تبلیغات
You And I...Hand To Hand - ERRATIC GHOST_PT.8{GIVE ME YOUR HEART
بفرمایید ادامه کهههههههههههه آخرش شوکهههههههه میشیددددددد

حالا مستقیم نرید آخرشو نخونید

بفرمایید


توی جلای چشماش عکس جونگ با لبخند کجو وحشتناکش پدیدار بود

دستاشو روزمین دراز کردو کمی خودشو رو زمین بسمت بالا هل میداد

پاشو بزمین سفت کردو کمی از جاش بلند شد

نگاهی به پشت سرش انداخت

جونگ ناپدید شده بود

و هیونگ سرجاش ایستاده بودو درحالیکه دستاش تو جیبش بود بهش با تعجب نگاه میکرد

دختر مو طلایی از تابوت بلند شد و شعبده باز تعظیمی کرد

سوزی از ترس داشت دیوونه میشد......مثل دیوونه ها باطراف نگاه کرد........کامل از جاش بلند شدو لنگان لنگان از سالن بیرون شد

هیونگ دنبالش دویدو اسمشو صدا میزد

_سوزییییییی.....باتوام سوزی صبر کن......باز چت شد؟نرو

سوزی با سرعت سوار ماشین شد عصبانی ماشینو روشن کرد….بدون توجه به سرو صداهای هیونگ حرکت کرد

هیونگ دنبالش دویدو بلند میگفت:

سوزییییییییی کجا میری؟صبر کن باهم بریم

هیونگ کمی دنبالش دوید......و قتی دید بی فایدس سرعت دویدنشو کم کردو نفس زنان ایستاد.....

خم شدو دو کف دستشو به زانوهاش بند کردو نفس نفس میزد

بلند و عصبانی گفت:

اهههههههههه.....پاک دیوونه شده

........................

رعدو برق دوباره اسمون تیره و تار رو روشن خاموش میکرد

هیونگ روزنامه ای بدستش بودو روی مبلی نشسته بود و فنجان قهوه ی روی میز جلوی پاشو برمیداشتو کمی مینوشید و دوباره سرجاش قرار میداد

صدای باز شدن در نگاهشو از روزنامه کندو به در دوخت

سوزی خیس از اب بی حال و ضعیف که بسختی قدماشو برمیداشت وارد خونه شد

پاهاش لخت بود......چکمه ای به پا نداشت

سرشو پایین انداخته بودو بی توجه بجلو قدم برمیداشت .توی حالو هوای خودش بود و موهای خیسش به گونه و پیشونیش چسبیده بودو زیر نور برق میزد

بسمت پله ها اهسته رفتو دستشو به نرده گرفت که سرش گیج رفت.......

نزدیک بود از پشت بخوره زمین که هیونگ با گرفتن شونه هاش مانع شد.....اینقدر سستو بی حال بود که نمیتونست قدم از قدم برداره

اونو اهسته کشوند روی مبل و خودش هم کنارش نشست

سوزی سر بی حالشو به کناره ی تکیه داد

هیونگ:کجا بودی؟چرا مثل دیوونه ها از سالن زدی بیرون؟

سوزی با صدای کاملا ضعیفی که سعی داشت واضح بیان کنه گفت:

نمیدونم کجا بودم......نمیدونم....واقعا نمیدونم

هیونگ:نمیخوای بگی چرا بیرون دویدی؟

_میخوای چیزای تکراری بشنوی؟

سرشو سمت هیونگ بی حال چرخوند میشد فهمیدچشماش بزور باز بود.....ادامه داد:

چی میخوای بشنوی؟میخوای بگم جونگ اونجا بودو بعد بشنوم توهمی شدی؟خیال برت داشته؟چون جوابتو میدونم نمیخوام چیزی بگم

هیونگ دو کف دستشو اروم بهم گره زدو خودشو خم کردو گفت:

میرم برات قهوه بیارم

از جاش بلند شدو چن لحظه بعد با فنجون قهوه ای برگشت

سمت سوزی گرفت

سوزی اروم اروم فنجونشو خوردو از جاش بلند شد

کمی سرحال اومده بود

همینکه به اتاقش رسید لباساشو دراورد........حوصله ی تن کردن لباس خوابشو. نداشت...ترجیح میداد با همون تاپ صورتی و شلوارکش بخوبه.....روی تخت دراز کشیدو مثل بچه های معصوم بخواب رفت.....

.........................

سردی چیزی رو دور گردنش حس میکرد.......

احساس خفگی بهش دست داده بود

فک میکرد مثل پر سبکو بی حسه

کمی چشماشو باز کرد

هوا کمی روشن شده بود

چیز ضخیمی دور گردنش رو خراش های کوچیکی میداد.......

با وحشت به پایین پاش نگاه کرد

زیر پاش صندلی بود طنابی که از سقف اویزون بودو دور گردنش حلقه خورده بود

رعب و وحشت تمام بدنشو تسخیر کرد.... خواب از سرش پرید

جیغ کشید و دو دستشو محکم به طناب چنگ زد

خیلی بیقراری کرد که باعث شد صندلی زیر پاش کنار بیوفته و بین زمینو هوا معلق بشه

بلند فریاد زد

صداش به خس خس افتاده بود ...راه نفس کشیدنش داشت باریکو باریکتر میشد ...

همونطور که به طناب و گردنش وحشیانه چنگ میزد جیغ میکشد و دستو پا میزد

رنگ پاهاش کبود شد

سرفه میکرد و سعی داشت نفس بکشه....چشماش اطرافو کاملا تار میدید...حتی نمیتونست فکر کنه که چرا به دار اویزونه ....دیگه قدرتی براش نمونده بود تمام بدنش سر شده بود

دستو پا زدن براش بی فایده بود ...نمیتونس حرکتی بکنه و کم کم متوقف شد

دنیا دور سرش شروع بچرخیدن کرد.....

که ناگهان با باز شدن در متوجه ی کسی شد که داخل اومده ........همه حرکاتش براش مبهم بودن تشخیص براش غیر ممکن شده بود......بصورت اهسته دید کسی سمتش دویدو اونو بغل کرد و از حال رفتو نفهمید چی شد

...............

هیونگ کنار جسم خواهرش که بی حال روی تخت رها بود نشسته بودو بهش نگاه میکرد

اهی کشید و بصورت پاکو معصوم سوزی و پیکرش که با لباس خواب کوتاه سفیدش روی تخت افتاده بود نگاه میکرد........دلش بحالش میسوخت.تمام سعیشو کرده بود تا از فکر جونگ بیرون بیاردش اما هر دفعه اتفاقی براش میوفتاد

متوجه شد که داره بهوش میاد

سوزی اهسته چشماشو باز کردو دستی به سر و پیشونیش کشید

از جاش کمی بلند شدو کمرشو به بالشش تکیه داد

تصاویر مبهمی از طناب دار توی ذهنش نقش بست

هیونگ از اینکه سوزی بهوش اومده خوشحال شد

سوزی رو تو بغلش کشید

هیونگ همونطور که سر ش روی شونه ی گرم سوزی بود گفت:

دیگه تنهات نمیذارم چرا اینقد بلا سر خودت میاری؟چرا دست بخودکشی زدی احمق؟واسه خلاص شدن از چن تا روح فکر احمقانه ای بود

سوزی با تعجب گفت:من خودکشی کردم؟من وقتی بیدار شدم طناب دور گردنم بود

هیونگ اخمی از تعجب به پیشونیش اومدو کمی سوزی رو از خودش کندو گفت:

چیییییییی؟پس برای همین بود که دیشب توی خواب راه رفتی؟

سوزی با صدای لرزونی گفت:راه رفتم؟کی؟

هیونگ:نصف شب بود که از پایین صداهایی شنیدم.....صدای برخورد محکم در بود.....از جام بلند شدم.....داد زدم تویی سوزی؟اما چیزی نشنیدم......اومدم تو اتاقت....پتو خیلی نامنظم بودو تو هم نبودی با ترس دویدم پایین که تورو تو قاب در ورودی دیدم.........چشمای بستت نشونگر خواب بودنت بود... از بیرون میومدی......

سوزی با تعجب پرسید:یادمه دیشب لباسامو عوض نکرده بودم با همون تاپو شلوارکم خوابیدم چرا لباس خواب تنمه

هیونگ چشماشو بست نفسی داد بیرون و اهسته گفت:یه لحظه صبر کن الان برمیگردم

هیونگ از جاش بلند شدو از اتاق دوید بیرون و بعد با یه مشما داخل شد

قیافه ی مضطربش نمایانگر پیغام بدی بود......در حالیکه نگاهش به سوزی دوخته بود

در مشما رو باز کرد و لباسای اغشته بخون سوزی رو دراورد

سوزی با دیدنشون شکه شد.......دستشو جلوی دهن باز شدش گرفتو با تعجب پرسید:

اینا چرا اینطورین؟

هیونگ اخمی کردو اب دهنشو قورت داد لباسا تو دستش میلرزیدن با دست دیگش خنجری خونین رنگی از توی مشما دراورد و مقابل سوزی گرفت..

سوزی پاهاشو جمع کردو جیغ کوچیکی کشید با پتو جلوی چشماشو گرفت تنش میلرزید با صدای لرزونو بی حال گفت:

نگو که باز تو خواب راه رفتمو کسی رو کشتم....

هیونگ:امیدوارم اینکارو نکرده باشی...

_امیدواری؟کاملا مشخصه اینکارو دومرتبه انجام دادم....

هیونگ اول تردید داشت برای نشون دادن لباساش اما کاری بود که انجام داده بود.....خواست تا فکر سوزی رو ازین مسئله دور کنه علی رغم میل باطنیش لبخندی زدو کنار تخت نشست و با لحن مهربونو صمیمی گفت:..حالا بیا پاییننو صبحونه بخور

سوزی با عصبانیت گفت:بنظرت چیزی از گلوم پایین میره؟

هیونگ دست سوزی رو گرفتو جسورانه اونو از روی تخت کشوندو گفت:

از بس که لاغر شدی داری محو میشی.......بلند شو باید غذاتو بخوری.زود باش

همونطورکه مچ دست سوزی رو سفت توی دستش گرفته بود اونو از روی تخت بلند کرد حتی اهو ناله ی سوزی مانع از پایین کشوندنش نمیشد

سوزی رو بزور پایین برد

روی صندلی کنار میز نشست..........هیونگ روبروش نشسته بودو با سیاست نگاش کردو با اشاره سر گفت:غذاتو بخور

سوزی دستاش میلرزیدن.....یعنی کی این کابوس به پایان میرسید؟کاردو چنگالو تو دستش گرفت تا خواست تیکه از تخم مرغش رو جدا کنه چشمش به روزنامه ی کنار دستش افتاد.....سریع لقمه رو تو دهنش گذاشت و روزنامه رو برداشت.........لاشو باز کرد.......لقمه تو دهنشو داشت میجویید که خبری که توی روزنامه دید باعث شد سرفه کنه وکمی از لقمه بپره بیرون

با مشت کوبید به سینش و چشماشو رو هم فشار میداد و سرفه میکرد هیونگ سریع بلند شدو لیوان ابی بهش داد.....سوزی.کمی خورد و صداشو صاف کرد.هیونگ فهمید که مطلب روزنامه باعث سرفه هاش بوده

روزنامه رو برداشت ..........چشماش از حقیقتی که توی روزنامه میدیدبطور ناگهانی گشاد شدن.......شکه شد...در حالیکه روزنامه تو دستش محکم گرفته بود چن قدمی بعقب برداشت....با ناباوری تمام بصفحه چشم دوخته بود..........عکس هیون غرق در خون توی روزنامه بچشم میخورد..........سر تیترش نوشته شده بود:

جسد کیم هیون جونگ بازیگر و خواننده ی گروه ss501 امروز صبح در خانه اش یافت شد......این خواننده بر اثر برخورد چن ضربه خنجر به قلبش از بین رفته.....و قاتل هیچ نشونی از خود بجا نگذاشته
 




طبقه بندی: Erratic Ghost-Give Me Your Heart،

تاریخ : سه شنبه 22 مرداد 1392 | 10:42 ق.ظ | نویسنده : Banoo*rose(Predictive court) | نظرات