تبلیغات
You And I...Hand To Hand - ERRATIC GHOST_PT.10{GIVE ME YOUR HEART

نظر فراموش نشههههههههههههههههههه

تا حالا تونسته بود مرگ جونگو لاپوشونی کنه اما برای هیون این امکان وجود نداشت......چطور اخه؟اگه اون خنجر رو بتونن از خونه پیداکنن سوزی بی چونو چرا به دار اویزون میشه. کسی رو که توی تمام زندگیش بیشترازهرکسو هر چیزی دوس داشت سوزی خواهرش بود......حاضربود تمام کارهای سوزی رو بتنهایی گردن بگیره و نذاره اتفاقی براش بیوفته....نمیتونس دست روی دست بگذاره....این افکار تا اخرین پله ای که طی کرد توی مغزش میپیچید....پشت در اتاقش ایستاد....با نوک انگشت دو ضربه به در زد و بلند گفت:
سوزی؟باید خنجرو لباساتوازبین ببرم....قبل ازینکه پلیس بیادو همه چیرو بفهمه باید خودم دس بکار بشم...لطفا سریع دروباز کن
بعدازینکه صدایی نشنید محکمتر بدر کوبیدو بلندتر گفت:
سوزیییییی من اشتباه کردم .....باورکن میدونم تقصیر تو نیس اما الان موقعیتی نیس که بخوایم فک کنیم کی مقصره و کی نیس باید مدارک جرمو از بین ببریم و قبل اینکه کسی از مرگ جونگ مطلع بشه ازینجا فرار کنیم....
فایده ای نداشت درو باز نمیکرد به ناچار دستشو روی دستگیره بردو بالا پایین میکرد.....اما درقفل بود....هول کرد باخودش گفت:
نکنه بلایی سر خودش اورده باشه..
.با چهره ی رنگ پریده و ابروهای اخم شدش یه دستش روی دستگیره بود و با دست دیگش محکم بدر میکوبید و بطور همزمان فریاد میزد:
سوزی دروباز کن........خواهش میکنم......اگه پلیس بیاد واسه بررسی دستت رو میشه....التماست میکنم باز کن
.........................
اصلا نمیفهمید چی میشنوه ...شاید بخاطر ناواضحی کلامش بود یا شاید ترسو دلهره ای که بوجودش مسلط شده بود......اون روح بهش نزدیکو نزدیکتر میشد....
مثل مجسمه ای بی حرکت بود حتی قدرت فریاد زدن رو هم نداشت.......بعدازمرگ جونگ حرکت قلبش ایستاد و بعدازمرگ هیون خون ازبدنش بیرون نمیومد و به نمردن محکوم شده بود....
اون روح با همون لرزش کلام دومرتبه حرفشو آغاز کرد:
گو...تان....نا..چان
(گورستان نام چان )
سوزی فقط میتونس نگاهش کنه.......نمیتونس بفهمه چی میشنوه ....اما فقط ارزو میکرد این روح زودتر ناپدید بشه ......حاضر بود خودش رو از بلند ترین نقطه ی کوه بزمین پرتاب کنه.........
با نگاهی که مملو از ترسو معما بود به چشم سبز رنگ گردش که زیر موهای سیاهش برق میزد زل زده بود.......
اما همینطور که بهش نزدیک میشد با بازشدن در حمام ناپدید شد.......
هیونگ با چهره ای اشفته و درهم ریخته که نگرانی درش موج میزد وارد حمام شد.....با دیدن سوزی که لباس بتن توی وان پرازاب دراز کشیده بود هل کرد......سمتش دوید و کنار وان نشست....
_حالت خوبه؟
انگار منتظر بود کسی ازش چنین سوالی بپرسه......تا شنید محکمو بلند زد زیر گریه...اینقدر بلند گریه میکرد که خیلی واضح متوجه ی انعکاس صداش به دیواره های حمام میشد....
هیونگ خودشو به سوزی نزدیک کردو سرشو تو آغوش گرمش فشرد......با مهربونی تو گوشش زمزمه میکرد:
گریه نکن عزیزم........خواهش میکنم........باور کن میدونم چی میکشی......گریه نکن باشه؟
سوزی همونطور بین گریه هاش میگفت:
چجوری داداش، خودمو بکشم تا ازین فلاکت بیرون بیام؟چجوری؟دارم دیوونه میشم دلم میخواد بمیرم اما نمیتونم انگار هیچی دست خودم نیس .......احساس نمیکنم یه انسان باشم فکر میکنم یه موجودی ام که حق انتخاب رو ازش گرفتن.....
هیونگ سرشو از روی سینش کمی فاصله داد و موهای سوزی رو کنار زدو پشت گوشش برد....اشکاشو با کف دستش پاک کردو با لحنی که مشخص بود عجله داره گفت:
سوزی باید بریم.......اگه بمونیم میفهمن کار تو بوده ....بحرفم گوش بده هر آن امکان داره پلیسا بریزن اینجا بفهمن جونگ جایی نرفته پی میبرن که بقتل رسیده اگه بفهمن کارتو بوده هرکاربخوای بکنی بازم حکمت سنگینه
بدون اینکه منتظر جواب سوزی بشه از جاش بلند شد و سوزی رو بغل گرفت و از توی وان بیرون کشوند...بعد از چکیدن مقدار زیادی اب از لباسهاش اونوبسرعت از حمام خارج کرد.......
............
نمیدونستن کجا برند....خونه ی جونگ اولین مکانی بود که پلیس رجوع کنه......ورود به اونجا با عقل جور نمیومد........با وجود وسایل کمی که با خودشون برداشته بودن رفتن به هر جایی براشون ممکن بود...اما شرایط هوا به اونها مجال بیرون موندن رو نمیداد...
باید فکری میکردن....سوزی دسته ی چمدونو توی دستش سفتترکرد و پهنای انگشت اشارشو زیر بینیش قرار داد و اب بینیشو کمی بالا کشید...درست قدماشو پشت سر هیونگ برمیداشت.....
چه سخت بود بدون اینکه مقصدی داشته باشند توی پیاده رو بسرعت گام بردارند...
شال گردنو کمی با دستش بالاتر اورد تا چونش گرم بشه...هیونگ هرزگاهی با عجله نیم نگاهی بهش پرت میکرد و دوباره بحالت اولش برمیگشت
.....
کنار خیابون ایستاد و با اشاره دست فریاد زد :
تاکسی
خیابونی خلوتی که تنها یک تاکسی که از دور دست نزدیک میشد روبروش بود.....جلوی پاشون متوقف شد ....هیونگ لبخندی زد و بعد از قرار دادن چمدون ها توی صندوق عقب بهمراه سوزی سوار شدن
....
راننده:مقصدتون کجاست؟
هیونگ اخمی کرد ..نمیدونس مقصدش کجاست......سکوتی شکل گرفت و نگاهی به سوزی انداخت ......سوزی قدری فکر کرد.....وقتی بمغزش فشار اورد کلمات اون روح توی مغزش پیچش یافت انگار بهش همون لحظه بصورت تکرار گفته میشد......
چشماشو بستو سر انگشتاشو به دوناحیه راستو چپ پیشونیش قرار داد ....بدون اینکه چشماشو باز کنه با لرزشو وحشت خاصی کلمه ای بطور ناخواسته بزبون آورد:
نا...نا....نام چان
هیونگ چشماشو غیر عادی باز کردو با تعجب گفت:
اونجا که تو سئول نیس
سوزی بطور ناگهانی چشماشو باز کرد دیگه اثری ازون فشار و سر درد نبود .....همینکه اسمو گفت همه ی انرژی هایی که اطرافشو گرفته بودن از دورش پراکنده شدن
هنوز انگشتاش دو طرف سرش گرفته بود که سرشو چرخش کوچیکی بسمت هیونگ داد با بالا بردن ابروهاش و تکون دادن سرش همزمان گفت:
نمیدونم بطور ناگهانی بذهنم خطور کرد
راننده:میشه لطفا تکلیف منو روشن کنین؟من باید کجا برم؟
هیونگ:نام چان
..............
بعداز توقف مقابل مسافرخونه ی قدیمی دورافتاده ای از شیشه نگاهی باطراف انداخت...بوی نامطبوع اونجا هر دورو وادار به گرفتن بینیشون کرد...
سوزی توی همون ژست بود که مقدار پولی از توی کیف دستیش برداشت و به راننده داد..همینکه از ماشین پیاده شدن متوجه ی دور افتادگی اون منطقه بودن...
بوی متعفن جوی آب و وجود گردو غبار پراکنده اونارو بسرفه انداخت....
هیونگ چمدون بدست اروم کنار سوزی ایستاد .دستشو به پشت کمرش قرار داد و نیم نگاهی به نیم رخش انداخت با نگرانی پرسید :
حالت خوبه؟
سوزی با تعجب بروبروش خیره شده بود .اون بیشتر شباهت به خرابه ای که درو پنجره داشت میداد تا اینکه بخواد یه مسافرخونه باشه....
سوزی بحالت تکه تکه ای که تن صداش با لرزه ای همراه شده بود گفت:
ما باید شبو اینجا بمونیم؟
هیونگ لبخندی محو گذرایی زد و بدون جواب طوری که شونه ی خواهرش توی بازوش جاگرفته بود راهی شدند..
پلاک کارتی که روش نوشته شده بود اپن و به پشت در ب شیشه ای که با برخورد سنگهایی بهش خرد شده بود بطرز فجیحی تکه و پاره شده بود
کف دستشو روی در کاملا قرار داد و با هل کوچکی در چوبیش باز شد ......همرا با صدای قج قج زنگوله ی ای که از سقف آویزون شده بود بصدا دراومد...
نگاهی به دورو بر انداخت.....همه چیز قدیمی بود...بوی چوب کهنه اون سالن تاریکو محزونو معطر کرده بود....
هیونگ قیافشو کمی مچاله کرد تا بحال چنین جایی نیومده بود....بهر سمت که نگاه میکرد عنکبوت مهارتشو نشون داده بود
سوزی که نزدیک بود حالت تهوع بهش رجوع کنه بسمت پیشخون دوید و بی درنگ دستشو روی زنگ قرار داد و چن مرتبه بصورت تکرار روش ضربه زد...
کف دستشو روی دهن و بینیش قرار داده بود و بلند داد میزد:
کسی اینجا نیست؟ما یه اتاق میخوستیم
پرده ی نخی سبز رنگ پشت پیشخون که فاصله ی اندکی داشت شروع بتکون خوردن کرد ......بعد از چن لحظه زنی مسن روی صندلی چرخدار در حالیکه دستاش روی چرخها قرار داشت و با حرکت دست اونو سمت جلو بحرکت درمیاورد وارد شد.....شالی دور گردنش رها کرده بود و لباسای پاره پوره ای بتن داشت....هیونگ هر دو چمدون رو بدست داشت ....تا متوجه شد جلوتر اومد..چمدونارو روی زمین گذاشت..دستشو مشت کردو جلوی دهنش گرفتوتک سرفه ای کرد.......بعداز اینکه صدادار صداشو صاف کرد گفت:
میشه لطفا بما یه اتاق بدین؟
پیرزن زنی سیاستی و اخمویی بود......ترجیح میداد بیشتر عمل کنه تا اینکه حرف بزنه صندلی چرخدارشو بحرکت درآورد و از پشت پیشخون کنار رفت ......سوزی و هیونگ با تعجبی پرسشگر نگاهی بهم انداختند بعد از تکون دادن سرشون و بالا بردن شونه هاشون نگاهی به پیرزن انداختندکه خیلی جلوتر از اونا حرکت میکرد....
هر دو بدنبالش راه افتادند....
توی راهرو اتاقای کمی وجود داشت .بسمت آخرین اتاق، انتهای سالن راه افتادن....روبروی در متوقف شدو دسته کلید رو از زیر پاش برداشت....پس از گشتی بین کلیدها برای یافتش یکی رو پیدا کرد و توی قفل انداختو چرخی داد ........بدون اینکه حرفی بزنه درو باز کردو با سکوتی ازشون دور شد....سوزی و هیونگ خیلی متعجب دور شدنشو با نگاه تعقیب میکردن.....
هیونگ با لحنی تکه تکه ای گفت:
خیل...ی...ممنون
هردووارد اتاق شدن....دو تخت مجزا از هم اما با روتختی های پوسیده ی نخ نما .......پنجره ای سمت راست اتاق قرار داشت که پرده ی سبز رنگ نخی درست عین پرده ی پشت پیشخون نصب شده بود..
هیونگ انتظار نق نق از طرف سوزی رو داشت اما ازینکه میدید چیزی نمیگه لبخند مسرت بخشی چهره ی مهربونشو مهربونتر میکرد.....
کتشو دراورد و روی جالباسی کنار در قرار داد.سوزی بدون اینکه لباسااشو تعویض کنه روی تخت کنار پنجره دراز کشید .....اینقد توی دلش غم داشت که نمیتونس به بوی بد تشک و بالشش فکر کنه .......سرشو سمت پنجره کج کرد......گوشه ی چشمشو قطره اشکی خیس کردوخودشو بیرون انداخت.....
قلبش از درون با اینکه نمیزد اما ازرده شده بود......
چرا حق مردن نداره؟
چرا بین این جمعیت کثیر باید او فقط شاهد ارواحو توان گوش دادن به زمزمه هاشونو داشت
الانم که توی چنین جایی اومده بود تردید نداشت که روح جونگ مین یا زن مسن تنها ش نمیذارن اما بزرگترین ترسش از روح هیون بود....
اگه اونم به جمع ازار دهنده هاش اضافه بشن چی؟
نمیتونس این تصورو داشته باشه که از هیون متفر بشه....
بنظرش دوست داشتنی موجود روی کره ی خاکی بود اما حالا این فکر توی مغزش رخنه کرده بود
هیونگ همونطور که روی تخت بود تنها چیزی که افکارشو مشغول کرده بود از دست دادن بهترین دوستاش بود.....هیون......جونگ مین.....خاطراتش....
حالا هم بخاطر بهترین دوستاش مجبوره فرار کنه ....مجبوره توی چنین جای منفوری زندگی کنه...
حتی یک لحظه به این فکر نکرد که چرا اون پیرزن ازشون شناسنامه نخواست و بدون هیچ چونو چرایی بهشون اون اتاقو داد ...انگار قبلا ورودشونو حدس زده بود....
سعی داشت هقهقشو قورت بده تا اینکه سوزی چیزی بفهمه.......دلش نمیومد سوزی رو بیاد اون دو بندازه
سرشو کمی بالا برد اشکاشو با پشت دست خشک کرد و به سوزی نگاهی کرد....وقتی چشماش بستشو دید فهمید خوابیده......نفسی بیرون داد و دو کف دستشو زیر سرش برد و همینطور که به سقف تار عنکبوت زدش نگاه میکرد چشماشو روهم قرار داد
...........
.درسته همون دختر......همون دختر کم سنو سال توی آلبوم.....
چشماش باز بود سفید شده بود........از کنار دهنش کف سبز رنگی بیرون اومده بودو بالششو رنگی کرده بود...
تازه متوجه ی زبونش که بین اون کف قرمز میزد شد...موهای وز شده ی نارنجی بلندش روی بالش پراکنده بود....همینطور اون کف بیشترو بیشتر میشد.....و خس خس میکرد.......انگار کسی گلوشو گرفته بود وراه نفس کشیدنو براش مختل کرده بود.....
با انگشتاش به روتختی چنگ میزدو زور میزد تا فریاد بزنه .......اما جز خس خس تو اون شرایط کاری ازش برنمیومد...
لباس سفید خوابش براش آشنا بود......سوزی همونطور که کنار تخت شاهد اون صوانح بود کمی نزدیک شد.....
صدای زوزه ی ارواح باز هجوم آورده بودن.....با دلهره و نگرانی چرخی باطراف زد.....چن بار نیم چرخای کوتاهی زد ......
متوجه شد اون اتاق براش خیلی آشناست اما نمیتونس بیاد بیاره کجاست؟
اون دخترهمچنان داشت جون میداد......دستاش ورم کردند.....پوستش سبزو کبود شد......سینشو از تخت کمی جدا میکردو دوباره به تخت میچسبوند.......با دیدن اون صحنه حالش بد میشد....صورت دختر کم کم شکاف خوردن..شکافهای کوچکی که با بیرون اومدن مقدار خونی چهرشو بشدت وحشتناک میکرد...
صحنه های دلخراشی بود...اینبار حتی از دیدن چهره ی جونگ بیشتر شوکه بود.....زوزه ارواح به گوشش نزدیکتر میشدن....
نفسشو قورت داد .....با خودش یاد اوری میکرد این صداها تکراری شده.من هیچ ترسی ندارم....دلشو قوی میکرد...
..برای اینکه بتونه بهتر چهره ی دختر رو تشخیص بده سرشو کمی نزدیک برد..کمی به چهرش عمیقتر نگاه کرد .بنظرش خیلی آشنا میومد اما نمیدونس کیه؟اگه میتونس بفهمه او کیه شاید میفهمید اون روح کیه ...
بیرون رعدو برق بود و اتاقو تاریکو روشن میکرد .....لرزه ی وحشتناکی بتن مینداخت......با آخرین رعد که تمام خونرو بروشنی گرفت ناگهان برق شوکه از چشمش بیرون زد.....تونس ببینه کی گلوی دختر رو فشار میده.....جیغ بلندی کشیددرحالیکه دستشو روی دهنش گذاشته بود چن قدم بعقب برداشت.........اون همون...




طبقه بندی: Erratic Ghost-Give Me Your Heart،

تاریخ : چهارشنبه 30 مرداد 1392 | 11:46 ق.ظ | نویسنده : Banoo*rose(Predictive court) | نظرات