تبلیغات
You And I...Hand To Hand - ERRATIC GHOST_PT.11{GIVE ME YOUR HEART
هیونگ دوستان برین ادامه که بی شوهر شدین رفت




......با آخرین رعد که تمام خونرو بروشنی گرفت ناگهان برق شوکه از چشمش بیرون زد.....تونس ببینه کی گلوی دختر رو فشار میده.....جیغ بلندی کشیددرحالیکه دستشو روی دهنش گذاشته بود چن قدم بعقب برداشت.........اون همون..

؟
اون همون....همون......زن مسن؟ چرا اونو خفه میکنه؟چه کدورتی باهاش داره

اون زن نگاهی خشمگین به سوزی انداخت ...سوزی خیلی ترسید.....وحشتی قامت بلندشو به بند کشید..

دستشو روی قلبش گذاشت.....متوجه ی خالی بودن سینش شد.....چرا دستشو گذاشت چیزی حس نکرد؟

خالی بود...خالی خالی.....درست قسمت قلبش فرو رفته بود.......


سرشو بالا آورد اون زن مسن درست روبروش بود ....چشم در چشم.....تازه میتونس متوجه ی چشمای سرخش بشه......اما تا دیروز سبز بود........چشم گردشو برای لحظه ای بست و دوباره باز کرد ....چشمش سبز شد.....دهنشو باز کرد تا تک تک دندوناش باجرا دربیان......

سوزی هر لحظه امکان از حال رفتنش وجود داشت .......نفسای کوتاهی از سر ترس تند تند و پی در پی میکشیدو ........با تردیدو لکنتی که مجال بیان کردن حرفشو ازش گرفته بودگفت:

تو.....تو......تو کی.....کی هستی؟

با قهقه ای بی موردو خوفناکی مواجه شد....صدای لرزه ی قهقه اش تمام دیوار های اون خونه ی قدیمی رو بلرزه دراورد.....

قهقه شدت میگرفت بدون هیچ وقفه ای....

سوزی سعی به این داشت تا به ترسش غالب بشه.....با اینکه ترس وجودشو اسیر خودش کرده بود نفسشو تو سینه حبس کرد و مصمم فریاد زد :

تو کی هستییییییی؟از من چی میخوای؟

قهقهه به یکباره متوقف شد...با چشم سبزش که زیر موهای لختش بیرون زده بود بهش نزدیکتر شد....سوزی نخواست بعقب قدمی برداره .......میخواست با اینکه میترسید نشون بده از چیزی نمیترسه..با جسارت ایستاد و به چشمش زل زد

_ازت چی میخوام؟هرکاری خواستم انجام دادی....فقط یکی ...فقط یکی دیگه....اگه از بین ببری همه چی.

براش جالب بود اینبار میتونس بفهمه چی میگه....اما هنوز تن صداش اونو میترسوند طوری بود انگار چن نفر همزمان این حرفارو میزنن

_چی رو از بین ببرم؟؟؟؟

اون زن دومرتبه قهقهه زد........سوزی اینبار خشمگین شد.....توقع داشت جواب سوالشو بده اما با قهقهه های بی موردش اونو از درون عصبی میکرد.......انگشتاشو از هم فاصله داد ..........کمی بالا برد و خواست بصورتش چنگ بندازه ......همینکه نزدیک برد و خواست چنگ بزنه دستش از بینش عبور کرد.....فراموش کرده بود اون یک موجود ماوراییه و نمیتونه لمسش کنه....

این رفتار سوزی روحو بخشم اورد.....خس خس غضبناکی کرد و دندونای زردو سرخشو از دهنش بیرون آورد.......

پوشش عرق رو روی پیشونیش بسادگی حس کرد...دو قدم بعقب برداشت.....میدونس که دیگه آخره راهه نمیتونه فرار کنه.......همینکه دو قدم دیگه برداشت پاش به پشت دامنش گیر کرد و محکم بزمین افتاد....همینکه چهره ی زشتو پلید اون زن نزدیکش شد جیغ بلندی کشیدو چشماشو روی هم فشار داد

.

.

.

سوزی؟بیدار شو خواب بد دیدی خواهش میکنم

دستشو با نگرانی روی پیشونیه داغو عرق کردش گذاشت و با دست دیگش دست لرزونش گرفتو تکون میداد...

سوزی با اخمی که کرده بود سرشو به چپو راست تکون میداد و میلرزید ......نقطه ای از صورتش نبود که عرق نپوشونده باشدش.......زیر لب چیزایی میگفت انگار چیزایی بود که اون روح بهش میگفت....

با فریادی از خواب پرید

_نههههههههههه

چشماشو بحدی گشاد کرده بود که فقط سفیدی چشماش قابل رویت بود

هیونگ با دلهره و نگرانی تمام ،بهش نگاه دوخت.....سوزی هنوز توی همون شوک بود که دستشو روی سینش گذاشت.....وقتی دید خالی نیس متوجه شد خواب نیست......سریع ملحفه رو کنار زد و ازرده ولی سریع از روی تخت بلند شد....با سرعت روبروی اینه ی کنار جالباسی ایستاد و به چهرش نگاه میکرد....کاراش براش غیر قابل درک بود......حتی خودش هم متوجه ی رفتارای غیر نرمالش شده بود....هیونگ از جاش بلند شد ....سوزی مثل دیوونه ها به دو طرفش نگاه های سریعی میکرد....هیونگ پشت سرش ایستاد و دستشو روی شونه ی سوزی گذاشت.....

سوزی متوجه ی سنگینی دست هیونگ شد توی اینه نگاهی کرد.......اما کسی نبود

چنان شوکه شد که چشماش از قدرت شوک خیس شدن......فک پایینش ناخداگاه شروع بلرزش کرد....

هنوز تنش میلرزید که صورتشو بسرعت ساعقه به پشت سرش برگردوند ......

با دیدن هیونگ هول کرد ......دوباره به اینه نگاه کرد با هیچی مواجه شد.......هیونگی توی اینه وجود نداشت

احساس ضعفو ناتوانی بهش دست داده بود.......پاهاش با اینکه سستو بی قدرت بودن نخواست روی زمین بشینه دوباره به هیونگ نگاه کرد.......اب دهنشو قورت داد و مثل لالهایی که در پی گشتن کلمه ی مناسبی برای گفتن میگردن من من کنان گفت:

چرا؟...واسه...برای ...نهههههههههه....دیگه نمیتونم

دستاشو برد لای موهاشو شروع بکشیدنشون کردنشستو و همراه گریه و فریاد داد میزدو بلند میگفت:

تورو خدا یکی بگه خوابم.....جونگ میییییییییییین بیدارم کن........بگو همه ی اینارو خواب دیدم

هیونگ از رفتارای سوزی متعجب بود با اخم سطحی که پیشونیشو بطرز شگرفی زیبا کرده بود نشست روی زمین یک زانوشو روی زمین گذاشت و پای دیگشو خم داد و با دستش شونه ی سوزی رو گرفتو چند باری تکون داد و گفت:

سوزی؟چرا اینطوری میکنی؟

سوزی با دستش محکم دست هیونگ کنار زدو با پرخاش گفت:

چرا داری نقش بازی میکنی؟چرا ازم همه چیرو پنهون میکنی؟بگو چه مرگم شده؟د چرا نمیگی؟

چرا نقش برادرای دلسوزو بازی میکنی درحالیکه خودت یکی از کسایی هستی که این کابوسو برام ساخته؟چرا ؟بخاطر اینه که منو تو از دو مادریم؟چون بابات منو بیشتر از تو دوست داشت ؟چون همیشه بمن محبت میکرد ولی بتو سیلی میزد؟بمن چه ربطی داره که مادر منو بیشتر از مادرت دوس داشت؟بمن چه ربطی داره که مادرت دیوونه شدو خودشو دار زد؟

در تمام این مدت که سوزی با فریاد و توهین و پرخاش به هیونگ این حرفارو میزد هیونگ جلوی خودشوگرفت که حتی متوجه ی تغییر حالت صورتش نشه اما با شنیدن اینکه مادرت دیوونه شد و خودشو دار زد نتونست جلوی خودشو بگیره تمام خشمشو روی دستش متمرکز کردو بطور ناگهانی به گونه ی سوزی خوابوند طوریکه برق از چشماش بیرون جستو صورتش برگشت....

با عصبانیت از جاش بلند شد .....غضبو میشد از نفسای صدادار پی در پیش متوجه شد....سوزی لحظه ای از برخورد ناگهانیش هنگ کرده بود...با دستش گونشو لمس کرد......اولین باری بود که گونش جای نوازش از هیونگ باچنین چیزی مواجه شد

نگاهی با بهتو تعجب به هیونگ که ایستاده بود انداخت......هیونگ حتی ذره ای ازین عملش پشیمون نبود....با فریاد بلندی گفت:

تو چطور جرات میکنی به مادرم بگی دیوونه؟اون دیوونه نبود.....اون مریض بود همشم بخاطر تو بود........چون عاشقت بودم درد سیلی پدرمو به جون میخریدم اصلا میدونی چرا اون سیلی هارو میخوردم؟چون از جیب کت بابام مخفیانه پول برمیداشتم تا جمع کنمو برات اون عروسکی که ارزوشو داشتی بخرم..... چون یبار به بابام گفتی طوطی هندی میخوام وقتی بابابام بحث کردم چرا برات نمیخره سیلی خوردم..... ........میدونی چرا سیلی میخوردم؟..چون هر وقت هر کار اشتباهی ازت سر میزد بدون اینکه بخوام تفره برم گردن میگرفتم... پدرم بامن حرف نمیزد با دست سنگینش وارد عمل میشد

هیونگ لحن حرف زدنش مثل کسایی شده بود که انگار در تمام عمرشون عقده ای بودنو الان تنها زمانی بود که میتونستن احساساتشونو بروز بدن و چیزی که عمری بود توی قلبش با خودش حمل میکردو بیرون بندازه .....جلوی چشماشو اشکی گرفته بودو بغضی راه گلوشو......

سوزی بعد از شنیدن حرفاش جا خورد فکر نمیکرد هیونگ اینقدر پسر تودارو مهربونی باشه....

عشق خواهرانش موج زد.....بین اشکهایی که گونه هاشو مهمون کرده بود لبخندی زد و نزدیک رفت.....دست هیونگو گرفتو با صورت گشاده ای گفت:

باور کن منظوری نداشتم....یه لحظه فکر کردم تو تو اینه نیستی احساس کردم ...

سرشو انداخت پایینو با شرم پایینو نگاه کرد....

هیونگ با اخمی از سر کنجکاوی بهش نگاهی کردو با انگشتش چونشو کمی بالا اوردو گفت:

نیستم؟

سوزی سرشو بمعنی مثبت تکون داد هیونگ به اینه نگاهی کرد.......

با وحشت چشماشو گشاد کردو با ناباوری و صدای لرزونی گفت:

_نه .......باورم نمیشه.....این من نیستم که دیده نمیشم...سوزی من تورو نمیتونم ببینم

سوزی سرشو سمت اینه چرخوند......اما قادر بدیدن خودش بود ولی نمیتونس هیونگو ببینه.....

اما چیزی توی اینه توجهشو بخودش جلب کرد برامدگی ملحفه ی هیونگ بود...

انگار کسی روی تخت بود....روشو به هیونگ کرد وبا ناباوری و با اشاره ی ابرو روی تختشو اشاره داد ....

هیونگ روشو برگردوند.......شوکه شد با صدایی نحیفو ارومی گفت:

منکه اینجام پس کی روی تخت من خوابیده؟

بسمت تخت با تعجب و کنجکاوی قدمهای کوتاهی برمیداشت.....

نزدیکو نزدیکتر میشد......هر لحظه که نزدیکتر میشد بیشتر از چیزیکه خواهد دید میترسید.

توی مغزش با افکاری پراکنده کلنجار میرفت.....

نمیدونس چی میبینه اما از دلشوره ای که داشت مشخص بود چیز خوبی نیست

کنار تخت ایستاد.....

با دستش که از حرکتش لرزششو میتونستی براحتی ببینی ملحفه رو گرفت ...سوزی کنارش ایستاده بود از استرسی که داشت شروع به جویدن ناخنهای دستش کرده بود......

یکی پس از دیگری تند تند میجویید

تا اینکه هیونگ ملحفه رو کنار زد

با دیدن چیزی که روی تخت بود جیغ هرد و بملکوت رسید......
هیونگ چنان فریادی کشید که حس میکرد سلولای بدنش از هم گسسته شدن...



طبقه بندی: Erratic Ghost-Give Me Your Heart،

تاریخ : دوشنبه 4 شهریور 1392 | 10:52 ق.ظ | نویسنده : Banoo*rose(Predictive court) | نظرات