایهام تو ذهنتون نباشه اگه بود بپرسین شاید تونستم جواب بدم
دوستتون دارم ببخشید که داستان مزخرفی شده بود من دوسش داشتم خیلی هم دوسش داشتم اما شاید با سلیقه ی برخی جور درنیادو داستانای تخیلی رو دوس نداشته باشن شایدم به ایده هام بخندین و بگین چقد بچگونس ولی خدایی خیلی روش فک کردم تا این دراومده ..یبار کامل نوشته بودمش اما کلی تغییرش دادم واین ازاب دراومد ... منتظر داستان بعدیم باشین ..اگرم از همین داستانم خوشتون اومده اگه دوست دارین بگین که سری دومش رو هم بنویسم با خلاقیت بیشتر
ممنون که همراهیم کردین



طبقه بندی: Erratic Ghost-Give Me Your Heart،

تاریخ : دوشنبه 11 شهریور 1392 | 10:55 ق.ظ | نویسنده : Banoo*rose(Predictive court) | نظرات