تبلیغات
You And I...Hand To Hand - ERRATIC GHOST_PT.12{GIVE ME YOUR HEART
بفرمایید ادامه با قسمت یکی مونده به آخرررررررررررررر




هیونگ روشو برگردوند.......شوکه شد با صدایی نحیفو ارومی گفت:
منکه اینجام پس کی روی تخت من خوابیده؟
بسمت تخت با تعجب و کنجکاوی قدمهای کوتاهی برمیداشت.....
نزدیکو نزدیکتر میشد......هر لحظه که نزدیکتر میشد بیشتر از چیزیکه خواهد دید میترسید.
توی مغزش با افکاری پراکنده کلنجار میرفت.....
نمیدونس چی میبینه اما از دلشوره ای که داشت مشخص بود چیز خوبی نیست
کنار تخت ایستاد.....
با دستش که از حرکتش لرزششو میتونستی براحتی ببینی ملحفه رو گرفت ...

با دیدن جنازه ی خفه شده ی هیونگ جیغ هرد و بملکوت رسید......
هیونگ وقتی جنازشو روی تخت دید چنان فریادی کشید که حس میکرد سلولای بدنش از هم گسسته شدن...
سوزی با دیدن این صحنه سستی رو به یکباره توی پاهاش احساس کرد....توقع هرچیزی رو داشت بغیراز این صحنه رو.....حالا به سه نفر رسیده بود.......سیاهی جلوی چشماش فرصت دیدن مقابلو ازش گرفته بود....پاهاش دیگه یارای تحمل سنگینی وزنشو نداشتن سریع از حال رفت .بی اختیار پهن زمین شد......
هیونگ لحظه ای به جنازش خیره شد و نگاهی به سوزی انداخت ..
دستشو برد لای موهاش و اونارو بعقب هدایت کرد.
صورت کبود شدش که از کنار دهنش کف سبز رنگی بیرون ریخته بودو بالششو بطرز چندش اوری کثیف کرده بود.... با چشمای بازش که سیاهی درش مشخص نبودو کاملا سفید شده بود روی تخت بی جان افتاده بود.
الان توی چنین موقعیتی گیر کرده بود که نمیدونس چه چیزی رو باور کنه
واقعا مرده؟نه یه کابوسه همین......
اشک تنها چیزی بود که درآن واحد دونه دونه از چشمش بدون اینکه رو گونش غلتی بزنه به بیرون پرت شد
خنده ای از سر شوکی که بهش دست داده بود با اشکاش مخلوط شدنو ترکیب گریه خنده رو بنمایش گذاشتن
بلند میخندید درحالیکه همزمان اشک میریخت.....
اگه مرده پس چرا اشک میریزه؟
چرا میتونه بخنده؟
فقط قلبش نمیزنه...
چرا احساس سر درد داره؟
چرافکر میکنه چیزی توی مغزش درحال زنگ خوردنه؟
با تمام قدرت به گونش سیلی های محکمو پشت سرهم میزد......درد سیلیهاشو براحتی حس میکرد
یعنی سوزی این بلارو سرش آورده؟
صداهایی توجهشو بخودش جلب میکرد.....
سرشو به اطراف بچرخش دراورد.......
اما کسی نبود....
صداهای عجیبی بودن و بار اولش بود که میتونس بشنوه
با وحشتی درحالیکه از صداش مشخص بود ترسی بهش غلبه کرده گفت:
کی هستی؟تو تو کی هستی؟
خودتو نشون بده
صداها بلند تر میشدن......وسایل خونه بلرزش دراومدن ......
احساس کرد زلزله اومده
ترسی بوجودش هجوم اورد که فرصت فکر کردن درمورد پیرامونو ازش گرفته بو د....بسمت در سراسیمه حمله کرد.....دستشو روی دستگیره گذاشت .....اما هر چه بالا پایین میکرد باز نمیشد.....با مشتهایی بدر میکوبیدو بلند داد میزد:
خانووووووووم.....درو باز کنید....خواهش میکنم
محکمتر میکوبید ......با خودش میگفت اگه مردم پس چرا نمیتونم از در عبور کنم؟
لگدهایی بدر میکوبید.......
بلند فریاد زد: د لعنتی باز شو دیگه.....
نگاهی به اطراف انداخت درودیوار چوبی که حالا بیشتر به قفس ازار شباهت میداد بوی متعفن مرده فضارو. پر کرده بود ....

سروصدا شدت گرفت....زوزه ی ارواح......تازه میتونس سوزی رو درک کنه......حالا فهمید او چی میکشیده...
نگاهی به پشت سرش انداخت وسایل از جاشون کلی فاصله گرفته بودن انگار واقعا قصد داشتن تا به هیونگ حمله کنن ...قفسه ی پوسیده ی کتابها هم از جا دراومد و بسمت هیونگ بحرکت دراومد....
تمام قدرتشو جمع کرد و روی شونش انداخت و با شونش محکم بدر میکوبید چشماشو روهم فشار میداد و محکمتر وارد عمل میشد ...
وای خدایا اینم که بی فایدس انگار در چوبیه پوسیده حالا شده بود یه در فولادی
تقریبا میخواست گریه کنه اما جسارتشو از دس نداد ...همینکه به پشت سرش نگاهی دوباره انداخت متوجه شد بین وسایلا محاصره شده اما اونا توقف نداشتن و همچنان بهش نزدیک میشدن درست عین یه نیم دایره اطرافش پر شده بود ...
لگد محکمی به قفسه ی کتاب زد اما اون مقاومتر بود تا بیوفته ....با تعجب بروی تخت کنار قفسه نگاهی کرد.توی اتاق جنازش نبود...ینی غیبش زده بود؟؟؟؟؟دیگه داشت پاک دیووونه میشد چون روی تخت کسی نبودنمیخواست این موضوع ذهنشو ازار بده با سرعت جهشی روی تخت زدو به اونسمتش پرت شد
.
.سمت سوزی دوید میدونس بیدار نمیشه....اونو با دستاش از روی زمین بلند کرد .....دستشو پشت کمرش گرفت و دست دیگشو زیر خم پاش برد و از زمین بلند کرد....
بطرف پنجره رفت......با ارنجش تونس پرده رو کنار بزنه........با دیدن جنگل خیالش راحت شد....
خوشحال شد.....اما هوا تاریک شده بود....سرشو بالا برد تا به قفلی پنجره برسه دهنشو باز کردو تونس درو با دهنش باز کنه.....با سرش شیشه رو کنار زد .......خوشبختانه پنجره بزرگ بود تونس براحتی سوزی رو روی لبه ی پهنش به بیرون بذاره ....روی لبه ای که سمت خونه بود ایستاد سوزی رو کمی بلند کرد چون مسافرخونه همکف بود با زمین فاصله ای نداشتنو سوزی رو بدون اینکه دردی حس کنه روی زمین بین چمنهای پراکنده و کوتاهی قرار بده
خودش هم تونس با پرشی به پایین بپره....
کنار سوزی نشست....با اینکه رعبو وحشتو تو بند بند وجودش میتونس حس کنه اما سعی میکرد بروز نده.
با کف دستش چند سیلی کوچیکو بی دردی به گونش کوبید...
چشماش به پرش افتاد هیونگ خیلی خوشحال شد....چشماشو باز کرد میتونس هیونگو تارو هاشوری بالای سرش ببینه
هیونگ دستشو برد زیر سرشو و بهش کمک کرد تا بلند بشه و روی زمین بشینه ...

صحنه هایی از جنازه ی هیونگ توی ذهنش نقش بست......با نگرانی خواست لب به سخن بگشاد که هیونگ انگشتشو برد و روی لبش گذاشت و اروم و جسورگفت:
هیسسسس چیزی نگو......میدونم تقصیر تو نیست همه ی اینا زیر سر شخص سومیه.خودمم هنوز توی همین شوک قرار دارم
سوزی بغضشو قورت داد......اما نتونس اینکارو تکرار کنه بغضش پاره شد و اشکاش دوباره روان شدند.....فکر اینو که برادرشو کشته باشه اونو ازار میداد......جونگ .......هیون و حالا هم که هیونگ....
هیونگ از جاش بلند شد دستشو سمت سوزی گرفت سوزی با بی میلی دستشو گرفت...
ازرده از روی زمین بلند شد....
هیونگ نخواست چیزی درمورد زوزه ی ارواح بهش بگه شاید نگران میشد.
از بین درختای بلند و چمنهای سرسبز زیر نورمهتاب سریع قدم برمیداشتن ....
هیونگ بازوشو دور شونه ی سوزی قلاب کرد ....خیلی سخت بود که بفهمی نیستی ولی هستی ...جنازتو روی تخت ببینی ولی سعی کنی تا خونسرد باشی که اطرافیانت لطمه ای نبینن ...همش بخاطر عشقی بود که به خواهر کوچکش داشت ...نمیخواست اونو یاد اون جریان بندازه
هیونگو سوزی بقدری عمیق توی فکر ماجراهای این روزای اخیر بودن که متوجه ی تغییر حالات درختای اطرافشون نمیشدن
درختای سر سبز زیبا کم کم بی برگو بیریخت میشدن ....شاخه های بلندو تیزی بخودشون گرفتن و هر کدوم بطرزی شکلو شمایل خاصی پیدا کردن
تیرگی و ظلمت توی اون جنگل مسلط شد ...ابرهای تیره ماهو پوشش دادن و مه غلیظی باطرافشون هجوم اورد
طوریکه حتی جلوی پاشونم براحتی نمیدیدن .....هیونگ شونه ی سوزی رو کمی با دستش سفتتر گرفتو اروم و خونسرد گفت:
تو نگران نباش چیز خاصی نیس هنوزم میتونیم روبرومونو ببینیم
سوزی نگاهی مملو از علاقه به هیونگ انداخت توی دلش تنها حرفی که میزد این بود:
هیونگ اگه تورو نداشتم باید چیکار میکردم؟
هیونگ متوجه شد هر چی راه میرن روبروشون مدام درحال تغییره اما اشنا بود ....انگار همین جاده رو قبلا هم دیده بود اخم کنجکاوانه ای کردو به سوزی گفت:
بنظرت این جاده اشنا نیس؟؟؟؟؟
سوزی با تعجب به جاده خیره شد با اینکه مه بودو تاریک ولی چیزایی بذهنش میومد ...این جاده بطرز شگرفی براش اشنا بنظرمیومد
سوزی:درسته و لی نمیدونم کجا دیدمش اصلا یادم نمیاد
هیونگ :باید بریم جلوتر تا بفهمیم اینجا کجاس ...یچیزی توی دلم میگه این جاده اخره کاره ...داریم به انتهای این بازی نزدیک میشیم..باید تمام گره های معمارو بازکنیم ...فک میکنم به گذشته مربوطه
ناگهان سوزی سر جاش خشکش زد....تازه فهمید اونجا کجاست..
.
هوا تاریکی رو بتصویر میکشیدو مه غلیظی همه جای قبرستون رو پر کرده بود.....
هیونگو سوزی با دیدن اون قبرستون یکه خوردن......اینجا درست همونجایی بود که جونگو دفن کرده بودن اما قبر دیگه دراون حوالی وجود نداشت ولی الان سه قبر دیگه درست کمی با فاصله از جونگ قرار داشتن...


یادش بود روی قبرش نشونه ای گذاشته بود......
هر دو با وحشتو لرزه ای وصف نشدنی به قبر جونگ نزدیک شدن....
درست بود.هنوز اون تیکه سنگ سفید بین توده خاک بر امده ای که صلیبی به روش قرار داشت سرجاش بود..

با صدای اون زن مسن که درست پشت سرشون بود هل کردند......بارومی ممکن روشونو برگردوندن از بین تاریکی خودشو بدون اینکه قدمی برداره به زیر نور مهتاب رسوند..
توی اون روشنی کمی هم که بود چهره ی وحشتناکشو میتونستن ببینن
سوزی با ترس به پشت هیونگ قایم شد و طوریکه پشت پیرهنشو تو دستش مشت کرده بود خودشو بهش چسبونده بود
هیونگ از تعجب و ترس قفل کرده بود ......احساس میکرد کسی راه گلوشو بین دستاش گرفته و مجال قورت دادن اب دهنشو هم بهش نمیده
دوباره صدای زوزه ی ارواح کل قبرستونو درآغوش کشید

ناگهان نگاهشون از اون زن مسن لغزیدو به اون سه قبر دیگه افتاد
واژه ی ترس برای بکار بردن کافی نبود....
وحشت.....لرزه.......خوف ......چنان وجودشونو احاطه کرد که فقط میتونستن نگاه کنن
ارواح اجساد درونش از جاشون برخاسته بودن
اولین قبر قبر هیون بود.......هیون درحالیکه موهای بهم ریخته ی بورش صورتشو پوشش داده بودسرش پایین بودو چشمای سرخو وحشتناکشو بسمت بالا غلت داده بود اما نفس نمیکشید واقعا یک جنازه بود
.صورتش کبود بود و محل برخورد خنجر سینشو پاره کرده بود..و خون خشک شده ای پیرهن سفید خوابشو رنگین کرده بود
دومین قبر قبر هیونگ بود .........جسد هیونگ باهمون لباسیکه تنش بود باهمون کف سبزی که از دهنش اویزون بود و قطره قطره از کنار لبش میچکید.روی قبرش ایستاده بودو با صورت کبود شدش درحالت خفگی به هیونگ ملتمسانه چشم دوخته بود و گردنشو کج کرده بود
اما سومین قبر قبر همون دختر کم سنو سال با همون کفی که از دهنش بیرون ریخته بود.........
هردو بصورت ناگهانی با صدای خس خس هول برانگیز جونگ مین از پشت سرشون جا خوردن
نگاهی به پشت کردن جونگ هم روی قبرش ایستاده خس خس های گوشخراشو دلهره اوری میکرد




طبقه بندی: Erratic Ghost-Give Me Your Heart،

تاریخ : چهارشنبه 6 شهریور 1392 | 09:53 ق.ظ | نویسنده : Banoo*rose(Predictive court) | نظرات